کتاب دوباره از همان خیابان ها

Out of those streets, again
  • 10 % تخفیف
    قیمت : 29,500 | 26,550 تومان

  • موجود
  • انتشارات: مرکز مرکز
    نویسنده:
کد کتاب : 2128
شابک : 978-9643055660
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 250
سال انتشار شمسی : 1398
سال انتشار میلادی : 2009
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 9
زودترین زمان ارسال : 27 مرداد

برنده ی دومین دوره جایزه منتقدان و نویسندگان مطبوعات

معرفی کتاب دوباره از همان خیابان ها اثر بیژن نجدی


«دوباره از همان خیابان ها» مجموعه داستان کوتاهی است از بیژن نجندی که پس از مرگش توسط همسر وی منتشر شده است. وی در طول حیات کتاب «یوزپلنگانی که با من دویده اند» را منتشر کرده که تنها اثر چاپ شده ی وی نیز به شمار می آید. وی در حقیقت شاعری است که به داستان نویسی نیز پرداخته است. داستان هایش به دور از واقع گرایی است مانند دختری که از قوطی نوشابه ی پپسی بیرون می آید. نثر اثرش در عین سادگی لحنی شاعرانه دارد با نگاهیی متفاوت جهان را می نگرد و آن را به بهترین شکل توصیف می کند. عنصر خیال از عناصر اساسی نوشته های وی است. در این مجموعه داستان، موقعیت هایی غریب محل وقوع حوادث اند موقعیتهایی غریب با اشخاصی غریبتر، مانند حضور یک سرخ پوست در کردستان. همهی این عوامل در کنار هم قرار می گیرند تا داستان های پرکشش و عمیقی برای مخاطبان پدیده آورند.

کتاب دوباره از همان خیابان ها

بیژن نجدی
بیژن نجدی ، شاعر و داستان نویس بود. او در ۲۴ آبان ۱۳۲۰ از پدر و مادر گیلانی در خاش زاهدان متولد شد. تحصیلات ابتدایی خود را در رشت گذراند. پس از اخذ دیپلم در سال ۱۳۳۹ وارد دانشسرای عالی تهران شد و در سال ۱۳۴۳ از همان دانشکده در رشته ریاضی فارغ التحصیل و با سمت دبیر در دبیرستانهای لاهیجان مشغول به تدریس شد. از سال ۱۳۴۵ فعالیت ادبی خود را آغازکرد.بیژن نجدی در چهارم شهریور ۱۳۷۶ به علت بیماری سرطان ریه درگذشت. آرامگاه او در شهر لاهیجان در جوار بقعه شیخ زاهد گیلانی قرار دارد.نجدی در زمان زندگی خود ...
قسمت هایی از کتاب دوباره از همان خیابان ها (لذت متن)
عجیب این که ماهی بلد نیستند جیغ بکشند . روزهای بارانی آنها دیر می میرند . در آخرین لحظه وقتی که رمق ندارند دمشان را تکان دهند و از گرم شدن پولکهایشان چیزی نمی فهمند چند قطره باران مرگ را دو سه قدم از ماهی ها دور می کند ، می شود این طور هم گفت که مرگ سیگاری روشن می کند و آن قدر همان طرف ها قدم می زند تا باران بند بیاید .

آنها چیزی بودند بین زمین و عشق . بین آسفالت و آسمان.

جلوی مغازه رشته خشکاری آقامرتضی گفت: رشته خشکار بی ماه رمضون مثل چهارشنبه سوری بعد از عیده طاهر گفت: مثل سیرترشی توی ظرف مرباست من گفتم: مثل خنده زن باباس شب سال ننه ی آدم؛