کتاب همه ترس هایم

Dopisy Dubence
کد کتاب : 2429
مترجم : شیما روحانی
شابک : 9789645638793
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 244
سال انتشار شمسی : 1393
سال انتشار میلادی : 1990
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 2
زودترین زمان ارسال : 11 خرداد

واهمه های با نام و نشان
Dopisy Dubence
کد کتاب : 2432
مترجم :
شابک : 9786006047423
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 280
سال انتشار شمسی : 1397
سال انتشار میلادی : 1990
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 11 خرداد

معرفی کتاب همه ترس هایم اثر بهومیل هرابال


بهومیل هرابال (1914-1997) در این نامه ها که در فاصله سالهای 1989 تا 1991 به آوریل گیفورد (دوبنکا) نوشته شده اما هرگز ارسال نشده اند ، وقایع مهم آن سالها را شرح می دهد. هرابال با سبک آرامش بخش و آگاهانه ی مختص خود به عنوان یکی از نویسندگان و مبتکران اصلی ادبیات اروپایی پس از جنگ ، به زندگی طنزآمیز و گاهی در حال حرکت پراگ تحت اشغال نازی ها ، کمونیسم و سرخوشی مختصر پس از انقلاب 1989 می پردازد در زمانی که هر چیزی امکان پذیر است حتی تانک های صورتی. در نهایت با خاطرات پراکنده ای از سفره های او به انگلستان، مکان های ذکر شده در کتاب سرزمین هرز الیوت، پایان می پذیرد. نتیجه اثری درخشان است که به گونه ای شخصی تاریخی را روایت می کند با نثر قدرتمند و به همان اندازه شاعرانه .

کتاب همه ترس هایم

بهومیل هرابال
بهومیل هرابال، زاده ی 28 مارس 1914 و درگذشته ی 3 فوریه ی 1997، نویسنده ی اهل چک بود. میلان کوندرا، رمان نویس سرشناس، او را بهترین نویسنده ی معاصر چک می خواند.هرابال در سال 1948 دکترای حقوق گرفت و همزمان با تحصیل، دوره هایی را در سطح دانشگاهی در فلسفه ی ادبیات و تاریخ گذراند اما پس از تحصیل، از مدرک و پیشینه ی تحصیلی اش هیچ استفاده ای نکرد و به قول خودش به یک سری مشاغل جنون آمیز از جمله سوزن بانی راه آهن و راهنمایی قطارها، نمایندگی بیمه، دست فروشی اسباب بازی، کارگر کارخانه ی ذوب آهن و کار در ک...
قسمت هایی از کتاب همه ترس هایم (لذت متن)
دبنکای عزیز، حالا در کرسکو هستم، مه آلود است، گربه های کوچک خیس شده اند و ملتمسانه می خواهند که اجازه بدهم که بیایند و گرم شوند، اما من درمان آب سرد را باور دارم، به این ترتیب آن بیرون در انبار همچون عیسی های کوچولوروی کاه و یونجه می نشینند...

و بانوی دانمارکی عزیزم، به چه طرز وحشتناکی می ترسیدم، و به چه طرز مهیبی حتی امروز هم می ترسم! مادرم هم تمام زندگی اش به طرز بدی می ترسید، به آن همه ترسیدن عادت کرده بود... اما حالا دیگر نمی ترسد، چون مرده است... مرده ها آرامش دارند... می بینی مادرم این داستان را درباره ی خودش تعریف کردـ یکشنبه روزی که من هنوز در رحم مادرم بودم، بابا بزرگ بی پروایم درست قبل از ناهار مادرم را با منی که هنوز درونش بودم به حیاط کشید، تفنگی بیرون آورد و نعره زد... زانو بزن، می خواهم شلیک کنم! و مادرم ، دختر بچه ای بالغ، دست هایش را در هم گره کرد و به خاطر من التماس کرد... بالاخره مادربزرگم بیرون آمد و گفت بیا تو و غذاتو بخور وگرنه همش سرد میشه! به این ترتیب بانوی دانمارکی، ما رفتیم که غذا بخوریم و این هم من که اینجا هستم... اما آن ترسی که از درون رحم مادرم احساسش کردم، با من ماند...