کتاب بلای کبوترها

The Plague of Doves
کد کتاب : 25125
مترجم :
شابک : 978-6002783998
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 384
سال انتشار شمسی : 1398
سال انتشار میلادی : 2008
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 30 مرداد

نامزد جایزه پولیتزر سال 2009

برنده جایزه کتاب انیسفیلد-ولف سال 2009

نامزد جایزه دیتون سال 2009

از کتاب های پرفروش نیویورک تایمز

معرفی کتاب بلای کبوترها اثر لوییز اردریچ

کتاب «بلای کبوترها» رمانی نوشته ی «لوییز اردریچ» است که نخستین بار در سال 2008 منتشر شد. با وجود گذر نسل ها، شهر «پلوتو» همچنان تحت تأثیر به قتل رسیدن یک خانواده ی کشاورز است. «اولینا هارپ»، دختری جوان و پلندپرواز است که پدربزرگش، خاطرات زیادی از گذشته ای خشن و خون آلود دارد. و قاضی «آنتون بازیل کوتس» که شاهد اتفاقات دردناکی بوده، بهتر از هر کس دیگر از زخم های بی عدالتی در گذشته و اکنون آگاه است. به واسطه ی صدای متمایز و جذاب سه راوی فراموش نشدنی، داستان جمعی دو اجتماع در هم تنیده، در نهایت به هم پیوند می خورد و از حقیقتی شوکه کننده پرده برمی دارد. «لوییز اردریچ» در این داستان جذاب، به کاوش در مفهوم بی عدالتی، و پیامدهای اسراری می پردازد که برای مدتی بیش از اندازه طولانی سر به مهر نگه داشته شده اند.

کتاب بلای کبوترها

لوییز اردریچ
لوییز اردریچ، زاده ی 7 ژوئن 1954، مولف، رمان نویس، شاعر و نویسنده ی کتاب های کودکان اهل آمریکا است.اردریچ متولد مینه سوتا است و در واپتون بزرگ شده است؛ جایی که مادرش که نیمه فرانسوی-آمریکایی و نیمی اوجیبوی است و پدرش، که یک آلمانی-آمریکایی است، در مدرسه ای خسته کننده که توسط دفتر فعالیت های سرخپوستان اداره می شد، تدریس می کردند. او در دارتموت به مدرسه رفت و آنقدر ساکت بود که به نظر می رسید از سنگ تراشیده شده باشد.
نکوداشت های کتاب بلای کبوترها
Beautiful, funny, moving, and unexpected.
زیبا، سرگرم کننده، تکان دهنده و غیرمنتظره.
Elle

A mesmerizing story.
داستانی مسحورکننده.
USA Today USA Today

Erdrich communicates the complexity and the mystery of human relationships.
«اردریچ» پیچیدگی و معمای روابط انسانی را به مخاطبین منتقل می کند.
Booklist Booklist

قسمت هایی از کتاب بلای کبوترها (لذت متن)
گاهی تا سینه در آب یخ فرو رفته و غذا را بالای سرش گرفته بود. گاهی هم یخ های شکننده ی زیر پایش خرد شده بودند. به هر ترتیب راهش را ادامه داده بود. اما برای این که بتواند راه برود، باید غذا می خورد. بنابراین وقتی به اردوگاه رسید و بقچه اش را باز کرد، چیزی غیر از هفت هشت تا بیسکویت سفت برایش نمانده بود.

آن شب مردها بیسکویت ها را بین خودشان قسمت کردند و «جوزف»، که آهسته خرده ریزهای بیسکویت را روی زبانش حل می کرد، به سمور و کتاب نجات یافته اش که آن را از حفظ بود، می اندیشید. یکی از جملات توی سرش می چرخید: با روحی شاداب و سرحال منتظر مرگ باش.

به یک هفته نکشید که غنچه ها باز شدند و درختان، لباس انبوهی از برگ سبز پوشیدند و همان موقع بود که «بی. جی. بولت» پیاده سر رسید و حال و روزی بهتر از «بول» نداشت. ماه گذشته «بی. جی. بولت» با چهار مرد و سه رأس اسب کوتوله و سوارانشان راه افتاده بود تا گم و گور شود. از آن به بعد، دیگر چیزی نمانده بود غیر از حریره ی منجمد و باتلاق های یخ زده.