کتاب ماهی در آب

A Fish in the Water

مشخصات کتاب ماهی در آب
مترجم :
شابک : 978-964-380-770-2
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 300
سال انتشار شمسی : 1396
سال انتشار میلادی : 1993
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 3
زودترین زمان ارسال : 30 مهر

ماریو بارگاس یوسا برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات سال 2010

معرفی کتاب ماهی در آب اثر ماریو بارگاس یوسا

رمان ماهی در آب، شرح حالی دوگانه است: ماریو بارگاس یوسا در بخش های مختلف این اثر، داستان دوران کودکی و جوانی، و همچنین ماجرای شکست خود در انتخابات ریاست جمهوری پرو را روایت می کند. هر دوی این قصه ها قابلیت این را دارند که به صورت جداگانه مطرح شوند، اما تغییرات ضرب آهنگ و صحنه ها، و جابه جایی مرکز توجه میان اتفاقات کمپین ریاست جمهوری و ماجراهای پرآشوب دوران جوانی، تأثیر بسزایی در افزایش جذابیت و گیرایی کتاب دارد. بدون وجود این تکنیک داستان سرایی، امکان داشت که نیمه ی سیاسی کتاب برای برخی مخاطبین خسته کننده شود. بارگاس یوسا در یک نیمه از کتاب، به توصیف دوران جوانی خود تا زمان فارغ التحصیلی و ترک محل زندگی اش به مقصد اروپا می پردازد. علیرغم این که داستان این بخش، قبل از شناخته شدن یوسا به عنوان نویسنده ای حرفه ای پایان می پذیرد، اما اطلاعات زیادی از زندگی او را برای مخاطب آشکار می سازد. بخش دیگر کتاب، داستان چگونگی کاندیداتوری بارگاس یوسا برای رئیس جمهوری پرو- و کمپین و شکست ناامیدکننده ی او-را روایت می کند.

کتاب ماهی در آب

ماریو بارگاس یوسا
ماریو بارگاس یوسا، در ۲۸ مارس سال ۱۹۳۶ در آرکیپای پرو به دنیا آمد. وی تنها فرزند پدر و مادرش بود و والدینش پنج ماه بعد از ازدواج از هم جدا شدند. ۱۰ سال اول زندگیش را در بولیوی و با مادرش گذراند. پس از آن که پدربزرگش مقام دولتی مهمی در پرو به دست آورد، همراه مادرش در سال ۱۹۴۶ به سرزمینش بازگشت. دوران کودکی او با سختی سپری شد.در ۱۴ سالگی پدرش وی را به دبیرستان نظام فرستاد که تأثیری ژرف و پایا بر او نهاد و ایده ی نخستین رمانش را در ذهنش پروراند. نگرش داروین گرایانه ی او نسبت به زندگی حاصل تجربه ...
نکوداشت های کتاب ماهی در آب
Enlightening.
روشن گرانه.
New York Times New York Times

A funny and cautionary tale.
داستانی سرگرم کننده و هشداردهنده.
Time Time

A dazzling performance.
اثری خیره کننده.
National Review

قسمت هایی از کتاب ماهی در آب (لذت متن)
مادرم بازویم را گرفت و مرا از در سرویس ساختمان فرمانداری به خیابان برد. به سمت خاکریز اگیگرن به راه افتادیم. آخرین روزهای 1946 یا نخستین روزهای 1947 بود اما امتحانات مدرسه سالسیان خاتمه یافته بود. من کلاس پنجم را به پایان رسانده بودم و در پیورا تابستان با نور سفید و گرمای خفه کننده اش از راه می رسید. مادرم بی آنکه صدایش بلرزد گفت: تو می دانستی مگر نه؟

می کوشیدم به کمک واقعیت هایی که این جا و آن جا کشف می کردم، حقیقت را بازسازی کنم، و وقتی پر کردن جاهای خالی ناممکن می شد، نیروی خیال را به یاری بطلبم.

گویی جهان از شدت تعجب فلجم کرده بود. پدرم زنده است؟ پس در تمام مدتی که فکر می کردم مرده، کجا بود؟