کتاب گاوخونی

Gav-Khooni
کد کتاب : 5555
شابک : 9789643057633
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 112
سال انتشار شمسی : 1399
سال انتشار میلادی : 1983
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 18
زودترین زمان ارسال : ---

معرفی کتاب گاوخونی اثر جعفر مدرس صادقی

"گاوخونی" به قلم "جعفر مدرس صادقی" داستانی است تاثیرگذار که با زبانی ساده و نثری روان نگارش شده است. "گاوخونی" قصه ی مردی است جوان که بعد از ترک زادگاهش اصفهان و آمدن به تهران، هنوز در خاطرات گذشته سیر می کند و نتوانسته از آنجا دل بکند. او با دو نفر از دوستان خود در یک خانه زندگی می کند و درگیر گذشته ها و یاد پدری است که با او ارتباط عمیقی داشته و سپس او را از دست داده است. یاد پدر از ذهن او پاک نمی شود و انگار نه او و نه پدرش میلی به جدایی و گسستن این پیوند ندارند. این پیوند در خواب هایی که او می بیند حفظ شده و در پل هایی که میان خواب و بیداری زده می شود، "جعفر مدرس صادقی" داستان "گاوخونی" را فصل به فصل می آفریند.
وجه تشابه تمام خواب های مرد، باتلاق "گاوخونی" است و همه چیز به آنجا برمی گردد. فضای "گاوخونی" برای او مبهم و هراس آمیز است، باتلاق، روح او را به درون خود می خواند اما اوضاع برای پدرش فرق می کند و او آزاد و رها در "گاوخونی" آب تنی می کند. آیا این مرگ است که چنین تفاوتی را برای پدر و پسر رقم زده یا مفهوم دیگری در پس داستان "گاوخونی" نهفته است؟ در کنار این مضمون ماورایی، "جعفر مدرس صادقی" نگاهی به پدیده های اجتماعی نیز داشته و علاوه بر خرده گرفتن بر بسیاری از سنن اجتماعی، تصویر بسیار هنرمندانه ای از ازدواج و زندگی زناشویی را به همراه جنبه های مختلف آن و پیامد و دستاوردهایش به خوانندگان ارائه نموده است.

کتاب گاوخونی

جعفر مدرس صادقی
جعفر مدرس صادقی (متولد ۱۳۳۳ در اصفهان)، نویسنده، مترجم و ویراستار ایرانی است.
قسمت هایی از کتاب گاوخونی (لذت متن)
زن خوبی بود. تا پیش از ازدواج، خیال می کردم که هیچ زنی به خوبی و خوشکلی او وجود ندارد. اما درست از روزی که ازدواج کردیم، دیدم دیگر به آن خوبی و خوشکلی که خیال می کردم نیست. زن های زیادی به آن خوبی، به خوبی او و خیلی بهتر از او بودند، که زن من نبودند. اما این که به این سرعت با او ازدواج کردم مال این نبود که فکر می کردم بهترین و خوشکل ترین زن دنیا بود. مال این بود که از بچگی دلم می خواست مال من باشد و از وقتی که دیگر به من محل نمی گذاشت هیچ باورم نمی آمد که روزگاری مال خودم باشد. و وقتی که دیدم به این آسانی دارد مال خودم می شود، چطور می توانستم با او ازدواج نکنم؟

پدرم می فهمید و می گفت: «تو دیگه اون پسر سابق نیستی.» چند بار این را گفت - با حسرت زیادی هم. انگار با این حرف می خواست بگوید دیگه این شهر اون شهر سابق نیست، این مغازه اون مغازه ی سابق نیست، این زندگی اون زندگی سابق نیست. این مردم، این هوا، این درخت ها، این خیابان ها، این کوچه ها - هیچ چیز مثل سابق نیست - حتی محله هایی که دست نخورده.

گفتم بابا، بیا برگردیم. گفت این همه پول داده ایم که ما را بیاره تا اینجا - حالا توی می گی برگردیم؟ گفتم به جهنم که پول دادیم! آخه داریم کجا می ریم؟ باتلاق که دیدن نداره. گفت چطور دیدن نداره پسرم؟ همه ی زندگی ما تو این باتلاقه. هست و نیست ما، دار و ندار ما، ریخته این تو. همه ی آب هایی که به تن ما مالیده رفته این تو. آن وقت، تو می گی برگردیم؟ گفتم خب، حالا خود ما هم داریم می ریم این تو - شما هم همینو می خواهید؟ گفت به جهنم که داریم می ریم!