روزی که اومدی کارخونه... روزی که منو دیدی، قیافه ات دیدنی بود. جا خوردی از سام جدید... سامی که هییچیش شبیه قبلش نیست. اینا همش اثر یه تعداد توده ی کوچیکه تو بدنم اما... چرا زخمای روح مو نمی بینی بهار... زخمایی که مال یه قلب له شده اس... زخمایی که دردش از این زخمای ظاهریمم بیشتره. از من چه انتظاری داری؟ بگم آره برگرد... می خوام؛ اما درد نمی ذاره بهار. درد هی هوشیارم می کنه که زخم خوردم بهار.
هم خط داستانی جالب بود و هم نویسنده به زیبایی همه چیز رو ترسیم میکرد و در ذهن قابل تجسم بود و شخصا داستان برام مثل یک فیلم قابل رویت بود. اصلا دلم نمیخواست کتاب رو زمین بذارم و دوست داشتم بدونم در ادامه چه اتفاقاتی رخ میده! سپاس از سایت ایران کتاب و نویسنده محترم از قلم زیباشون.
قلم نویسنده رو دوست دارم خیلی داستان پرکشش و عالی داشت
کتاب قشنگیه 😁