مدرنیزاسیون فقط شهرها، کارخانهها و سازمانها را تغییر نمیدهد؛ شیوهای را که انسان با آن جهان را تجربه میکند نیز دگرگون میسازد. «ذهن بیخانمان: نوسازی و آگاهی» اثر پیتر ال. برگر، بریژیت برگر و هانسفرید کلنر از همین ادعا آغاز میکند. نویسندگان نمیپرسند جامعهٔ مدرن چه نهادهایی ساخته است، بلکه یک مرحله جلوتر میروند: زندگی درون این نهادها چه نوع ذهن، ادراک و تلقیای از خود تولید میکند؟ «بیخانمانی» در عنوان کتاب معنای اقتصادی یا مکانی ندارد؛ استعارهای است برای وضعیتی که در آن فرد دیگر در یک جهان معنایی واحد و کمابیش مسلم زندگی نمیکند و باید میان چندین جهان، نقش و نظام معنا حرکت کند. کتاب در ۱۹۷۳ منتشر شد و در امتداد جامعهشناسی معرفتی قرار میگیرد که پیتر برگر پیشتر، بهویژه همراه توماس لوکمان در «ساخت اجتماعی واقعیت»، بسط داده بود. اگر واقعیت زندگی روزمره از طریق نهادها، روابط اجتماعی و نظامهای معنایی ساخته و حفظ میشود، مدرنیزاسیون باید پیامدهایی برای خود ساختار آگاهی داشته باشد. «ذهن بیخانمان» این پرسش را با تمرکز بر سه حامل عمدهٔ مدرنیته دنبال میکند: تولید تکنولوژیک، بوروکراسی و تکثر جهانهای زندگی. در تحلیل تولید تکنولوژیک، مسئله فقط وجود ماشین نیست. کار در یک نظام صنعتی به فعالیتهایی تقسیم میشود که تکرارپذیر، قابلاندازهگیری و قابلجایگزینیاند. فرد بخشی از فرایندی بزرگتر است و لزوما بر غایت نهایی آن کنترل ندارد. نویسندگان معتقدند این تجربه میتواند نوعی «سبک شناختی» ایجاد کند: جهان بیش از پیش به اجزایی دیده میشود که میتوان آنها را تفکیک، اندازهگیری، دوباره ترکیب و از حیث کارایی ارزیابی کرد. منطق تکنولوژیک در کارخانه محصور نمیماند؛ ممکن است به شیوهٔ اندیشیدن دربارهٔ مسائل دیگر نیز سرایت کند. بوروکراسی شکل دیگری از همین دگرگونی را پدید میآورد. سازمان مدرن بر نقشهای تعریفشده، قواعد، صلاحیتهای تخصصی و رویههای غیرشخصی استوار است. شخص در برخورد با سازمان اغلب نه با فردی مشخص، بلکه با «سمت» و «وظیفه» مواجه میشود. این بیشخصی فوایدی روشن دارد: پیشبینیپذیری و امکان رفتار برابر بر اساس قواعد. اما تجربهٔ مکرر آن میتواند رابطهٔ انسان با جهان اجتماعی را نیز تغییر دهد. فرد یاد میگیرد میان شخص و نقش، احساس و وظیفه، زندگی خصوصی و موقعیت سازمانی فاصله بگذارد. سومین و شاید ماندگارترین بحث کتاب «تکثر جهانهای زندگی» است. در جوامع مدرن، فرد در یک روز میتواند میان خانواده، محیط کار، نظام آموزشی، سیاست، دین، مصرف و شبکههای اجتماعی مختلف حرکت کند؛ حوزههایی که هرکدام قواعد و زبان خود را دارند. در جامعهای که یک نظام معنایی مسلط بخش بزرگی از زندگی را پوشش میدهد، هویت و واقعیت کمتر به پرسش تبدیل میشوند. تکثر مدرن این قطعیت را تضعیف میکند. انسان گزینههای بیشتری پیدا میکند، اما همزمان ناچار است مدام میان واقعیتهای رقیب انتخاب و موقعیت خود را بازتعریف کند. اینجاست که «بیخانمانی» معنای دقیقتری پیدا میکند. مدرنیته آزادی از برخی قطعیتهای سنتی را افزایش میدهد، اما خانهٔ نمادینی را نیز که معنا در آن خودبهخود داده شده بود متزلزل میکند. فرد مدرن میتواند از جهان خود فاصله بگیرد و آن را موضوع انتخاب قرار دهد؛ همین توانایی سرچشمهٔ استقلال است و همزمان میتواند احساس بیریشگی، نسبیشدن باورها و بحران معنا را تشدید کند. نویسندگان واکنشهای ضدمدرن، جنبشهای اعتراضی و جستوجوی اجتماع یا هویت پایدار را نیز در نسبت با همین وضعیت بررسی میکنند. قدرت «ذهن بیخانمان» در اتصال ساختارهای کلان به تجربهٔ روزمره است. مدرنیزاسیون در این روایت عددی دربارهٔ رشد صنعتی یا شهرنشینی نیست؛ تجربهای است که به درون زبان، هویت و ادراک فرد نفوذ میکند. محدودیت کتاب نیز از گستردگی همین ادعا میآید. گاهی از شکل خاصی از تجربهٔ صنعتی غربی به سوی «آگاهی مدرن» تعمیم داده میشود و تفاوتهای طبقاتی، فرهنگی و تاریخی کمتر از آنچه امروز انتظار داریم برجستهاند. بخشی از اصطلاحات آن نیز رنگ زمانهٔ نظری دههٔ ۱۹۷۰ را دارند. بااینحال پرسش اصلی کتاب هنوز بهسادگی کنار نمیرود. انسانی که میتواند میان جهانهای متعدد انتخاب کند، آزادتر است؛ اما برای انتخاب باید جایی بایستد. «ذهن بیخانمان» دربارهٔ همان دشواری است: چه اتفاقی میافتد وقتی تعداد جهانهایی که میتوانیم در آنها زندگی کنیم افزایش یافته، اما هیچکدام دیگر بیچونوچرا خانهٔ ما نیست؟