کتاب نگهبان باغ

The Orchard Keeper
کد کتاب : 37623
مترجم :
شابک : 978-6226652216
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 304
سال انتشار شمسی : 1399
سال انتشار میلادی : 1965
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 6 تیر

برنده ی جایزه ی بنیاد ویلیام فاکنر 1966

معرفی کتاب نگهبان باغ اثر کورمک مک کارتی

نگهبان باغ ، یک رمان کلاسیک آمریکایی است و نیز اولین رمان یکی از بهترین و مشهورترین رمان نویسان آمریکا یعنی کورمک مک کارتی است. رمان نگهبان باغ در دوره ی جنگ در دهکده ای، در یک جامعه ی کوچک و منزوی در تنسی ، می گذرد. داستان آن حول سه شخصیت می چرخد: عمو آرتور اونبی ، یک جنگلبان منزوی است ، که کنار باغ سیب پوسیده زندگی می کند. جان وسلی راتنر ، پسر جوان کوهستانی است ؛ و ماریون سیلدر ، یک قانون شکن و قاچاقچی. این رمان با ماریون آغاز می شود که اتومبیلرانی به نام کنت راتنر را انتخاب می کند تا او را برساند. راننده ماریون حمله کرده و قصد قتل و سرقت او را دارد. ماریون پس از یک مبارزه ، کنت را خفه می کند و به مرگ می کشاد. ماریون جسد را در گودال سنگریزه در ملک آرتور اونبی می اندازد ، زیرا او زمین را از از قبل می شناسد. آرتور به زودی جسد را کشف می کند ، اما به جای اینکه به مقامات اطلاع دهد ، او گودال را می پوشاند تا جسد مخفی بماند. با گذشت زمان ، همسر کنت ، میلدرد و پسرش جان وسلی پذیرفتند که وی احتمالا کشته شده است ، و میلدرد پسرش را وادار می کند که روزی انتقام قاتل پدرش را بگیرد. یک شب ، وقتی ماریون در حال حمل محموله ای از ویسکی پنهان شده در املاک آرتور بود ، شاهد این است که آرتور...
رمان نگهبان باغ توسط علیرضا جمالی منش ترجمه شده است. این رمان را نشر نون منتشر کرده است.

کتاب نگهبان باغ

کورمک مک کارتی
کورمک مک کارتی (به انگلیسی: Cormac McCarthy) که با نام چارلز مک کارتی (به انگلیسی: Charles McCarthy) زاده شد، رمان نویس و نمایش نامه نویس آمریکایی است.در تاریخ ۲۰ ژوئیه سال ۱۹۳۳ در شهر پراویدنس ایالت رودآیلند به دنیا آمد. او در یک خانه ی بزرگ در شهر ناکسویل ایالت تنسی بزرگ شد. پدرش در این شهر، وکیلی موفق بود.با این که در چند سال اخیر تعریف و تمجیدهای زیادی نصیب مک کارتی شده است، او در بیشتر سال های عمر حرفه ای اش به جز برای تعداد محدودی از علاقه مندان و منتقدان، شناخته شده نبود. آثار اولیه ی ...
قسمت هایی از کتاب نگهبان باغ (لذت متن)
از عبور آخرین ماشین از آن جاده سوزان مدت زمان زیادی بود که می گذشت. گرچه رخساره سرخ رنگ آسمان از آن حکایت می کرد که خورشید در حال غروب در آسمان غرب است، جاده هنوز هم داغ و سوزان بود. مرد از میان غبار، در امتداد جاده پیش می رفت، هر از گاهی روی یک پا می ایستاد و همانند پرنده ای بدترکیب که گوشه ای کز کرده باشد، نوار چسب چندلایه ای را که از تخت کفشش بیرون زده بود وارسی می کرد و لنگ لنگان پیش می رفت. از دوردست بلوکهای سیمانی براق و ملتهب که، به ردیف، در کنار جاده چیده شده بودند، سایه سیاه و مبهمی در افق پدیدار شده بود و با تلاش و جان کندن، به سوی او پیش می آمد. سایه سیاه و مبهم همانند تصویر تاری که از پشت شیشه گردوخاک گرفته و چرک پیش چشم پیدا می شود، آرام آرام نزدیک تر می آمد و نمایان تر میشد. حالا، آن سایه گنگ و مبهم آنقدر نزدیک شده بود که بتوان تشخیص داد در حقیقت چیزی جز یک وانت نبوده است. وانت به مرد رسید، از کنارش گذشت و از او دور، و دوباره، به همان سایه سیاه و مبهم تبدیل شد.