پیرمرد ناگهان خاموش شد و در سکوتی که بین ما به وجود آمد، از حنجره او صدای گرفته ای شنیدم. اضطراب و هیجان پیرمرد در من هم تأثیر کرد. از گوشه چشم نگاهش کردم، ولی در آن دو چشمی که مانند خاکستر سرد و خاموش بود، حتی قطره ای اشک نمی درخشید. سرش با افسردگی به روی سینه خم شده بود، دست های بزرگش از دو طرف پهلوی او آویزان بود و آهسته تکان می خورد و چانه و لب های درشتش می لرزید. آهسته گفتم: رفیق، زیاد فکرش را مکن. مگذار این اندوه تو را نابود کند. مثل آنکه حرف مرا نشنید و پس از آنکه با زحمت بر اضطراب و هیجان خود مسلط شد، ناگهان با لحنی خشن که با حرف چند لحظه قبلش کاملا تفاوت داشت گفت: تا دم مرگ، تا آخرین ساعت زندگی، به خاطر رفتاری که با زنم کردم هرگز خود را نخواهم بخشید.
جنگ فقط خانهها و شهرها را ویران نمیکند؛ بزرگترین تخریبش شاید درون انسان اتفاق بیفتد. جایی که یک زندگی شیرین و رضایتبخش، تهی از معنا میشود و جای آن را اندوه و پوچی میگیرد. آندری دیگر نمیتواند مثل گذشته زندگی کند؛ میان خاطراتش گیر افتاده و باید بین ادامه دادن و تسلیم شدن یکی را انتخاب کند. و در این میان، وانیا تبدیل میشود به همان نقطهی کوچکی از امید؛ کودکی که خودش هم در ابتدای زندگی، همهچیز را از دست داده است. شاید تفاوتشان همین باشد: آندری در نزدیکی پایان زندگیاش همهچیز را از دست داده و وانیا در آغاز زندگی. اما هر دو، در کنار یکدیگر، دلیلی برای ادامه دادن پیدا میکنند. کتابی تلخ، انسانی و واقعاً شیرین.
رفیق شولوخوف،کمونیست استاندارد.
از نگاه کمونیستها به جنگ داخلی روسیه نگاه شده