کتاب اول عاشقی

Where Love Begins
کد کتاب : 6713
مترجم :
شابک : 9786003531161
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 176
سال انتشار شمسی : 1398
سال انتشار میلادی : 2014
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 4
زودترین زمان ارسال : 8 تیر

معرفی کتاب اول عاشقی اثر یودیت هرمان

"اول عاشقی" رمانی است نوشته ی "یودیت هرمان"، نویسنده ی معاصر آلمانی که در رشته های آلمان شناسی و مطالعات فلسفه به تحصیل مشغول بوده است. او در این داستان تردیدهای درونی یک انسان را به تصویر کشیده و آن را در قالب شخصیت زنی به نام "استلا" به مخاطب نشان می دهد. "استلا" متاهل است و یک فرزند و شغلی راضی کننده هم دارد. او به همراه شوهرش "جیسون" و دخترش "آوا" در خانه ای که واقع در حومه ی شهر است زندگی می کنند.
زندگی "استلا" در "اول عاشقی"، شاد و معمولی است. اما او اغلب احساس تنهایی می کند؛ چرا که همسرش به سفرهای کاری زیادی می رود و "استلا" با دخترش که یگانه انیس و مونس اوست در خانه تنهاست. ولی "یودیت هرمان"، نقشه های بیشتری برای "اول عاشقی" دارد؛ یک روز مردی که "استلا" تا کنون او را ندیده است، بر در خانه اش ظاهر می شود و می گوید که فقط می خواهد با "استلا"حرف بزند و چیزی بیشتر از این نمی خواهد. "استلا" قبول نمی کند و مرد روز بعد دوباره به سراغش می آید و همینطور این روند در روزهای بعد تکرار می شود. مرد آسایش او را مختل کرده و زمانی که "استلا" سعی می کند با او مقابله کند باز هم تغییری ایجاد نمی شود. این قضیه، شروع کابوسی می شود که به تدریج و بی نگاه به عقب، بالا می گیرد.
"یودیت هرمان"، "اول عاشقی" را با نثری ظریف به نگارش درآورده و فضایی شوم را بر آن حاکم ساخته است و در آن نشان می دهد که چطور زندگی راحتی که برای خود ساخته ایم، می تواند جلوی چشمانمان خرد و نابود شود.

کتاب اول عاشقی

یودیت هرمان
یودیت هرمان در دو رشته‌ی مطالعات فلسفه و آلمان‌شناسی تحصیل کرده و مدتی نیز به کار روزنامه‌نگاری مشغول بوده است. او مدتی نیز در نیویورک در زمینه‌ی روزنامه‌نگاری کارآموزی کرده ‌است.او زمانی که در آمریکا بود نخستین متن‌های ادبی خود را نوشت و خیلی زود دلبسته‌ی داستان کوتاه شد که از ژانرهای مورد علاقه‌اش است. سال ۱۹۹۸ نخستین مجموعه‌داستان خود را با نام خانه‌ی تابستانی، بعداً منتشر کرد که برایش موفقیت‌های زیادی در پی داشت.
قسمت هایی از کتاب اول عاشقی (لذت متن)
کاش می شد همیشه همدیگر را می شناختیم ، تو پیرتر می شوی ، ما دیگر چندان وقتی نداریم . نگاهم که می کنی ، لبخند خواهی زد، امکان ندارد طور دیگری باشد .

استلا میگوید نه. حس میکند زانو هایش می لرزند، تعجب میکندکه چقدر سریع این اتفاق میافتد. واقعا دوباره لرزش گرفته؟ لرزش گرفته، واقعیت دارد.

جیسون به او اعتماد ندارد. زن چیزی مثل جریان برق بین خودش و مرد حس میکند. تعجب آور اینکه آن چیز مال قبل ها ست،مال ماه های نخست ترس و عدم اطمینان، تردید به احساسات دیگری، به احساسات خود.

زود رنج هم هست. حساس. تحصیل کرده، زمانی برای خودش هدفی داشته. اگر دنبالت افتاده حتما حالش خوب نیست...اگر تا حالا با اون صحبت نکردی، شاید بدنباشه که بکنی. بهش بگو، باهاش حرف بزن.

آیا جیسون در حال زدن ضربه ها به استلا فکر می کرده. می تواند جیسون را ببیند که روی میستر پفیستر خم شده، یک عاشق، استلا دوست ندارد این تصویر را ببیند، اما می بیند. فکر میکند که آن سه اسم روی صندوق نامه ها را با تربانتین پاک کند. میگذارد اسم ها بمانند.