کتاب ترس و لرز

Fear and Chill
کد کتاب : 5945
شابک : 9789643514211
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 198
سال انتشار شمسی : 1398
سال انتشار میلادی : 1968
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 15
زودترین زمان ارسال : 12 بهمن

معرفی کتاب ترس و لرز اثر غلامحسین ساعدی

"ترس و لرز" مجموعه ای از شش داستان کوتاه و به هم پیوسته به قلم "غلامحسین ساعدی" است که آیینه ای از زندگی و روحیات مردم گوشه ای از جنوب ایران بوده و عقاید و آداب و رسوم آنان را به خوبی نشان می دهد. همان گونه که از عنوان کتاب "ترس و لرز" برمی آید، این اثر سراسر وحشت و ترس است از فقر و بیماری و خرافه.
شروع داستان از مضیفی متروک و خالی آغاز می شود و در داستان آخر با چرخشی ماهرانه به همان جا بر می گردد. مضیف از غذاهایی پر می شود که غریبه ها به آنجا آورده اند و در اختیار اهالی گرسنه ی آبادی قرار می دهند. اما زمانی که مردم حسابی از این غذاها فربه شدند، غریبه ها به طور ناگهانی آنجا را ترک می کنند و مردمی را که حالا دیگر تاب و توان زحمت کشیدنن ندارند به حال خود وا می گذارند.
"ترس و لرز" در عین واقع گرایی و فضاسازی حقیقی، از ساختارهای مبهم و پر رمز و رازی برخوردار است که همین ابهام و پیچیدگی، بر وحشت و فضای دلهره آور داستان ها افزوده و مهارت قلم "غلامحسین ساعدی" در آفرینش "رئالیسم جادویی" را به خوبی نمایش می دهد. آنچه بیش از همه در پس زمینه ی مجموعه داستان "ترس و لرز" به چشم می خورد، نحوه ی واکنش شخصیت های قصه و حالات روانی آنان در برابر عوامل بیگانه ای است که بر سر راه آنان قرار می گیرد. در اکثر موارد این شخصیت ها منفعل اند و انتظار می کشند تا ببیند چه بر سرشان می آید. "غلامحسین ساعدی" با تکیه بر جنبه ی روانشناسی این شخصیت ها، مسیر انفعال و تباهی آنان را به شکل هوشمندانه ای به تصویر می کشد.

کتاب ترس و لرز

غلامحسین ساعدی
غلامحسین ساعدی (زادهٔ ۲۴ دی ۱۳۱۴، تبریز – درگذشتهٔ ۲ آذر ۱۳۶۴، پاریس) با نام مستعارِ گوهرِ مراد، نویسنده و پزشک ایرانی بود. ساعدی نمایشنامه نیز می‌نوشت و پس از بهرام بیضایی و اکبر رادی از نامدارترین نمایشنامه‌نویسان زبان فارسی به‌شمار می‌رفت.ساعدی در ادبیات و اندیشهٔ سیاسی از پیروان جلال آل احمد به‌شمار می‌رفت؛ و از اوایل تشکیل کانون نویسندگان ایران بدان پیوست.
قسمت هایی از کتاب ترس و لرز (لذت متن)
آفتاب وسط روز بود که سالم احمد از خواب بیدار شد. هوا دم کرده بود و عوض خنکی اول صبح، گرمای شدیدی از سوراخی سقف بادگیر به داخل اتاق می ریخت. سالم احمد بلند شد و لنگوته اش را از کنار دیوار برداشت و دور سر پیچید و رفت توی تن شوری و سطل ها را برداشت و آمد روی ایوان. چند لحظه ای منتظر شد تا به روشنایی تند ظهر عادت کند و بعد سطل ها را زمین گذاشت و دوچرخه اش را که به درخت کنار تکیه داده بود، آورد توی سایه. طناب پشت بند دوچرخه را باز کرد و سطل ها را به ترک دوچرخه بست و کفش های چوبی اش را پوشید و در حالی که دوچرخه را با دست راه می برد، از حاشیه ایوان به طرف بیرون راه افتاد. همین طور که می رفت نیمتنه ف دوچرخه و پاهای خودش را در شیشه های تاریک اتاق های زمستانی تماشا می کرد.