کتاب صوفیانه ها وعارفانه ها

Sufis and Magazines
از آغاز تصوف تا حمله غزها،همراه با 200 نمونه ی منتخب و تحلیل آنها
کد کتاب : 6400
شابک : 978-6001740718
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 584
سال انتشار شمسی : 1396
سال انتشار میلادی : 1991
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 2
زودترین زمان ارسال : 17 خرداد

معرفی کتاب صوفیانه ها وعارفانه ها اثر نادر ابراهیمی

صوفیانه ها و عارفانه ها کتابی به قلم نادر ابراهیمی است با نام کامل صوفیانه ها و عارفانه ها: تاریخ تحلیلی پنج هزار سال ادبیات داستانی ایران. این کتاب تنها اثری است که نادر ابراهیمی درباره ی صوفیه نوشته است. ابراهیمی در این اثر در ابتدا منتخبی از بهترین آثار صوفیه را از ابتدای ظهور تصوف تا حمله ی غز ها ارائه می کند سپس این آثار را از منظرهای مختلف مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهد. او در ابتدا بر اساس اسناد و مدارکی که از کتاب موجود است، از نظر سبک نگارش نویسنده و ساختمان داستان اثز را مورد بررسی قرار می دهد سپس حکایت مورد نظر را از دیگر جنبه ها مانند جنبه های هنری و کارکردهای سیاسی و اجتماعی و اخلاقی و تربیتی و روان شناختی واکاوی می کند . مقدمه ی کتاب به طور کلی رویکرد و نگاه ابراهیمی را به این مقوله نشان می دهد بنابراین برای فم و درک درست کتاب بسیار مفید خواهد بود.

کتاب صوفیانه ها وعارفانه ها

نادر ابراهیمی
نادر ابراهیمی (زاده ۱۴ فروردین ۱۳۱۵ در تهران – درگذشته در تاریخ ۱۶ خرداد ۱۳۸۷، تهران)، داستان‌نویس معاصر ایرانی بود. او علاوه بر نوشتن رمان و داستان کوتاه در زمینه‌های فیلم‌سازی، ترانه‌سرایی، ترجمه، و روزنامه‌نگاری نیز فعالیت کرده‌ است. ابراهیمی، همراهِ بهرام بیضایی و ابراهیم گلستان، از اندک‌شمار سخنوران ایرانی به‌شمار می‌رود که هم در سینما و هم در ادبیات کار کرده و شناخته شده بوده‌اند. نادر ابراهیمی تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش یعن...
دسته بندی های کتاب صوفیانه ها وعارفانه ها
قسمت هایی از کتاب صوفیانه ها وعارفانه ها (لذت متن)
مردی بر در صومعۀ حسن بصری نشسته بود. حسن بصری بر بام صومعه نماز همی کرد. اندر سجده چندان بگریست که آب چشم از ناودان، بیرون دوید و بر جامۀ آن مرد افتاد. مرد بجست و گفت: این آب پاک است یا نه؟ حسن آواز داد: بدان نماز روا نبود که آب چشم عاصیان است.

مردی نزدیک پارسامردی کیسۀ پردرم به دست گرفته، گفت: یا استاد! دلم تاریک شده است. مرا پندی ده. پارسا گفت: اندر آن کیسه چه داری؟ گفت: درم. گفت: چند است؟ گفت: هزار درم. چیزی خواهم خرید. گفت: سر کیسه باز کن. باز کرد. پارسامرد یک درم برگرفت و گفت: پیش تر آی. پارسا آن درم بر چشم وی نهاد و گفت: چشم باز کن و بنگر. گفت: این درم بر چشم من است، نمی بینم. گفت: ای مرد! یک درم بر چشم سر نهادی، دنیا را نمی بینی. پس دو هزار درم بر دل نهاده ای، چگونه چشم دل تاریک نشود تا عقبی را ببینی؟