کتاب برسد به دست لیلا حاتمی

Reach to Leila Hatami
کد کتاب : 31764
شابک : 978-6002299239
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 105
سال انتشار شمسی : 1399
سال انتشار میلادی : 2020
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 4
زودترین زمان ارسال : 1 اردیبهشت

معرفی کتاب برسد به دست لیلا حاتمی اثر سعید محسنی

رمان با یک نامه آغاز می شود. نامه ای از اسماعیل به دوستی درباره ی دوست دیگری که خودش را کشته و وصیت کرده چیزی را به دست لیلا حاتمی برسانند. مردی که در گذشته ای دور پنهان شده و با این روند به تدریج پای آدم هایی میان می آید که هر کدام به نحوی به ماجرا ارتباط دارند.
رمان سعید محسنی قصه گوست و پیش رونده. مکثی ندارد و مدام در حال ارجاع است به وقایع امروز ما و تأثیرش بر سرگذشت قهرمان ها. او تبحر خاصی در کنار هم گذاشتن شخصیت های فرعی ای دارد که اصلا گمان نمی رود در داستان نقشی داشته باشند و در نهایت این مرگ است که موتور محرک رمان او می شود. مرگی که در ابتدا چونان یک خبر کم ارزش به حساب می آید و بعد بسیاری را درگیر چیستی خود می کند .

کتاب برسد به دست لیلا حاتمی

سعید محسنی
سعید محسنی متولد سال 1355 در اصفهان،نویسنده، طراح، کارگردان، بازیگر است. ویلیسانس کارگردانی تئاتر، از دانشگاه سوره اصفهان؛1381ـ فوق لیسانس کارگردانی تئاتر، از دانشگاه تربیت مدرس تهران؛1388 می باشد. اجراهای وی شامل:نمایش نویسنده، کارگردان: "وقتی که قرص ماه کامل می شود" اصفهان، تالار سوره؛ 1377 "فرنگیس" اصفهان، تالار اندیشه؛ 1378 کارگردانی: "فاسق" (هارولد پینتر) اصفهان، به عنوان پایان نامه؛1381 نمایشنامه نویسنده: "مادر اجاره‌ای" اصفهان، تالار سوره؛ 1382 "نام تمام مردگان یحیی است" اصفهان، ت...
قسمت هایی از کتاب برسد به دست لیلا حاتمی (لذت متن)
گفتم چی شد رفیق؟ از حال نروی؟ خوبی؟ گفت یادت هست آن وقت ها که می رفتیم مسابقات فوتبال؟ هر سال جزء چهارتا تیم اول بودیم. گفتم یادم هست. گفت یادت هست فلانی همیشه می گفت سوم شدن بهتر از دوم شدن است؟ یادم نبود. پرسیدم یعنی چه سوم شدن بهتر از دوم شدن است؟ گفت فلانی می گفت دوم که بشوی یعنی آخرین بازی را باخته ای، اما سوم که بشوی یعنی بازی آخر را برده ای. اگر دوم بشوی تا آخر عمر یادت هست که بازی آخری را که می توانستی ببری باخته ای، اما سوم که بشوی بازی ها برایت با خنده تمام می شود. تو سوم شدی... من اما پای بازی آخر، یکهو زمین بازی را ترک کردم. حس کردم دلم نمی خواهد بازی کنم... همین.

گفتم حالا چی شده یاد آن روزها افتادی، گفت همیشه یاد آن روزهاست. گفتم بی خیال روزهای رفته. بچسب به حال. حال کن. زندگیت را بکن. خندید. بلند خندید و گفت باشد. چه طوری؟ گفتم زن بگیر. تشکیل خانواده بده. آدم تا زن و زندگی نداشته باشد زندگیش هدفمند نمی شود. گفت هدفمند؟ مگر یارانه است؟ به شوخی گفتم یارانه ات هم دو برابر می شود. گفت همین یک برابرش را هم ثبت نام نکرده. گفتم حرف یارانه نیست. بحث مسئولیت است، سروسامان گرفتن است.

وقتی کف دستش را می کشید روی سرش یعنی نمی تواند راحت حرف بزند. یعنی دارد پی کلمه می گردد. گفتم نجو این قدر این سبیل را، تمام می شود. بی سبیل خنده دار می شوی. گفت مسئولیتش سنگین است. گفتم بله. من هم برای همین می گویم. از قدیم گفته اند سروسامان. سروسامان دادن کار سختی است. یک چیزهایی گفت راجع به نمی دانم این که جامعه هم هست و مسئولیت ما در مقابل جامعه چه طور می شود تکلیفش و از این حرف ها. گفتم من و تو چه کار به کار جامعه داریم، رفیق؟ خیلی زور بزنیم کلاه خودمان را بچسبیم که باد نبرد.