کتاب داستان جاوید

Dastane Javid
کد کتاب : 60703
شابک : 978-9644420837
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 416
سال انتشار شمسی : 1400
سال انتشار میلادی : 2021
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 25
زودترین زمان ارسال : 12 تیر

معرفی کتاب داستان جاوید اثر اسماعیل فصیح

برخلاف سایر آثار نگارنده (اسماعیل فصیح) کتاب «داستان جاوید » روایت زندگی واقعی یک پسرک از آیین کهن زرتشتی است که در دهه اول قرن و اوج فساد قاجار به وقوع می‌پیوندد. مصیبت و مظلمه‌ای که بر یک انسان با ایمان وارد گردید، بافت اصلی روایت را تشکیل می‌دهد. انعکاس‌های روحی او، و نیروی ایمان او به سنت‌های دیرینه نیاکانش نیز در روایت حفظ گردیده است. آشنایی نگارنده با قهرمان اصلی کتاب، در سال‌های آخر زندگی او در دانشگاهی در خارج از کشور صورت گرفت و الهام بخش خلق این کتاب گردید. دست‌نویس اولیه این روایت در اوایل دهه ۵۰ پس از سال‌ها پژوهش و پیگیری جداگانه آماده گردید، ولی شروع چاپ اول کتاب تا اواسط نیمه دوم این دهه به تأخیر افتاد. نگارنده در خلق کتاب داستان جاوید کوشش نموده است که احساس‌ها، دردها، دلشکستگی‌ها، نومیدی‌ها، و خشم‌های پسرک ایرانی را ساده و خام، همان‌طور که خود دریافت نموده و تحت تأثیر قرار گرفته بود، در زمان و مکان خاص خود، بازآفرینی کند.

کتاب داستان جاوید

اسماعیل فصیح
اسماعیل فصیح (۲ اسفند ۱۳۱۳ در تهران - ۲۵ تیر ۱۳۸۸ در تهران) داستان نویس و مترجم ایرانی بود. وی در دهه های شصت و هفتاد جزو پرفروش ترین نویسندگان معاصر بود. رمان های شراب خام، داستان جاوید، ثریا در اغما و درد سیاوش از مهم ترین آثار او به شمار می روند.اولین رمان فصیح به نام شراب خام در سال ۱۳۴۷ در انتشارات فرانکلین و زیر نظر نجف دریابندری و ویراستاری بهمن فرسی منتشر شد. مجموعه داستان خاک آشنا در سال ۱۳۴۹ توسط انتشارات صفی علی شاه و رمان دل کور در سال ۱۳۵۱ توسط انتشارات رز منتشر شد. سبک ساده و طن...
قسمت هایی از کتاب داستان جاوید (لذت متن)
گفت: “به مردم اینجا نگفتی که… ما کی هستیم، جاوید جان؟” پسرک گفت: “نه، کسی چیزی نپرسید. من هم چیزی نگفتم. اما من از کسی ترس و واهمه ندارم که کی هستم.” پیرمرد سرش را رو به آسمان برگرداند.باز مدت درازی ساکت ماند. بعد گفت: “مردم اینجاها بیشترشان با زرتشتیها روی خوش ندارند. “ پسرک گفت: “باک نداشته باش.” پیرمرد گفت: “مردم این دیار، اصل و گوهر خودشان را فراموش کرده اند. “با ناتوانی چشم هایش را بست.” پسرک به موهای پیرمرد دست کشید. “آسوده باش عموجان. همه چیز درست می شود.” “به یاری پروردگار…"