زن به او نگاه کرد.نگاه هایشان در هم گره خورد. زن زن را فهمید.زن زن را حس کرد.زن زن را درک کرد.زیلها دست مسعوده را گرفت کمی فشار داد باجشمانش به او اطمینان خاطر داد و باز هم دست او را گرفت و روی سر بچه گذاشت.زنان دیگری که در اتاق بودند بی صدا این آیین را تماشا می کردند.
درواقع معرفی کتاب اشتباهه و داستان به این شکله که مصطفی نوزاد رو زنده توی دریا پیدا میکنه و از اونجایی که فرزند خودش رو توی دریا از دست داده به اون وابسته میشه و تصمیم میگیره که اون رو نگه داره و در ادامهی اون مشکلات و داستانهایی که برای اون و مسعوده پیش میاد. لیوانلی توی این اثر به مانند بیشتر آثارش به دردهای مشترک خاورمیانه مثل مهاجرت میپردازه و یا خورده شدن طبیعت و سادهزیستی توسط انسان؛ که به اندازهی بقیهی کارهاش این موارد برجسته نیستن و مرکزیت داستان رابطهی مصطفی با همسرش و بچه هست و به خوبی دنیای والدگری، زنانگی و مردانگی شخصیتها رو برای ما شفاف میکنه و بهشون میپردازه. البته با تمام جذابیت کتاب، من اون رو به اندازهی باقی آثار لیوانلی دوست نداشتم اما همچنان یک داستان زیباست و صدالبته ارزش خوندن داره. این مهارت و قدرت قلم لیوانلی رو نشون میده که بارها گفتم اونقدری که لیاقت داره بهش نپرداخته شده.