کتاب بی خداحافظی برو

Go without saying goodbye
کد کتاب : 28960
شابک : 978-6007405468
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 102
سال انتشار شمسی : 1396
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 2
زودترین زمان ارسال : 11 آبان
دسته بندی های کتاب بی خداحافظی برو
قسمت هایی از کتاب بی خداحافظی برو (لذت متن)
پاهای لرزانش را روی دیواره های دو طرف جوی گذاشت و خودش را به آن طرف پیاده رو رساند، به دیوار تکیه داد، چشم هایش را بست، دست یخ زده اش را روی سینه گذاشت و آن قدر نگه داشت تا قلبش آرام گرفت. به تنه اش فشاری داد، خودش را از دیوار کند و خواست راهش را ادامه بدهد. اما هر چه فکر کرد یادش نیامد چرا می خواسته به آن طرف خیابان برود. زیرلب گفت «خدایا، چی کار می خواستم بکنم من؟!» دور و برش را نگاه کرد؛ پیاده رو، آدم ها، ماشین ها، درخت ها و... دکه ی روزنامه فروشی. همین بود. باز کیفش را بغل کرد، دور و برش را پایید و از خیابان رد شد. سعی کرد خیلی عادی، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، راهش را برود. اما نه چراغ های زرد ماشین را فراموش می کرد، نه لرزش زانوهایش را، نه این که ممکن بود چشم هایش را رو به مهتابی های بیمارستان باز کند. سرش را رو به آسمان گرفت، به چند لکه ابر لاغر بی جان و به آسمانی نگاه کرد که انگار بیشتر از آن که آبی باشد سفید بود و زیر لب گفت «م م م...» و توی ذهنش به دنبال آوازی، ترانه ای گشت. با خودش فکر کرد از کی عادت کرده موقع آشفتگی آواز بخواند و یاد آن سال افتاد که دخترک هم نیمکتی اش بی وقفه فین فین می کرد و وقتی هاله به او دستمال می داد می گفت که لازم ندارد و باز فین فین می کرد. او هم کم کم یاد گرفت که آواز یا شعری زیر لب زمزمه کند تا صدای فین فین دخترک را نشنود و بعد همین آواز خواندن عادتی شد برای نشنیدن صدای پچ پچ فکرهای آزاردهنده ای که توی ذهنش جولان می دادند. چشم از ابرهای آسمان برداشت، به درخت های سبز تابستان نگاه کرد که موازی هم دو طرف پیاده رو ایستاده بودند و پاهای شان را توی آب خنک جوی گذاشته بودند، به پسر دست فروشی که بستنی خوران از روبه رو می آمد، به دختر زیبایی که موبایل را چسبانده بود به صورتش و بلندبلند می خندید، به دکه ی روزنامه فروشی که مجله های آویزانش مثل برگ های بزرگ و عجیب درختی منقرض با وزش باد تکان می خوردند. خیابان خلوت بود.