کتاب شوالیه ای با زره زنگ زده

The Knight in Rusty Armor
کد کتاب : 37753
مترجم :
شابک : 978-6003400894
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 82
سال انتشار شمسی : 1403
سال انتشار میلادی : 1987
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 10
زودترین زمان ارسال : 1 مرداد

معرفی کتاب شوالیه ای با زره زنگ زده اثر رابرت فیشر

"شوالیه ای با زره زنگ زده" رمانی است به قلم "رابرت فیشر" که تخیلات نویسنده را به زیبایی هرچه تمام تر به تصویر کشیده است. برای دریافتن این امر، به شوالیه بپیوندید؛ او با مساله ای مواجه شده که زندگی اش را زیر و رو کرده است و آن مساله این است که او متوجه می شود، نمی تواند زره درخشانش را از تنش درآورد. در حالی که او در جستجوی راهی برای رهایی خود است، یک راهنمایی از حکیم خردمند مرلین جادوگر دریافت می کند که شوالیه را تشویق می کند تا سخت ترین جنگ زندگی خود را آغاز کند.
شوالیه با کمک یک موجود کوچک شهودی به نام سنجاب و یک کبوتر وفادار و زیرک به اسم ربکا، مسیر حقیقت را طی می کند و برای اولین بار با خود واقعی اش ملاقات می کند. همانطور که از قلعه های سکوت، دانش، اراده و جسارت می گذرد، شوالیه ی داستان "رابرت فیشر"، با حقایق کیهانی حاکم بر زندگی روبرو می شود. سفر شوالیه بازتاب دهنده ی سفر شخصی خود ماست؛ مملو از امید و ناامیدی، اعتقاد و سرخوردگی و خنده و اشک. بینش های او به بینش ما تبدیل می شود تا ماجراجویی جذاب اکتشاف در خود را دنبال کنیم. هرکسی که تا کنون با معنای زندگی و عشق دست و پنجه نرم کرده باشد، با ظهور این فانتزی شگفت انگیز، حکمت و حقیقت عمیقی را کشف خواهد کرد.
در کتاب "شوالیه ای با زره زنگ زده"، "رابرت فیشر" به طرز ماهرانه ای از شوخ طبعی و طنزی که در طول نویسندگی حرفه ای طولانی و ممتاز خود برای بزرگان کمدی مانند گروچو مارکس، باب هوپ، جورج برنز، جک بنی، رد اسکلتون و آلن کینگ استفاده کرده، بهره می برد و همین مساله این کتاب را به یکی از خواندنی ترین آثار ادبیات داستانی آمریکا تبدیل می کند.

کتاب شوالیه ای با زره زنگ زده

رابرت فیشر
رابرت "باب" فیشر (21 سپتامبر 1922 - 19 سپتامبر 2008) نمایشنامه نویس آمریکایی بود و فیلمنامه نویس تلویزیون و فیلم بیشتر از کمدی موقعیتی بود.فیشر، یکی از پرکارترین نویسندگان کمدی، در دهه 1950 با جفت شدن با یک نویسنده کهنه کار رادیو، بیست و پنج سال بزرگتر از او به نام آلن لیپسکات، در تلویزیون شروع به کار کرد. لیپسکات و فیشر در سال 1953 اولین قسمت از مجموعه طنز CBS-TV ساخت اتاق برای پدر (با بازی دنی توماس) را نوشتند و به ساخت تله فیلم های The Donna Reed Show، Bachelor Father (با بازیگری جان فورسا...
قسمت هایی از کتاب شوالیه ای با زره زنگ زده (لذت متن)
پیدا کردن جادوگر زیرک کار ساده ای نبود؛ جنگل های وسیعی را باید به دنبال مرلین جست وجو می کرد. سوارکاری در طول شب ها و روزهای متوالی. شوالیه ی بیچاره را بی توش و ناتوان تر می کرد. وقتی که به تنهایی در جنگل سوارکاری می کرد، متوجه چیزهایی شد که پیشتر از آن ها بی خبر بود. همیشه فکر می کرد برای کارهای سخت آمادگی دارد اما اکنون در این جنگل توانایی تلاش برای زنده ماندن را هم نداشت. از بخت بد، حتی تفاوت دانه ها و گیاهان سمی و خوراکی را از یکدیگر تشخیص نمی داد. آشامیدن هم کار آسانی نبود؛ یک بار که سرش را داخل جویبار کرده بود کلاه خودش پر از آب شد و چیزی نمانده بود که خفه شود. از هنگامی که وارد جنگل شده بود شمال، جنوب، شرق و غرب را از یکدیگر تشخیص نمی داد و در جنگل راه را گم کرده بود! البته از بخت خوبش اسبش راه را می شناخت بعد از ماه ها جست وجوی بیهوده، شوالیه به شدت غمگین بود و باوجود پیمودن مسافت های طولانی و لیگ های بسیار، هنوز مرلین را پیدا نکرده بود. موضوعی که حالش را خیلی بدتر می کرد. این بود که حتی نمی دانست چه مسافتی را طی کرده است. تا یک روز صبح، که با صبح های دیگر فرق داشت، شوالیه که بسیار ضعیف شده بود، از خواب بیدار شد. در همان صبح مرلین را پیدا کرد و بی درنگ او را شناخت. با یک بالاپوش سفید زیر درختی نشسته بود و حیوانات جنگل دور او گردآمده بودند و پرنده ها بر شانه ها و بازوهایش آرمیده بودند. شوالیه ی غمگین قصه ی ما، با آن زره پرسروصدا به مرلین نگاه کرد و شگفت زده سری تکان داد. -چطور؟! این همه حیوان توانسته اند به راحتی مرلین را پیدا کنند، آن وقت من چنین راه دشواری را طی کرده ام. او با بدنی فرسوده از اسب پایین آمد. جادوگر که چشمش به وی افتاد گفت:«داشتم دنبال تو می گشتم». هر وقت طالب آماده باشد. استاد حاضر است. شوالیه گفت:«ماه هاست گم شده ام و نمی دانم کجا هستم.» مرلین که داشت هویجی را با خرگوشی که در نزدیکی اش بود نصف می کرد. گفت:«بلکه در تمام عمرت!» شوالیه ی خسته درحالی که خشمگین بود گفت:«من این همه راه را تا اینجا برای تحقیر شدن نیامده ام.» مرلین همان طور که هویج نیم شده را گاز می زد گفت:«شاید در همه ی عمرت حقیقت را توهین تلقی کرده ای!» شوالیه که به واقع گرسنه و تشنه و بسیار ضعیف تر از آن بود که سوار بر اسبش شود و از اظهارنظر مرلین هم هیچ خوشش نیامده بود، بدن فولادی اش را روی علف ها رها کرد. مرلین با ترحم او را نگریست: «آدم خوش اقبالی هستی، چون خیلی ضعیف تر از آنی که بروی!»