کتاب قلعه سفید The White Castle


  • قیمت : ۱۴,۰۰۰ تومان
  • وضعیت : موجود

مروری بر قلعه سفید
محمدعلی فائزی محمدعلی فائزی

کتاب قلعه‌ی سفید، رمانی خیره‌کننده اثر نویسنده‌ای ترک است که با بزرگانی چون بورخس، ناباکوف و دلیلو مقایسه می‌شود. این کتاب، اثری جذاب در ادبیات داستانی تاریخی و رساله‌ای چندوجهی درباره‌ی مفهوم هویت و روابط مردمان شرق و غرب به حساب می‌آید. در قرن هفدهم، پژوهشگری جوان و ایتالیایی که از ونیز به مقصد ناپل در حرکت است، اسیر شده و به قسطنطنیه منتقل می‌شود. او در آن‌جا به خدمت دانشمندی موسوم به هوجا—به معنی استاد—گرفته می‌شود. این فرد، دقیقاً همزاد اوست. طی چندین سال، او به هوجا علوم و فناوری‌های غربی—از پزشکی گرفته تا آتش‌بازی—را آموزش می‌دهد اما استاد اطلاعات بیشتری از او می‌خواهد: چرایی همزاد بودن این دو نفر و این‌که آیا آن‌ها می‌توانند در صورت دانستن خصوصی‌ترین رازهای هم، هویت‌شان را با هم عوض کنند یا خیر. کتاب قلعه‌ی سفید در دنیایی آکنده از علوم خفیه و خشونت‌های دهشتناک پی گرفته می‌شود و اثری خیال‌پرور و چندلایه است.

خرید و معرفی کتاب خواندنی قلعه سفید



انتشارات: ققنوسققنوس
نویسنده: ارهان پاموک ارهان پاموک
مشخصات قلعه سفید
قطع :رقعی
شابک :978-964-311-165-6
وزن :258
تعداد صفحه :232
سال انتشار شمسی :1396
سال انتشار میلادی :1985
سری چاپ :3

ویژگی ها

اورهان پاموک برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات سال 2006

نکوداشت
Full of skillfully constructed paradoxes.
سرشار از تناقض هایی که با مهارت تمام شکل گرفته اند.
 Publishers Weekly Publishers Weekly

A short, elegant, and intellectually provocative novel.
رمانی موجز، با ظرافت و تفکربرانگیز.
 Kirkus Reviews Kirkus Reviews

It reaffirms what is essential about human nature.
این اثر، تأیید دوباره ای است بر ضروریات سرشت بشر.
 New York Times New York Times

لذت متن
موقع ورق زدن کتاب گرانبهایی که از فلورانس خریده بودم، اشک در چشم هایم جمع شد. از بیرون صدای داد و فریاد و صدای گام های شتابان می آمد. می دانستم که خیلی زود از کتابی که در دست دارم دور خواهم شد. اما می خواستم به جای فکر کردن به این موضوع، به نوشته های کتاب بیندیشم. گویی تمامی گذشته ام [ گذشته ای که نمی خواستم از دست بدهم ] در میان افکار، جمله ها و معادلات کتاب پنهان شده بود. جملاتی را که تصادفی به چشمم می خورد، مثل دعا، نجواکنان می خواندم؛ می خواستم تمام کتاب را در حافظه ام حک کنم تا وقتی آن ها می آیند، نه آن ها و نه سختی هایی را که بر من تحمیل کرده اند، بلکه رنگ های گذشته ام را [ مانند یادآوری کلمات کتاب عزیزی که ازبر شده است ] به یاد آورم.

مرا زود گرفتند و بردند، مجبورم کردند زانو بزنم. پیش از آن که سرم را روی کنده بگذارم، یکی را دیدم که انگار از میان درخت ها پرواز می کرد و می گذشت. حیرت کردم: من بودم، ریشم بلند شده بود و آن جا، بی آن که پاهایم به زمین بخورد، بی صدا راه می رفتم. خواستم تصویرم را که از میان درخت ها می گذشت، صدا بزنم؛ صدایم درنیامد، سرم روی کنده درخت بود. آن موقع، با این فکر که چیزی که نزدیک می شود فرقی با خواب ندارد، خودم را رها کردم، منتظر بودم، پس گردن و پشتم مورمور می شد. نمی خواستم فکر کنم، اما هم می لرزیدم و هم فکر می کردم. بعد بلندم کردند و غرولندکنان گفتند: پاشا خیلی عصبانی خواهد شد! آن جا، وقتی دست هایم را باز می کردند، به من طعنه زدند: دشمن خدا و پیغمبر!

خیلی ها می دانند زندگی مقدر وجود ندارد و هر سرگذشتی در اصل، زنجیره ای از تصادف ها است. اما کسانی هم که این واقعیت را می دانند، در مقطعی از زندگی شان، وقتی برمی گردند و به گذشته می نگرند، به این نتیجه می رسند که هر کدام از تصادف های زندگی شان، یک ضرورت بوده است.