کتاب اولریکا

Ulrikke
و هشت داستان دیگر
کد کتاب : 2220
مترجم :
شابک : 978-9642091836
قطع : جیبی
تعداد صفحه : 96
سال انتشار شمسی : 1402
سال انتشار میلادی : 1962
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 7
زودترین زمان ارسال : 3 مرداد

معرفی کتاب اولریکا اثر خورخه لوئیس بورخس

کتاب «اولریکا» مجموعه ی داستان های کوتاهی است از نویسنده ی آرژانتینی "خورخه لوئیس بورخس" که در مجموعه کتاب "شن" جمع آوری شده است . «اولریکا» و هشت داستان دیگر ، نه داستان کوتاه از "خورخه لوئیس بورخس" را به نام های : «اولریکا»، «فرقه ی سی»، «شب عطیه ها»، «ابلینو اردوندو»، «جده»، «اوندر»، «دوئل»، «خدعه ی جنگی» و «دوئلی دیگر» شامل می شود .
داستان "اولریکا" به این دلیل قابل توجه است که یکی از معدود داستان های بورخس است که در آن زنان نقش اصلی را ایفا می کنند . در این مجموعه نیز همچون دیگر آثار بورخس، تجربه های عمیق انسانی از عشق و نفرت گرفته تا ابدیت و مرگ، با زبانی که مخصوص خود اوست به تصویر کشیده شده اند و «اولریکا» نیز مانند سایر آثار وی، تجربه ای رازآلود و اثیری همچون برآمدن یک داستان از سایه و سپس محو شدن دوباره اش در سایه را به دست می دهد.
داستان با شرح حالی از یک نقل قول از فصل 27 "حماسه ی ولسانگو ساگا" آغاز شده و سپس داستان اصلی شروع می شود. "اولریکا" داستان آشنایی مردی میانسال و دختری جوان در یک هتل و ماجرای عاشقانه و کوتاه آن ها است. این داستان کوتاه درباره ی ملاقات بین «اولریکا» ، یک زن نروژی و یک معلم کلمبیایی ، خاویر اتولورا (که راوی داستان است) در یورک می باشد. در این قرار ملاقات آن ها عاشق یکدیگر می شوند و اگر می خواهید بدانید که در ادامه چه اتفاقی برای آن ها می افتد، کتاب «اولریکا» از "خورخه لوئیس بورخس" را از دست ندهید.

کتاب اولریکا

خورخه لوئیس بورخس
خورخه لوئیس بورخس ، نویسنده، شاعر و ادیب معاصر آرژانتینی. وی از برجسته ترین نویسندگان آمریکای لاتین است..او یکی از چهره های اصلی ادبیات اسپانیایی و جهانی است. کتابهای مشهور او که در دهه 1940 منتشر شد ، مجموعه ای از داستانهای کوتاه هستند که با مضامین مشترک از جمله رویاها ، هزارتوها ، فلسفه ، کتابخانه ها ، آیینه ها ، نویسندگان داستانی و اساطیر بهم پیوسته اند. آثار بورخس به ادبیات فلسفی و ژانر فانتزی کمک کرده است و از سوی برخی منتقدین بعنوان آغاز جنبش رئالیستی جادویی در ادبیات آمریکای لاتین قرن ...
قسمت هایی از کتاب اولریکا (لذت متن)
فردای ان روز زود هنگام به سالن غذا خوری آمدم از پشت شیشه ی پنجره دیدم برف باریده است ؛ زمین یخ زده در روشنایی صبح گاه گم می شد. جز اولریکا کسی ان جا نبود. دعوتم کرد سر میزش بنشینم گفت که دوست دارد تنهایی پیاده روی کند. یاد مزاحی از شو پهناور افتادم و جواب دادم من هم همینطور ، می توانیم دوتایی باهم به پیاده روی برویم..... می دانم که از همان موقع عاشق اولریکا بودم دلم نمی خواست هیچ کس دیگری کنارم باشد. ناغافل از دور زوزه ی گرگی را شنیدم. هرگز صدای زوزه کشیدن گرگ به گوشم نخورده است ولی مطمئنم که گرگ بود، اولریکا خم به ابرو نیاورد...

برای مرد مجردی که پا به سن گذاشته، وعدهٔ عشق موهبتی است نامنتظر. معجزه مجاز است شرایطش را تحمیل کند. یاد ماجراهای عاشقانه در پوپایان۱۲ افتادم و خاطرهٔ آن دختر تگزاسی در ذهنم جان گرفت که مانند اولریکا موطلایی و رعنا بود و محبتش را از من دریغ کرده بود. در دام خطا نیفتادم و از او نپرسیدم که آیا در دلش جایی دارم یا نه. فهمیدم که اولین مرد زندگی اش نیستم و آخرینش نیز نخواهم بود. این ماجرا، که چه بسا واپسین پیوند عاشقانهٔ زندگی ام بود، برای دخترک، این مرید پرشور و سرسخت ایبسن۱۳، تنها رابطه ای گذرا بود در میان بسیاری روابط دیگر. دست دردست به راهمان ادامه دادیم. گفتم: «درست مثل رویاست و من هرگز رویا نمی بینم.» اولریکا جواب داد: «مثل همان پادشاهی که هیچ وقت خواب ندید، تا آن که ساحره ای او را در خوکدانی بستر داد.» سپس اضافه کرد: «خوب گوش بده، حالاست که پرنده ای بخواند.» و لحظه ای بعد آوازش را شنیدم. گفتم: «مردم این سرزمین خیال می کنند کسی که در آستانهٔ مرگ باشد می تواند آینده را ببیند.» او گفت: «و من در آستانهٔ مرگم.»