کتاب حق نگه دار ابلهان

God Save the Mark
کد کتاب : 45640
مترجم : محسن موحدی زاد
شابک : 978-6226654371
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 264
سال انتشار شمسی : 1399
سال انتشار میلادی : 1967
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 11 خرداد

خدا به داد آدم ابله برسد
God Save the Mark
کد کتاب : 50304
مترجم :
شابک : 978-6003841758
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 320
سال انتشار شمسی : 1400
سال انتشار میلادی : 1967
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 2
زودترین زمان ارسال : 11 خرداد

معرفی کتاب حق نگه دار ابلهان اثر دانلد ای وست لیک

کتاب «حق نگه دار ابلهان» اثری نوشته ی «دانلد ای وست لیک» است که نخستین بار در سال 1967 چاپ شد. اگر یک کلاهبرداری در جایی در جریان باشد، دیر یا زود «فرد فیچ» را پیدا می کند! انگار دردسرها قصد ندارند این مرد ساده دل و زودباور را به حال خود رها کنند. او تا اکنون آنقدر سرش کلاه رفته که کلاهبرداران در نیویورک همگی او را می شناسند. دوست قدیمی «عمو مت» که علاقه ی زیادی برای تبدیل شدن به دوست جدید «فرد» از خود نشان می دهد، به همراه گروهی از سایر شخصیت های اسرارآمیز همگی در تلاش هستند تا پول باد آورده ای را که نصیب «فرد» شده، به دست آورند. اما «فرد» خیلی زود در می یابد که این بار به جای پول هایش، زندگی اش در معرض خطر قرار گرفته است.

کتاب حق نگه دار ابلهان


ویژگی های کتاب حق نگه دار ابلهان

جایزه ی ادگار آلن پو (ادگارز) سال 1968

دانلد ای وست لیک
دانلد ای. وست لیک، زاده ی 12 جولای 1933 و درگذشته ی 31 دسامبر 2008، نویسنده ای آمریکایی بود که بیش از صد کتاب داستانی و غیرداستانی از خود برجای گذاشت. وست لیک در بروکلین به دنیا آمد. او به کالج پلتسبورگ و دانشگاه بینگمتون رفت و همچنین، دو سال را در نیروی هوایی ارتش آمریکا گذراند. وست لیک سه بار برنده ی جایزه ی ادگارز شد.
نکوداشت های کتاب حق نگه دار ابلهان
Masterful.
استادانه.
Publishers Weekly Publishers Weekly

Raucously funny.
طوفانی و خنده دار.
Kirkus Reviews Kirkus Reviews

Unforgettable.
فراموش نشدنی.
New York Times New York Times

قسمت هایی از کتاب حق نگه دار ابلهان (لذت متن)
جمعه، نوزدهم ماه می، روز پرمشغله ای بود. صبح یک بلیط شرط بندی جعلی از مردی یک دست در آرایشگاهی درخیابان بیست و سوم غربی خریدم، و عصر در خانه تماسی داشتم از طرف وکیلی که می گفت به تازگی سیصد و هفده هزار دلار از دایی «مت» به ارث برده ام. تا حالا اسم دایی «مت» به گوشم نخورده بود.

در آپارتمان ما، آقای گرانت در طبقه او، ویک افسر بازنشسته نیروی هوایی به نام ویلکینز در طبقه دوم ساکن بودند، و من هم در طبقه سوم زندگی می کردم. هر سه مجرد، ساکت ویکجانشین بودیم، و سر وصداهای بلند و مزاحم نداشتیم.

او سر بزرگی دارد، با توده ضخیم مو و سبیل پرپشت مشکی. وقتی که سرش را به علامت تأیید پایین می انداخت، آنقدر نگاه حاکمیت طلبی داشت که ایمان می آوردید به حقیقت ابدی پی برده است.