کتاب ستاره های سربی

Setare-haye Sorbi
کد کتاب : 68799
شابک : 978-6227361025
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 459
سال انتشار شمسی : 1400
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 5
زودترین زمان ارسال : 27 مرداد

معرفی کتاب ستاره های سربی اثر منیر مهریزی مقدم

کتاب "ستاره های سربی" نوشته "منیر مهریزی مقدم" که توسط نشر "شادان" منتشر شده است. این اثر داستانی با لحنی دلنشین و جذاب سعی دارد مخاطب را تا انتها با خود همراه کند. شخصیت اصلی این کتاب تهمینه نام دارد. به واسطه ماجراهایی که برای تهمینه در زندگی شخصی اش رخ می دهد نویسنده سعی دارد مسیر داستان خود را ادامه دهد و این رویدادها را بسط دهد تا که به سرگذشت دیگر شخصیت های داستان پیوند برقرار نماید. تهمینه که در مسیر عشق خود به میلاد یکه و تنها مانده و خواهر، برادر و حتی دوستانش ،الهه و غزل، روبرویش قرار گرفته اند، لجوجانه بر سر تعهد ثبت نشده ی خود با او پافشاری می کند. برادرش خسرو که صلاح خواهر را در ازدواج با میلاد نمی بیند از پرداخت سهم الارث او خودداری می کند، بنابراین تهمینه باید برای نرم کردن دل خسرو راضی به ملاقات با خواستگار مدنظر او که یک افسر نیروی انتظامی است، شود.
در این میان پیدا شدن یک جسد و قرارگیری ناخواسته ی دوست تهمینه در قلب این جنایت، داستان عاشقانه ی پر رمز و رازی را رقم خواهد زد.

کتاب ستاره های سربی

منیر مهریزی مقدم
متولد سال 1347 در شهرستان سبزوار (خراسان رضوی) و فرزند هفتم یک خانواده پرجمعیت و صمیمی هستم: 6 خواهر و 3 برادر. پدر مرحومم راننده کامیون بود و مادر مهربان و زحمتکشم خانه دار (که البته ایشان در قید حیات هستند).از دوران کودکی فقط بازی های پرتحرک ( و البته بدون کامپیوتر! ) را به یاد دارم که هنوز از یادآوری و مرور آنها لذت می برم.از ابتدای ورود به کلاس اول ابتدایی، با علاقه خاصی به ادبیات، خصوصا املاء و انشاء در سال های بالاتر توجه کردم. با یادگرفتن حروف، در هر جا چشمم کار می کرد جمله سر هم می کر...
قسمت هایی از کتاب ستاره های سربی (لذت متن)
شانه به شانه هم که از روبروی فروشگاه ها می گذشتند تهمینه گفت: از همین جا باید خرید کنید. نگاه بی حواس امید که گاه اطراف را می کاوید و گاه روی ساعت بند چرم صفحه درشتش می چرخید با حرفی که تهمینه زد به طرف او برگشت: -چی گفتید؟ و در همان حال با صدای پیام گوشی سر به آن برد. تهمینه اشاره به فروشگاه صنایع دستی کرد: -اینجا می تونید یه چیز خوب بگیرید. امید با خواندن پیام اشاره به سمتی کرد و گفت: -پیداشون که کردیم برمی گردیم. تهمینه دوباره در کنارش قدم برداشت و پرسید: -دوستتون کجا میره؟ متأهله یا مجرد؟ نگاه امید به نقطه ای خیره ماند و آرام گفت: -میره آلمان. متأهله… با همسرش میره. شاید برای همیشه. تهمینه رد نگاه او را گرفت. عده زیادی به بدرقه زوج جوانی آمده بودند و سر و صدای زیادی داشتند. تهمینه پرسید: -همینا؟ نگاهش خیز برداشت. نشنید که امید جوابش را داد یا نه. مرد جوان برای بوسیدن زنی میانسال خم شده بود. خندان کمر راست کرد. قد بلندش، تیپ و طرز لباس پوشیدنش آشنا بود. موهای لخت شلوغش آشنا بود. خیلی آشنا… ولی زوجش ناآشنا بود! خودش هم بی گمان فقط شبیه بود! نه… اشتباه می کرد. قبل از هر چیزی به چشمهای خودش شک کرد! به تنها چیزی که فکر نمی کرد همراهی با امید بود. خواستگارش… آن هم در قرار ملاقات رسمی که داشتند! میلاد عصر جمعه پریده بود. به اتفاق عمویش. حتما اشتباه بود. حتما… متحیر، منگ، پریشان و درمانده بی توجه به همراهش خواست برای ثابت کردن اشتباه به خودش جلوتر برود. قدم اول به دوم نرسیده امید بی هیچ کلامی سد راهش شد.