رو به باغ رفت،پا به علفزار گذاشت،آوای سیرسیرک ها او را احاطه کرد.زیر شاخه های توت بر تخته سنگی شست و ساقه ی خشک گندمی را از زمین برداشت بین دو انگشت چرخاند،فکر کرد؛چه زندگی ملال آوری،بلاهت محض،دور باطل،آسیاب دوباره به آنها برگشته بود بی فایده،هیچ چیز عوض نمی شد.زندگی او شبیه تعطیلاتی پایان ناپذیر ادامه می یافت...
قلم غزاله در این اثر گیراتر و پختهتر از دیگر آثارش بود و تمام آن تنهایی که ازش رنج میبرد،، در این داستان حس میشه. برخلاف «خانهٔ ادریسیًها» در این اثر با شخصیتهای محدودتری روبرو هستیم: سارا، خانمنجمی، دایی هدی ، فرزین؛ که هر چهارتا نقش کلیدی در روند داستان ایفا میکنن. آرزوهای تباهشدهٔ طبقهٔ اصیل و روشنفکر که با جهان پیرامون احساس بیگانگی و سرگشتگی میکنن و گویی پایانی بر غم و تنهاییشون نیست.