کتاب شب خاطره (دفتر سوم)

Shab-e Khatereh
کد کتاب : 35954
شابک : 978-6000317447
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 104
سال انتشار شمسی : 1398
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 16 آذر
قسمت هایی از کتاب شب خاطره (دفتر سوم) (لذت متن)
یک دفعه یکی از آنها فریاد کشید: "بلند شوید، بایستید!" همه بلند شدند. من دست یکی از بچه ها را گرفتم و بلند شدم. گفتند: "شما مزدوران خمینی هستید و به اعدام محکومید. حکم اعدام صادر شده است و همین الان و همین جا اجرا می شود." ما را همان جا ایستاده نگه داشتند. هشت نفر بودیم. آن ها مقابل ما ایستادند. تفنگ های کلاش خود را به بغل گرفتند. یکی گفت: "آماده، آتش." و زدند. شلیک گلوله های بی امان کلاش به طرف ما شروع شد و ما را تیرباران کردند. بقیه را ندیدم چطور تیر خوردند. اولین تیر به شکمم و تیر دوم به زانوی راستم و تیر سوم به پای چپم. بعد از این سه تیر، من برگشتم. همه ایستاده بودیم و همه افتادیم. وقتی افتادیم دو تیر دیگر هم به پشتم خورد. صدای کلمات بریده و ناتمام بچه ها که می گفتند: "آخ، مادر، الله اکبر، یازهرا، خدا، یا امام زمان و یا حسین" دیگر شنیده نمی شد. کف زمین افتادیم. شروع کردند به تیر خلاص زدن. یک تیر زدند، بعد تیر دیگر را زدند، یک تیر دیگر زدند تا اینکه تیری هم به من خورد. خون به صورتم پاشید و صورتم پر از خون شد. نمی دانم خواست خدا بود، قسمت نبود یا خدا می خواست گناه های من زیاد شود که هنگام افتادن دستم به پشت سرم محافظ شد و تیر خلاص به بازویم خورد و خون آن به صورتم پاشید. زنده بودم و می دانستم آن ها دوباره برمی گردند. همین طور هم شد. برگشتند. نمی دانم کدام از بچه ها بود که گفت: "نزن!" و صدای شلیک آمد و دوستمان دیگر صدایش نیامد. یکی از آن ها چانه ی مرا گرفت و به طرف بالا کشید...