کتاب واتسون ها به بیرمنگام می روند

The Watsons Go to Birmingham - 1963
(1963)
کد کتاب : 36271
مترجم :
شابک : 978-6004628969
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 204
سال انتشار شمسی : 1400
سال انتشار میلادی : 1995
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 2
زودترین زمان ارسال : 1 مهر

واتسون ها به بیرمنگام می روند
The Watsons Go to Birmingham - 1963
کد کتاب : 46515
مترجم :
شابک : 978-6226839518
قطع : پالتویی
تعداد صفحه : 266
سال انتشار شمسی : 1399
سال انتشار میلادی : 1995
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 2
زودترین زمان ارسال : 1 مهر

معرفی کتاب واتسون ها به بیرمنگام می روند اثر کریستوفر پل کورتیس

این رمان بیش تر از هر چیز دیگری درباره ی تعالی است. درباره ی رشد و پیشرفت آن هم رشد و تعالی کودکان و نوجوانان.
در این رمان خواننده در پس قصه و ماجرایی پرکشش و خواندنی در جریان روابط شخصیت های کودک و نوجوان این ماجرا با خانواده ی خود قرار می گیرد و درنهایت پس از خواندن کتاب و به پایان بردن آن به طور ضمنی با نقش پررنگ خانواده در سرنوشت فرزندان آشنا می شود.
در این کتاب، خواننده با شخصیت ماجراجویی آشنا می شود که حرف شنوی چندانی از والدین خود ندارد و پدر و مادر این پسر بازیگوش دست به دامن مادربزرگ می شوند که در شهر بیرمنگام زندگی می کند. در طی این سفر اتفاقات و ماجراهایی رخ می دهد که همه چیز را عوض می کند.
خانواده واتسون در این سفر دستاورد بسیار باارزشی دارند؛ همبستگی و اتحاد.

کتاب واتسون ها به بیرمنگام می روند


ویژگی های کتاب واتسون ها به بیرمنگام می روند

نامزد مدال نیوبری سال 1996

نامزد جایزه کتاب کودک جین آدامز سال 1996

نامزد جایزه کتاب کودکان دوروتی کانفیلد فیشر سال 1997

کریستوفر پل کورتیس
کریستوفر پل کورتیس (متولد 10 مه 1953) نویسنده کتاب های کودکان در آمریکا است. او به خاطر کتاب Bud، Not Buddy و The Watsons Go to Birmingham - برنده مدال نیوبری مشهور است. دومی برای یک فیلم تلویزیونی به همین نام اقتباس شده بود ، که در سال 2013 از کانال Hallmark پخش شد.
قسمت هایی از کتاب واتسون ها به بیرمنگام می روند (لذت متن)
یکی از آن شنبه های سرد استخوان سوز بود. یکی از آن روزهایی که وقتی نفست را بیرون می دادی، یخ می بست و مثل یک قلنبه ی دود توی هوا آویزان می ماند. همین طور که راه می رفتی عین قطاری بودی که دودهای سفید تپل مپل و پف پفی بیرون می داد. آن قدر سرد بود که اگر عقلت را از دست می دادی و از خانه بیرون می رفتی، بی اختیار هزار دفعه پلک می زدی، شاید به این خاطر که آب چشمهایت یخ نبندد. آن قدر سرد بود که اگر تف می کردی، آب دهانت کش می آمد و قبل از اینکه برسد زمین، یخ می زد. هوای بیرون، بی نهایت درجه زیر صفر بود.دحتی داخل خانه مان هم سرد بود. پلیور و کلاه و شال و سه جفت جوراب پوشیده بودیم و باز سردمان بود. پیچ بخاری را تا ته چرخانده بودیم و با آن ترق تروقی که شعله ها راه انداخته بودند فکر می کردیم الان است بخاری منفجر شود، ولی باز هم انگار ننه سرما آمده بود و توی خانه ی ما بست نشسته بود. همه ی اهالی خانه، تنگ هم، زیر پتو، روی کاناپه نشسته بودیم. بابا می گفت این طوری یک کم گرما تولید می شود، اما نیازی به گفتن نبود، چون سرما کاری کرده بود که از خدایمان باشد پیش هم بنشینیم و خودمان را مچاله کنیم و...