کتاب راز خانم پیانیست

The Piano Maker
کد کتاب : 50058
مترجم :
شابک : 978-6001302602
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 280
سال انتشار شمسی : 1400
سال انتشار میلادی : 2015
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 12 آذر

«کورت پالکا» از نویسندگان پرفروش در ادبیات اتریش

معرفی کتاب راز خانم پیانیست اثر کورت پالکا

کتاب «راز خانم پیانیست» رمانی نوشته «کورت پالکا» است که اولین بار در سال 2015 انتشار یافت. در دهه 1930، زنی با گذشته ای اسرارآمیز به نام «هلن ژیرو» به روستایی کوچک در منطقه «نووا اسکاتیا» می رسد. او از دیدن پیانویی با مارک «مولنار» در کلیسا خوشحال می شود چون قبل از این که جنگ به زندگی سابق او پایان بدهد، خانواده اش در کار ساخت این پیانوها بودند. داستان در زمان به جلو و عقب می رود و «هلن» در این روستای آرام و خاموش، رویدادهایی را به خاطر می آورد که باعث شد او برای یک گروه کر در کلیسا پیانو بنوازد. اما مدت زیادی نمی گذرد که «هلن» در ارتباط با مرگ مشکوک شریک تجاری سابق خود بازداشت می شود—اتهامی که او قبلا از آن تبرئه شده است.

کتاب راز خانم پیانیست

کورت پالکا
کورت پالکا (KURT PALKA) (متولد: 1941 ، اتریش) نویسنده هفت رمان است. کارهای قبلی او شامل کلارا است که با جلد سخت با عنوان بیمار شماره 7 منتشر شد و نامزد نهایی جایزه همت و اخیراً ساعت روباه بود. او در نزدیکی تورنتو زندگی می کند.
نکوداشت های کتاب راز خانم پیانیست
A suspenseful, emotionally resonant, and utterly compelling story.
داستانی پرتعلیق، تأثیرگذار از نظر عاطفی، و کاملا باورپذیر.
Barnes & Noble

Deeply engrossing and unforgettable.
عمیقا هیجان انگیز و فراموش نشدنی.
Publishers Weekly Publishers Weekly

A beautiful and moving story of hope, love, and triumph.
داستانی زیبا و تکان دهنده درباره امید، عشق، و موفقیت.
Booklist Booklist

قسمت هایی از کتاب راز خانم پیانیست (لذت متن)
در انتهای خط ساحلی جنگل، درخت ها آنقدر نزدیک به هم روییده بودند که حتی نور هم به سختی از میانشان عبور می کرد. در بعضی جاها درختان جاده آنقدر به هم نزدیک می شدند که یک تونل سبز به وجود می آوردند. در ختان بلند همیشه سبز و درختانی که این وقت سال، بی برگ بودند.

اولین روستای سر راه «بانی»، «ماری» نام داشت. در نیمه راه ورودی روستا، سگی ماشین او را دید و شروع به پارس کردن و دویدن به سمت ماشین کرد. او از سرعت خود کاست و با احتیاط کمی منحرف شد تا به سگ برخورد نکند.

او به آرامی جلوتر رفت و ناگهان در میانه کلیسا چشمش به یک پیانو افتاد. حتی از آن فاصله هم می دانست که مارک پیانو، «مولنار گرند» است. به طرف پیانو رفت و فکر کرد چه اتفاق عجیبی: اول پیشنهاد «مادام کابایه» به آمدن به «سنت هومیس»، و بعد دیدن سگی که او را به یاد «جک» انداخت و حالا پیانوی «مولنار» در این ساختمان سنگی منتظر او بود.