کتاب سالی که از آسمان افتادیم

The Year We Fell From Space
کد کتاب : 45732
مترجم :
شابک : 978-6004629850
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 279
سال انتشار شمسی : 1399
سال انتشار میلادی : 2019
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 29 اردیبهشت

معرفی کتاب سالی که از آسمان افتادیم اثر ایمی ساریگ کینگ

کتاب «سالی که از آسمان افتادیم»، اثری نوشته ی «ایمی ساریگ کینگ» است که اولین بار در سال 2019 چاپ شد. دختری نوجوان به نام «لیبرتی» دوست دارد نقشه های مختص به خودش را از ستارگان درست کند. در حقیقت، این کار تمام فکر او را مشغول کرده، مخصوصا چون خانواده اش در حال فروپاشی است: پدر و مادرش قرار است از هم طلاق بگیرند؛ خواهر 9 ساله اش تقریبا هیچ وقت از خانه بیرون نمی رود، و از عروسکش جدا نمی شود؛ پدرش از افسردگی در رنچ است، اما حاضر نیست در این مورد صحبت کند؛ و برادرهای پایین خیابان، که زمانی با آن ها دوست بود، حالا او را اذیت می کنند. به همین خاطر وقتی یک شهاب سنگ کوچک در بغلش می افتد، مانند یک نشانه به نظر می رسد؛ اما نشانه ای از چه چیزی؟

کتاب سالی که از آسمان افتادیم

ایمی ساریگ کینگ
امی ساریگ کینگ (زاده 10 مارس 1970) نویسنده آمریکایی داستان کوتاه و داستان های نوجوانان است.کینگ در خارج از ردینگ، پنسیلوانیا متولد و بزرگ شد. او به یاد می آورد که به دلیل یک معلم خاص پایه هفتم، وی از دستیابی به نمرات خوب دست کشید و در عوض بسکتبال بازی کرد و کار کرد.کینگ پیش از انتشار اولین رمانش ، هفت رمان ، همچنین شعر و داستان کوتاه نوشت ، و بیش از 400 نامه عدم پذیرش داشت. اولین اثر منتشر شده او در واقع اشعار برخی ژورنال های دانشگاهی در ایالات متحده بود. او از بازار نوجوان بی خبر بود و در مو...
نکوداشت های کتاب سالی که از آسمان افتادیم
A deeply affecting book.
کتابی عمیقا تأثیرگذار.
Barnes & Noble

King capably tackles the complexities of divorce and depression in this multifaceted novel.
«کینگ» در این رمان چندوجهی، با توانمندی به پیچیدگی های طلاق و افسردگی می پردازد.
Publishers Weekly Publishers Weekly

King gives young readers who are also struggling with these issues the hope to persevere.
«کینگ» به مخاطبین جوانی که با همین مسائل درگیر هستند، امید ایستادگی کردن می دهد.
BookPage BookPage

قسمت هایی از کتاب سالی که از آسمان افتادیم (لذت متن)
مامان گفت: «من و باباتون داریم از هم جدا می شیم. اون آخر هفته از اینجا می ره. مطمئنم خودتون فهمیدین اوضاع بین ما خوب نیست. متأسفیم که مجبور بودین مدام سر و صدای جر و بحث های ما رو بشنوین؛ اما مهم اینه که باز هم هر دوی ما رو می بینین، و دیگه این که هر دومون شما رو خیلی خیلی دوست داریم.

بابا گفت: «مـن رو مدام می بینین. می خوام چند تا تخت بخرم؛ بنابراین هر وقت دلتون خواسـت می تونین بیاین و پیش من بمونین.» موقع حرف زدن به چشم های ما نگاه نمی کرد. بیشتر اوقات زل زده بود به فرش.

نگران احساساتم نبودم. احساساتم به ترتیب اینطوری بودند: آسودگی، سردرگمی و ترس. احتمالا احساسات دیگری هم داشتم؛ اما این سه تا از همه واضح تر بودند. «جیلی» غرق در غم و غصه بود. بدنش می لرزید. خودم را به او نزدیک کردم و دستم را دور گردنش انداختم.