کتاب مهاجر سرزمین آفتاب

Mohajer-e Sarzamin-e Aftab
خاطرات کونیکو یامامورا یگانه مادر شهید ژاپنی در ایران
کد کتاب : 29547
شابک : 978-6000334666
قطع : پالتویی
تعداد صفحه : 248
سال انتشار شمسی : 1399
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 2

معرفی کتاب مهاجر سرزمین آفتاب اثر مسعود امیرخانی

"مهاجر سرزمین آفتاب" به کوشش "حمید حسام"و "مسعود امیرخانی" اثری است که "خاطرات کونیکو یامامورا یگانه مادر شهید ژاپنی در ایران" را به مخاطبان عرضه می دارد. "کونیکو یامامورا" که بعد از آشنایی با یک مسلمان ایرانی و ازدواج با او، ژاپن را به مقصد ایران ترک کرد، بعد از مهاجرت نام سبا را از کلام الله مجید برای خود برگزید. "حمید حسام"و "مسعود امیرخانی"، خاطرات خواندنی این بانوی شرقی را با دقتی مثال زدنی و با حفظ فصاحتی که خود او در بیان خاطراتش به کار برده بود، به رشته ی تحریر درآورده اند.
"حمید حسام" اظهار داشته که نحوه ی آشنایی او با این مادر شهید طی سفری بود که به همراه تعدادی از جانبازان کشور جهت شرکت در مراسم سالگرد بمباران اتمی شهر هیروشیمای ژاپن داشته و "کونیکو یامامورا" به عنوان مترجم، صحبت های جانبازان شیمیایی ایران و بازماندگان بمباران اتمی ژاپن را برای هم ترجمه می نمود. "حمید حسام" در این سفر چنان مشتاق شنیدن داستان زندگی او شد که برای نوشتن خاطراتش، هفت سال با او مصاحبت کرد تا درک بهتری از دنیای درونی این بانو پیدا کند. "کونیکو یامامورا" نیز اظهار داشته که پس از شهادت فرزندش افراد زیادی خواستار نوشتن خاطرات وی بوده اند اما از میان آنان، "حمید حسام" توجه و اعتماد او را برانگیخته و اکنون "مهاجر سرزمین آفتاب" داستان پرفراز و نشیب زندگی وی را از کودکی تا زمان حال دربردارد.
"کونیکو یامامورا" که تا بیست و یک سالگی اش تحت آموزه های بودا پرورش یافته بود، آشنایی خود را با همسر مسلمانش، یک نقطه ی عطف می داند؛ نقطه ای که همه چیز بعد از آن تغییر کرد و او را به دنیای جدیدی از ارزش های اسلامی و انقلابی وارد کرد و ثمره ی زندگی او، یعنی فرزند نوزده ساله اش را در راه پاسداری از این ارزش ها به مقام رفیع شهادت رسانید.

کتاب مهاجر سرزمین آفتاب

قسمت هایی از کتاب مهاجر سرزمین آفتاب (لذت متن)
همین که پا به اتاق گذاشتم، برادرم، هیداکی، با توپ پر به سراغم آمد و، در حالی که پدر و مادرم می شنیدند، سرم داد زد و با صدای بلند گفت: «تو هیچ می فهمی زندگی با یک مسلمان چه سختی هایی دارد؟! آن ها هر گوشتی نمی خورند! شراب نمی خورند! اصلا تو می دانی ایران کجای دنیاست که می خواهی خاک آبا و اجدادیت را به خاطرش ترک کنی؟!»... بغض کردم و رفتم توی اتاقم؛ همان جا که اتسوکو نشسته بود و با غیظ و غضب نگاهم می کرد. ناامیدی و دلتنگی بر سرم آوار شد...