همه ترس هایم

Dopisy Dubence

مشخصات همه ترس هایم
مترجم :شیما روحانی
قطع :رقعی
نوع جلد :شومیز
سال انتشار شمسی :1392
سال انتشار میلادی :1990
سری چاپ :1
تعداد صفحه :244
شابک :9789645638793
زودترین زمان ارسال :28 اسفند

مشخصات واهمه های با نام و نشان
مترجم :سما قرایی
قطع :رقعی
نوع جلد :شومیز
سال انتشار شمسی :1397
سال انتشار میلادی :1990
سری چاپ :1
تعداد صفحه :280
شابک :9786006047423
زودترین زمان ارسال :17 فروردین

معرفی کتاب همه ترس هایم اثر بهومیل هرابال | ایران کتاب

خدایان این سرزمین را ترک کرده اند قهرمانان دوران باستان،هرکول و پرومته،رخت بسته اند.همسرم هم بهتر دید این زندگی را ترک کند،درست مثل پول،دختر خاخامی از براتیسلاوا که عاشق من بود و من هم عاشق او،چون خیلی شبیه همسرم پیپی بود... در آغاز سال 1989 که رژیم کمونیستی چک اسلاواکی رو به افول بود.هرابال پس از سکوت ادبی طولانی اش،دوباره شروع به نوشتن کرد.او این بار متن هایی کوتاه و شخصی نوشت که خودش آن ها را گزارش های تغزلی نامید.او بعد از ملاقات هایی که با آوریل گیفورد،دانشجوی آمریکایی،داشت این متن ها را به شکل نامه هایی خطاب به دبنکا «آوریل گیفورد»که الهه الهام سال های بعدی او شد،نوشت،این نامه ها که محدوده زمانی 1989 تا 1994 را در بر میگیرند،بازتاب بخش هایی از وقایع زمانه هرابال در نوشتاری سبک،طولانی و سیال به گونه ای شاعرانه اما هدفمند به رشته تحریر در آورده است.

کتاب همه ترس هایم

قسمت هایی از کتاب همه ترس هایم (لذت متن)
دبنکای عزیز، حالا در کرسکو هستم، مه آلود است، گربه های کوچک خیس شده اند و ملتمسانه می خواهند که اجازه بدهم که بیایند و گرم شوند، اما من درمان آب سرد را باور دارم، به این ترتیب آن بیرون در انبار همچون عیسی های کوچولوروی کاه و یونجه می نشینند...

و بانوی دانمارکی عزیزم، به چه طرز وحشتناکی می ترسیدم، و به چه طرز مهیبی حتی امروز هم می ترسم! مادرم هم تمام زندگی اش به طرز بدی می ترسید، به آن همه ترسیدن عادت کرده بود... اما حالا دیگر نمی ترسد، چون مرده است... مرده ها آرامش دارند... می بینی مادرم این داستان را درباره ی خودش تعریف کردـ یکشنبه روزی که من هنوز در رحم مادرم بودم، بابا بزرگ بی پروایم درست قبل از ناهار مادرم را با منی که هنوز درونش بودم به حیاط کشید، تفنگی بیرون آورد و نعره زد... زانو بزن، می خواهم شلیک کنم! و مادرم ، دختر بچه ای بالغ، دست هایش را در هم گره کرد و به خاطر من التماس کرد... بالاخره مادربزرگم بیرون آمد و گفت بیا تو و غذاتو بخور وگرنه همش سرد میشه! به این ترتیب بانوی دانمارکی، ما رفتیم که غذا بخوریم و این هم من که اینجا هستم... اما آن ترسی که از درون رحم مادرم احساسش کردم، با من ماند...