کتاب خدمتکارها The Help


  • قیمت : ۴۲,۰۰۰ تومان
  • وضعیت : موجود

مروری بر خدمتکارها
ایران کتاب ایران کتاب

سه شخصیت محوری در این داستان ایفای نقش می کنند: ایبی لین، خدمتکاری سیاه پوست است که در سال 1962 در می سی سی پی زندگی می کند و همیشه با اطاعت تمام دستورات را انجام می داده است، اما اخیرا نمی تواند که جلوی تلخی و رفتارهای پرخاش گرانه اش را بگیرد. دوستش، مینی، هیچ وقت دهان قرص و محکمی نداشته اما اکنون مجبور است به طریقی، اسرار مربوط به کارفرمایش را نزد خود نگاه دارد. دختری سفیدپوست و اجتماعی به نام اسکیتر، از کالج فارغ التحصیل شده و شخصیتی بلندپرواز است، اما بدون شوهر، در نظر بقیه فقط یک بازنده خواهد بود. این چند شخصیت به ظاهر متفاوت، گرد هم می آیند تا کتابی جامع و کامل درباره ی چگونگی شرایط کار خدمتکاران سیاه پوست در جنوب بنویسند؛ کتابی که می تواند سرنوشت آن ها و محله ی کوچکشان را برای همیشه تغییر دهد. کاترین استاکت، سه شخصیت زن فوق العاده را خلق کرده است که عزمشان برای راه اندازی جنبشی اجتماعی، برای همیشه نوع دید زنان-مادران، دختران، خدمتکاران و ...-را نسبت به یکدیگر تغییر می دهد. کتاب خدمتکارها، داستانی جهان شمول است که به اطاعت ها و سرکشی های انسان می پردازد.

خرید و معرفی کتاب خواندنی خدمتکارها



انتشارات: ققنوسققنوس
مشخصات خدمتکارها
قطع :رقعی
شابک :978-964-311-997-3
وزن :918
تعداد صفحه :664
سال انتشار شمسی :1395
سال انتشار میلادی :2009
سری چاپ :2

ویژگی ها

برنده ی جایزه ی بوک سنس سال 2009

برنده ی جایزه ی بوکه سال 2009

فیلمی بر اساس این کتاب در سال 2011 ساخته شده است.

نکوداشت
If you read only one book...let this be it.
اگر قرار است فقط یک کتاب بخوانید، این اثر را برگزینید.
NPR.org

Graceful and real, a compulsively readable story.
باشکوه و واقعی، داستانی بسیار خواندنی و جذاب.
 Entertainment Weekly Entertainment Weekly

A beautiful portrait of a fragmenting world.
تصویری زیبا از جهانی در حال فروپاشی.
Atlanta Journal-Constitution

لذت متن
او قهوه را جلوی من و روی میز گذاشت. فنجان را به دستم نمی داد. ایبی لین می گفت که همه باید همین کار را بکنند، چون اگر قهوه را به دست کسی بدهند، ممکن است دست هاشان به هم برخورد کند. به یاد نداشتم که کنستانتین چطور آن کار را می کرد.

او کنار من روی میز آشپزخانه نشست. صدای خرچ خرچ مفصل های ورم کرده اش درآمد. انگشت شستش را محکم کف دستم فشار داد، هردومان می دانیم که این یعنی گوش کن، گوشت به من باشد. آن قدر نزدیک بود که می توانستم تیرگی لثه هایش را ببینم، گفت: «هر روز صبح، تا وقتی که جسم مرده ت بره توی خاک، باید این تصمیم رو بگیری. باید از خودت بپرسی، یعنی باید چیزایی رو که اون احمق ها امروز به من گفتن باور کنم؟»

می مابلی در سپیده دم یکشنبه ای از ماه آگوست سال ۱۹۶۰ به دنیا آمده بود. ما به این طور بچه ها، فرزند کلیسا می گفتیم. کار من مراقبت از بچه های سفیدپوست ها بود، در ضمن آشپزی و رفت وروب را هم انجام می دادم. طی سال های گذشته هفده بچه را بزرگ کرده بودم. خوب می دانستم که چطور کودکان را بخوابانم، گریه هایشان را ساکت کنم و یا پیش از بیدار شدن مادرانشان آنان را روی لگن بنشانم. با همه این ها، هرگز بچه ای مانند می مابلی لی فالت ندیده بودم. نخستین روز که پا به خانه آنان گذاشتم، چشمم به او افتاد. از دل درد سرخ شده بود و داد می کشید. شیشه شیرش را درست مانند یک ترب گندیده پس می زد. خانم لی فالت حیران و سرگردان به بچه خودش خیره شده بود و ناله می کرد. «آخه چرا این طوری شده؟ چرا نمی تونم اینو ساکت کنم؟»