کتاب دختر قهرمان

The hero girl
کد کتاب : 30294
شابک : 978-6226685986
قطع : وزیری
تعداد صفحه : 423
سال انتشار شمسی : 1399
سال انتشار میلادی : 2015
نوع جلد : زرکوب
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 16 آذر

معرفی کتاب دختر قهرمان اثر حمزه سردادور

سلسله ی صفوی یکی از سلسله پادشاهی های تعیین کننده و اثرگذار در ادامه ی سرنوشت ایران زمین محسوب می شود و در میان شاهان صفوی، شاه اسماعیل از موقعیتی برجسته و شهرتی بسیار زیاد برخوردار است. حمزه سردادور که رمان های تاریخی و عامه پسند او در دهه های اخیر، جایگاه قابل توجهی را در میان مخاطبان ایرانی پیدا کرده است، این بار به سراغ گوشه ای دیگر از تاریخ این مرز و بوم رفته و از میان رجال مهم آن، زندگی شاه اسماعیل صفوی را برای بازگو و پردازش انتخاب نموده است.
نویسنده در کتاب حاضر که دختر قهرمان نام دارد با دقت و ظرافت بسیار، ابتدا به شرح مختصر و مفیدی از اوضاع اجتماعی و سیاسی ایران در آن دوره پرداخته و با فضاسازی تاریخی خود از زمان قبل از به قدرت رسیدن شاه اسماعیل، شروع به بازسازی رویداد ها و برقراری ارتباط بین وقایع آن روزگار و خیال پردازی دنیای قصه می نماید. توضیحاتی که نویسنده در باب مسائل اجتماعی و فرهنگی آن دوره ارائه می کند، مخاطب را در هزارتوی زمان فرو برده و سبب می شود تا بیشتر در فضای داستان قرار بگیرد.
این رمان شکوهمند و خواندنی، به سراغ وقایع جالب توجهی هنگام تاسیس سلسله ی صفویه رفته که اشخاصی همچون سلطان حیدر و دختری زیبارو به نام تاجلی در آن نقش داشته اند. سلطان حیدر عارفی مشهور و از نوادگان شیخ صفی الدین اردبیلی بود و تاجلی دختری بود پری چهره و خوش سیما که به اسماعیل دل باخته بود. بعد از تاسیس سلسله ی صفویه به دست اسماعیل، تاجلی نقش مهمی را در حیات و سرنوشت شاه صفوی ایفا نمود.

کتاب دختر قهرمان

قسمت هایی از کتاب دختر قهرمان (لذت متن)
والی تازه عنوان مطلب کرده بود که دخترک خردسال زیبایی که نه ساله می نمود از پنجره به میان اطاق پرید. والی ابرو در هم کشید و برخاست، در اطاق را که بسته بود باز کرد و دختر را امر به خروج داد. دخترک شانه هایش را بالا انداخت و گفت: اگر مرا بکشید هم بیرون نمی روم. والی پرخاش کرد ولی اسمعیل جلوش را گرفت و گفت کاریش نداشته باشید. والی که رفتارش با اسمعیل مانند غلامی در برابر پادشاهی بود سر در گوشش گذاشت و حرف هایی زد. اسمعیل گفت مانعی ندارد. بعد رو به برادرش کرد و گفت ما باید امشب و فردا را در این خانه نمانیم و هم اکنون سوار بشویم و تغییر منزل بدهیم. سپس از جا برخاست و برادرش هم بلند شد. دخترک ناله کرد و گفت مرا هم ببرید، هر جا بروید باید مرا هم ببرید! اسمعیل لبخندی زد و گفت: تو در خانه باش ما فردا عصری بر می گردیم. دخترک گریه سر داد و در حالی که پاهای کوچکش را بر زمین می کوبید، می گفت من بی شما اینجا نمی مانم. دو برادر به اتفاق والی و زنی که خدمتکار مخصوص آن ها بود از خانه بیرون آمدند، بر اسب های زین کرده که منتظر بودند، سوار شدند و چهار نعل به راه افتادند. دخترک پشت سر آن ها از خانه بیرون دوید. در چند قدمی، جلو در همسایه دو اسب زین کرده دید و نوکری که منتظر اربابش بود. دخترک با همان لحن و ادای بچگانه از نوکر که آشنا بود، خواهش کرد او را یک لحظه سوار بر اسب کند.