کتاب عطر رازقی

Atr-e Razeghi
کد کتاب : 52707
شابک : 978-9648079333
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 496
سال انتشار شمسی : 1393
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 3
زودترین زمان ارسال : 10 بهمن
فرخنده موحد راد
فرخنده موحد راد نویسنده رمان در ژانر عاشقانه متولد آخرین روز از آخرین ماه سال ۱۳۶۵ در شهر اهواز است. او از سن ۱۲ سالگی همراه خانواده به تهران عزیمت کرده و ساکن پایتخت شده است. موحد راد هم اکنون ۱۳ سال از تاهل و ۱۰ سال از مادر شدنش می گذرد.وی دارای مدرک کارشناسی در زمینه تحصیلی حقوق و دانش آموخته از دانشکده کانون وکلا است. این نویسنده فعالیت ادبی خود را از سنین خیلی پایین و در سن ۱۴ سالگی شروع کرده است.
قسمت هایی از کتاب عطر رازقی (لذت متن)
آره! داشتم چی می گفتم؟! ـ هیچی می گفتی که انگاری بهت تی تاب داده بودن! ـ آره دیگه یه تی تاب با روکش شکلاتی! ـ خب ادامه اش رو بگو ـ هیچی دیگه، صدام زد و گفت «خانم اسکندری به نظرتون کلاس امروز چطور بود؟» منم گفتم «خیلی خوب بود مثل همیشه.» بعدش پرسید «یعنی با روزهای قبل هیچ فرقی نمی کرد؟» منم عین این گاگولا گفتم «نه»! بدبخت کرک و پرش ریخت و سگرمه هاش رفت توی هم، متوجه شدم و سریع گفتم «البته یه فرقهایی داشت.» خوشحال شد و با خنده گفت «چه فرقهایی؟»، حالا منو می گی مثل خر توی گل مونده بودم، من و من کردم و گفتم «خب… خب… شما خیلی بهتر بودید!» خنده اش گرفت و سرش و انداخت پایین و من هم تا بناگوش شدم لبو! با موذی گری گفت «اما منظور من از فرق این نبود» منم گفتم «می شه لطفا بگید فرقش تو چیه و قال قضیه رو بکنیم و همدیگر رو راحت کنیم.» بنده ی خدا جا خورد و کمی صداش و صاف کرد و گفت «بنده قصد جسارت نداشتم اگر مصدع اوقاتتون شدم می تونید تشریف ببرید، من وقتتون و نمی گیرم»، آقا من و می گی به کدو خوردن افتادم و سریع جواب دادم «نه، نه! خواهش می کنم بفرمایید لطفا» اما اخم هاش و باز نکرد و همونجور که سر به زیر داشت، گفت «منظور من از فرق، نوتی بود که کار کردیم» منم گفتم «بله، نوت قشنگی بود» فقط نگاهم کرد، منم مثل این خنگولا پرسیدم «راستی نوتش چی بود؟» برق از سر طفلی پرید، خواستم بشینم زمین و گریه کنم نمی دونستم باید چی کار کنم یا چی باید بگم، فقط سعی کردم فکر کنم تا یادم بیاد نوتش چی بود، بالاخره بعد از کلی زور و فشار که نزدیک بود کار دست خودم بدم یادم افتاد که اون نوت چی بود و سریع مثل این آدمای خوشحال گفتم «آهان فهمیدم چی بود!» یه نگاه عمیق به صورتم انداخت و منم که حساس، یه دل نه صد دل عاشق، با کلی ناز و نوز ادامه دادم «اسمش… اسمش…» وای بازم یادم رفته بود، آقا استاد و می گی شده بود یه پا صدام حسین! گفتم الانه که منو تو زمین چال کنه و کله ام رو بذاره بیرون و با آرپیچی مغزم و هدف بگیره اما دیدم نه!، یه خدا نگه دار آهسته ای گفت و از کنارم گذشت، سریع برگشتم و گفتم «استاد!» ایستاد و آروم به عقب برگشت، نگاهش کردم و گفتم «اسمش عشق من، عاشقم باش بود، درسته؟!» وای نبودی ببینی، یه نگاه عمیق اما خیلی کوتاه به چشمام کرد و آروم سرش و تکون داد و گفت «درسته» و بعد رفت! من و می گی وا رفتم، تازه منظورش رو فهمیده بودم، دلم می خواست همونطور از پشت سر بدوام و بپرم بغلش و رو کولش سوار شم و اینقدر سواری بگیرم و پیتکو پیتکو کنم که خدا می دونه!