مجوس

The Magus

مشخصات کتاب مجوس
مترجم :
شابک :‏‫‬‭‬‭978-600-229-979-6
قطع :رقعی
تعداد صفحه :783
سال انتشار شمسی :1397
سال انتشار میلادی :1965
نوع جلد :زرکوب
سری چاپ :3
زودترین زمان ارسال :7 خرداد

در فهرست صد رمان برتر مدرن لایبرری - به انتخاب منتقدین

فیلمی بر اساس این کتاب در سال 1968 ساخته شده است.

معرفی کتاب مجوس اثر جان فاولز | ایران کتاب

کتاب مجوس، رمانی نوشته ی جان فاولز است که نخستین بار در سال 1965 وارد بازار نشر شد. یک مرد جوان انگلیسی به نام نیکلاس اورف، کار تدریس در جزیره ای دورافتاده در یونان را می پذیرد تا از یک رابطه ی عاشقانه ی نه چندان رضایت بخش فرار کند. در آنجا، رابطه ی دوستانه ی نیکلاس با میلیونری منزوی، به یک بازی اسرارآمیز و مرگبار از خشونت، اغواگری و خیانت تبدیل می شود. نیکلاس بیشتر و بیشتر به درون بازی کشیده می شود و هر چه می گذرد، یافتن تمایز میان گذشته و حال، و خیال و واقعیت برای او سخت تر می شود. نیکلاس به مردی مستأصل تبدیل می شود که برای حفظ سلامت عقل و بقای خود در حال نبرد است. کتاب مجوس، بدون تردید یکی از شاهکارهای ادبیات معاصر جهان است.

کتاب مجوس

نکوداشت های کتاب مجوس
A dizzying chase through the labyrinth of the soul.
تعقیب و گریزی گیج کننده در هزارتوی روح.
The New York Times

Widely considered John Fowles's masterpiece.
اثری که به شکلی گسترده به عنوان شاهکار جان فاولز در نظر گرفته می شود.
Barnes & Noble

A work that ranks with the best novels of modern times.
اثری که در کنار بهترین رمان های دوران مدرن جای می گیرد.
Amazon Amazon

قسمت هایی از کتاب مجوس (لذت متن)
توی هیچی جز موسیقی استعداد نداشتم و من تک فرزند بودم. پدر و مادرم بچه ننه بارم آورده بودند. وقتی وارد شونزده سالگی شدم دیگه کاملا مشخص بود از آینده ی درخشانی که همه برام متصور بودند، خبری نیست. اول برونو فهمید و بعد خودم. با این که به طور ضمنی با هم توافق کرده بودیم که به پدر و مادرم نگیم، پذیرشش برام مشکل بود. شونزده سالگی وقت خوبی نیست برای این که بفهمی هیچ وقت نابغه نبودی و نابغه هم نمی شی. ولی اون موقع دیگه عاشق شده بودم.

تولین بار لیلی رو وقتی چهارده سالش بود دیدم. یه سال ازش بزرگ تر بودم، کمی بعد از فروپاشی روانی. خونه ی ما توی سنت جانز وود بود. یکی از اون عمارت های سفید مخصوص بازرگان های موفق. می دونی کدوم ها رو می گم؟ یه پیاده رو نیم دایره. یه رواق. پشت خانه یه باغ بزرگ، انتهاش چند تا درخت میوه، شش هفت تا درخت بلند سیب و گلابی. نامرتب ولی تا دلت بخواد سبز. امبرو. زیر یه درخت لیمو برای خودم یه خانه ی اختصاصی داشتم. یک روز-ژوئن، روزی آبی و باشکوه، سوزان، صاف، مثل روزهای یونان-داشتم زندگی نامه ی شوپن رو می خوندم. خوب به خاطرش دارم. می دونی که تو سن و سال الان من، بیست سال اول زندگی خیلی راحت تر به خاطر می آد تا بیست سال دوم، یا سوم. داشتم می خوندم و خودم رو در قالب شوپن می دیدم و کتاب جدید پرندگان هم کنار دستم بود.

شما به دنیاهای دیگه سفر می‏ کنید؟» «بله. من به دنیاهای دیگه سفر می‏ کنم.» لیوانم را گذاشتم روی میز و یک سیگار درآوردم و قبل از این‏که دوباره شروع کنم به حرف زدن، روشنش کردم. «سفر جسمانی؟» «اگر بتونی به من بگی جسم کجا تموم می‏شه و ذهن کجا شروع، اون‏ وقت جوابت رو می‏ دم.»