همه ترس هایم

Dopisy Dubence

مشخصات همه ترس هایم
مترجم :شیما روحانی
شابک :9789645638793
قطع :رقعی
تعداد صفحه :244
سال انتشار شمسی :1392
سال انتشار میلادی :1990
نوع جلد :شومیز
سری چاپ :1
زودترین زمان ارسال :30 مرداد

Dopisy Dubence

مشخصات واهمه های با نام و نشان
مترجم :
شابک :9786006047423
قطع :رقعی
تعداد صفحه :280
سال انتشار شمسی :1397
سال انتشار میلادی :1990
نوع جلد :شومیز
سری چاپ :1
زودترین زمان ارسال :30 مرداد

معرفی کتاب همه ترس هایم اثر بهومیل هرابال | ایران کتاب

خدایان این سرزمین را ترک کرده اند قهرمانان دوران باستان،هرکول و پرومته،رخت بسته اند.همسرم هم بهتر دید این زندگی را ترک کند،درست مثل پول،دختر خاخامی از براتیسلاوا که عاشق من بود و من هم عاشق او،چون خیلی شبیه همسرم پیپی بود... در آغاز سال 1989 که رژیم کمونیستی چک اسلاواکی رو به افول بود.هرابال پس از سکوت ادبی طولانی اش،دوباره شروع به نوشتن کرد.او این بار متن هایی کوتاه و شخصی نوشت که خودش آن ها را گزارش های تغزلی نامید.او بعد از ملاقات هایی که با آوریل گیفورد،دانشجوی آمریکایی،داشت این متن ها را به شکل نامه هایی خطاب به دبنکا «آوریل گیفورد»که الهه الهام سال های بعدی او شد،نوشت،این نامه ها که محدوده زمانی 1989 تا 1994 را در بر میگیرند،بازتاب بخش هایی از وقایع زمانه هرابال در نوشتاری سبک،طولانی و سیال به گونه ای شاعرانه اما هدفمند به رشته تحریر در آورده است.

کتاب همه ترس هایم

بهومیل هرابال
بهومیل هرابال، زاده ی 28 مارس 1914 و درگذشته ی 3 فوریه ی 1997، نویسنده ی اهل چک بود. میلان کوندرا، رمان نویس سرشناس، او را بهترین نویسنده ی معاصر چک می خواند.هرابال در سال 1948 دکترای حقوق گرفت و همزمان با تحصیل، دوره هایی را در سطح دانشگاهی در فلسفه ی ادبیات و تاریخ گذراند اما پس از تحصیل، از مدرک و پیشینه ی تحصیلی اش هیچ استفاده ای نکرد و به قول خودش به یک سری مشاغل جنون آمیز از جمله سوزن بانی راه آهن و راهنمایی قطارها، نمایندگی بیمه، دست فروشی اسباب بازی، کارگر کارخانه ی ذوب آهن و کار در ک...
قسمت هایی از کتاب همه ترس هایم (لذت متن)
دبنکای عزیز، حالا در کرسکو هستم، مه آلود است، گربه های کوچک خیس شده اند و ملتمسانه می خواهند که اجازه بدهم که بیایند و گرم شوند، اما من درمان آب سرد را باور دارم، به این ترتیب آن بیرون در انبار همچون عیسی های کوچولوروی کاه و یونجه می نشینند...

و بانوی دانمارکی عزیزم، به چه طرز وحشتناکی می ترسیدم، و به چه طرز مهیبی حتی امروز هم می ترسم! مادرم هم تمام زندگی اش به طرز بدی می ترسید، به آن همه ترسیدن عادت کرده بود... اما حالا دیگر نمی ترسد، چون مرده است... مرده ها آرامش دارند... می بینی مادرم این داستان را درباره ی خودش تعریف کردـ یکشنبه روزی که من هنوز در رحم مادرم بودم، بابا بزرگ بی پروایم درست قبل از ناهار مادرم را با منی که هنوز درونش بودم به حیاط کشید، تفنگی بیرون آورد و نعره زد... زانو بزن، می خواهم شلیک کنم! و مادرم ، دختر بچه ای بالغ، دست هایش را در هم گره کرد و به خاطر من التماس کرد... بالاخره مادربزرگم بیرون آمد و گفت بیا تو و غذاتو بخور وگرنه همش سرد میشه! به این ترتیب بانوی دانمارکی، ما رفتیم که غذا بخوریم و این هم من که اینجا هستم... اما آن ترسی که از درون رحم مادرم احساسش کردم، با من ماند...