چه بر سر وحشی سفید آمد؟

What Became of the White Savage

  • قیمت : ۲۰,۰۰۰ تومان
  • وضعیت : موجود

معرفی کتاب چه بر سر وحشی سفید آمد؟ اثر فرانسوا گارد

در دهه ی 1840 میلادی، ملوانی جوان و فرانسوی به نام نارسیس، توسط همسفرانش در کشتی و بدون هیچ کمک و تجهیزاتی در ساحل استرالیا رها می شود. هفده سال بعد، او زنده در میان بومیان پیدا می شود ولی به نظر می رسد که همه چیز درباره ی هویت اصلی اش، از جمله زبان فرانسوی، را فراموش کرده باشد. جغرافی دانی خوش قلب به نام اکتاو دو والومبرون، زیر پر و بال او را گرفته و تصمیم می گیرد که نارسیس را که اکنون با عنوان «وحشی سفید» شناخته می شود، به تمدن بازگرداند و همچنین بفهمد که چه اتفاقاتی در طول این هفده سال برای نارسیس افتاده است. اکتاو با مشاهده ی تقلای نارسیس در انطباق با روش زندگی متمدنانه، شروع به زیر سوال بردن پنداشت های خود از معنی «متمدن بودن» کرده و تلاش می کند تا از منظری جدید به نارسیس یا همان «وحشی سفید» نگاه کند.

کتاب چه بر سر وحشی سفید آمد؟


ویژگی ها کتاب چه بر سر وحشی سفید آمد؟

برنده جایزه گنکور سال 2012

مشخصات کتاب چه بر سر وحشی سفید آمد؟
قطع :رقعی
نوع جلد :شومیز
شابک :978-600-229-411-1
تعداد صفحه :296
سال انتشار شمسی :1393
سال انتشار میلادی :2012
سری چاپ :1
بیشتر بخوانید

آینه ی تمام نمای زندگی بشر در ادبیات تاریخی

می توان گفت که هدف اصلی این ژانر، «زندگی بخشیدن به تاریخ» از طریق ساختن داستان هایی درباره ی گذشته یا یک دوره ی تاریخی خاص است.

نکوداشت های کتاب چه بر سر وحشی سفید آمد؟
A fun read.
کتابی سرگرم کننده.
Australian

Haunting.
به یاد ماندنی.
Times Literary Supplement Times Literary Supplement

A novel with a lump of true life.
رمانی دربردارنده ی زندگی واقعی.
Dedalus Books

بخش هایی از کتاب چه بر سر وحشی سفید آمد؟ (لذت متن)
جوانک های کشتی یکی یکی با بی خیالی سوار قایق شدند و با دست اشاره ی دوستانه ای به او کردند، مرد سفیدپوست سوار شد و روی نیمکت پاروزن ها نشست. قایق سریع از خلیج پراکنده شد و تمام پاروزن ها با قدرت به طرف کشتی جان بل پارو زدند. وحشی سفید از جا برخاست ولی وادارش کردند بنشیند. وقتی قایق به موازات کشتی رسید، همه با یک نردبان طنابی آمدند بالا. وحشی سفید مهارت کافی برای بالا آمدن داشت. در کمال تعجب نگاهش می کردم. دوروبرش را بروبر نگاه می کرد و با هیجانی آشکار عرشه را گز می کرد.

وقتی بیدار شد احساس ضعف می کرد. لرزش های شدید بدنش دندان هایش را به صدا درآورده بود. سعی کرد بلند شود، سرش گیج رفت و مجبور شد باز دراز بکشد. درد گوشش کم شده بود، گرسنگی اش از بین رفته بود، می لرزید و عرق می ریخت. تب شدیدی بر پیکرش چنگ انداخته بود. آیا به خاطر آبی بود که نوشیده بود؟ به خاطر زخم یا پمادی که پیرزن روی زخمش گذاشته بود؟ یا ناامیدی بیش از حد از پا درش آورده بود؟

خورشید بالا آمده بود، پرتو آفتابی که از میان شاخه ها می تابید، دیگر گرمش نمی کرد. در کشتی سن پل وقتی مریض می شد، کشان کشان می رفت تا معبر طولی کشتی و خودش را به ناخدا دوم معرفی می کرد، ناخدا دوم بداخلاق، با بوی بد دهان و با تذکرات برخورنده و ناروایش. چه قدر دلش می خواست در این لحظه صدای خش دارش را حین گفتن این جمله ی حکیمانه بشنود «حالا که توانسته ای تا این جا بیایی، یعنی این که هنوز می توانی کار کنی.