در طول زندگی اش بارها و بارها پیاده یا سوار بر اسب از این جاده عبور کرده بود. تمام پیچ و خم های راه را می شناخت. می دانست کجا باید افسار اسب را شل کند و کجا آن را عقب بکشد. باید نیروی صبحگاهی اش را حفظ می کرد تا باقی روز زیاد خسته نشود.
دو تا از داستان هاش رو دوست داشتم و بقیش معمولی بود به نظرم
میتونم بگم همه داستاناش عالی بودن🫠