کتاب روزی مثل امروز

On a Day Like This

  • 20 % تخفیف
    قیمت : 23,000 | 18,400 تومان
  • موجود
  • انتشارات: افق افق
    نویسنده:

مشخصات کتاب روزی مثل امروز
مترجم :
شابک : 978-9643698171
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 208
سال انتشار شمسی : 1397
سال انتشار میلادی : 2006
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 3
زودترین زمان ارسال : 24 مهر

نامزد جایز ه ی Deutscher Buchpreis سال ۲۰۰۶

معرفی کتاب روزی مثل امروز اثر پتر اشتام

رمان «روزی مثل امروز» درباره زندگی یک معلم میان سال به نام آندره آس است که شخصیتی تنها و سرخورده دارد. او در میان سالی تصمیم می گیرد تا دوباره اختیار زندگی اش را به دست بگیرد. به همین دلیل همه چیز زندگی اش را رها کرده و به دهکده ای که در آن متولد شده می رود. بعد از ورود به دهکده هم به جست و جوی فابین می پردازد؛ شخصیتی که زمانی دوستش داشته است. آندره آس جست و جو را با این امید انجام می دهد که هنوز بارقه ای از عشق او در قلب فابین باقی مانده باشد...

رمان «روزی مثل امروز» در دو سال اول انتشارش، ۹۰ هزار نسخه فروخت و رتبه دوم فهرست بهترین کتاب های روزنامه سوئیسی «نویه سوریشر تسایتونگ» را از آن خود کرد. نسخه اصلی «روزی مثل امروز» در سال ۲۰۰۶ منتشر شده است. این کتاب در سال انتشارش، به عنوان یکی از کتاب های برگزیده کتاب آلمان معرفی شد و در ماه اوت ۲۰۰۶ هم به عنوان بهترین کتاب، در فهرست کتاب های منتخب رادیوی «زود وست روند فونک» آلمان قرار گرفت.

به نظر بسیاری از منتقدان، قهرمان این رمان، نماینده نسلی است که اسلاف آن را می توان در آثار چخوف، توماس مان و روبرت موزیل مشاهده کرد.

کتاب روزی مثل امروز

پتر اشتام
پیتر اشتام در سال ۱۹۶۳ در سوئیس به دنیا آمد. پدرش حسابدار یک شرکت بود. پتر پس از پایان دبیرستان مدت سه سال به عنوان حسابدار کارآموزی کرد و پس از مدتی تصمیم گرفت وارد دانشگاه زوریخ شود. در دانشگاه زوریخ دوره های کوتاه مدت مختلفی چون ادبیات انگلیسی، کسب و کار و روانشناسی را گذراند و در این مدت به عنوان کارآموز در آسایشگاه روانی به کار مشغول شد. اشتام مدتی را در نیویورک، پاریس، و اسکاندیناوی به سر برد و سرانجام در سال ۱۹۹۰ به عنوان نویسنده و روزنامه نگار مستقل در زوریخ مستقر شد. اشتام مقالات زیا...
قسمت هایی از کتاب روزی مثل امروز (لذت متن)
زمانی که بچه ها هنوز کوچک تر بودند، آندرآس گاهی مواظب آن ها بود. با هم سینما می رفتند و فیلم های بچه ها را تماشا می کردند. به خودش هم به اندازه بچه ها خوش گذشت. برای شان بستنی می خرید و با هم پارک می رفتند. بچه ها این طرف و آن طرف می دویدند و مسخره بازی درمی آوردند، از زور خوشحالی می خندیدند و جیغ می کشیدند. بعد یک دفعه ساکت می شدند و دل شان می خواست به خانه بروند، انگار که ناگهان از او ترسیده بودند. در راه برگشت به خانه نمی گذاشتند که او دست شان را بگیرد و همین که به خانه می رسیدند، می پریدند بغل مارت و سرشان را زیر دامنش پنهان می کردند. مارت از او عذرخواهی می کرد و می گفت که خودش هم رفتار بچه ها را نمی فهمد. از بچه ها می پرسید که چه اتفاقی افتاده و دلیل رفتارشان چیست، اما بچه ها با لجاجت و یکدندگی سکوت می کردند. آندرآس دلگیر نمی شد، شاید بچه ها را حتی بهتر از مادر یا پدرشان ژان مارک می شناخت که به آن ها می گفت بهتر است دست از این لوس بازی ها بردارند...