کتاب مرد سوت زن

Bay Duduk
  • 10 % تخفیف
    22,000 | 19,800 تومان

  • موجود
  • انتشارات: نگاه نگاه
    نویسنده:
کد کتاب : 45967
مترجم :

شابک : 978-6003768277
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 112
سال انتشار شمسی : 1400
سال انتشار میلادی : 1958
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 2
زودترین زمان ارسال : 10 مرداد

معرفی کتاب مرد سوت زن اثر عزیز نسین

مهمت نصرت معروف به عزیز نسین، نویسنده، طنزپرداز و مترجم اهل ترکیه (زاده ۲۰ دسامبر ۱۹۱۵ و در گذشته ۶ ژوئیه ۱۹۹۵) است. او در آثارش به نقد نابرابری های اقتصادی، سیستم اداری کشور و بسیاری از ویژگی های جامعه می پردازد. مجموعه داستان مرد سوت زن نیز دربردارنده مضامین اجتماعی و اخلاقی است که به زبانی ساده و البته طنز آمیز جامعه را نقد می کند. این مجموعه با چهارده داستان کوتاه، موضوعاتی همچون بوروکراسی رایج در ادارات تا رفتار فرصت طلبانه مردم نسبت به یکدیگر را دستمایه طنز خود قرار میدهد. در بخشی از کتاب می خوانیم: «خدا خودش می داند که من جز سوت زدن هیچ گناه دیگری نداشتم. بعد از آن، فهمیدم درست است که سوت زدن در کشور ما کارها را راه می اندازد، ولی باید بلد باشی که چطور سوت بزنی.»

کتاب مرد سوت زن

عزیز نسین
مَحمَت نُصرَت معروف به عَزیز نَسین (۲۰ دسامبر ۱۹۱۵- ۶ ژوئیه ۱۹۹۵) نویسنده، مترجم و طنزنویس اهل ترکیه بود.پس از خدمت افسری حرفه‌ای، نسین سردبیری شماری گاهنامه طنز را عهده‌دار شد. دیدگاه‌های سیاسی او منجر به چند بار به زندان رفتن شد. بسیاری از آثار نسین به هجو دیوان‌سالاری و نابرابری‌های اقتصادی در جامعهٔ وقت ترکیه اختصاص دارند. آثار او به بیش از ۳۰ زبان گوناگون ترجمه شده‌اند. بسیاری از داستان‌های کوتاه او را ثمین باغچه‌بان، احمد شاملو، رضا همراه و صمد به...
قسمت هایی از کتاب مرد سوت زن (لذت متن)
از ماچکا تا دولماباهچه، همین طور به چیزهای ناممکن فکر می کردم و می رفتم. به استادیوم رسیدم. از شلوغی، قیامتی برپا بود. امکان نداشت بشود از خیابان رد شد. معلوم نبود اینها چطور می خواستند وارد استادیوم شوند. در ازدحام جمعیت، آدم ها از این طرف به آن طرف کشیده می شدند. موجی از جمعیت می آمد و پنجاه متر به عقب می رفتم. از جلو هول می دادند، بیست قدم عقب می افتادم. از پشت هول می دادند، سی قدم جلو می افتادم. از چهار سمت در فشار بودم و مثل فرفره دور خودم می چرخیدم. جایی گیر افتادم که دیگر جم خوردن از آنجا ممکن نبود. فکر نکنید که خودم را تسلیم موج جمعیت کرده بودم. خیلی تلاش می کردم، اما فایده نداشت. نزدیک به یک ساعت تقلا کردم، ولی نتواستم از آن ازدحام جمعیت خودم را بیرون بکشم. داشتم فکر می کردم که دیگر نمی توانم از میان این همه آدم خلاصی پیدا کنم. این قدر تنه زدند و هولم دادند و فشار به من وارد شد که فکر کردم دارم نفس های آخرم را می کشم.

به سمت قصابی رفتیم. دیدیم چنان صف درازی دارد که انتهایش پیدا نیست. آنهایی که در صف ایستاده بودند، سر نوبت شان با هم دست به یقه شده بودند. موسی بلافاصله سوتش را درآورد و زد. با شنیدن صدای سوت، ناگهان هر کسی در جای خودش ایستاد. قصاب از مغازه بیرون آمد و رو به موسی گفت: «بفرمایین!»