کتاب تاول

Blisters
کد کتاب : 7024
شابک : 9786002293640
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 98
سال انتشار شمسی : 1397
سال انتشار میلادی : 2014
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 4
زودترین زمان ارسال : 10 خرداد

برگزیده ی پنجمین دوره ی جایزه ی ادبی هفت اقلیم

معرفی کتاب تاول اثر مهدی افروزمنش

کتاب تاول اولین اثر مهدی افروزمنش که با بیانی ساده و داستانی قوی ، جایزه ی رمان اول هفت اقلیم را از آن خود کرده، روایتی از محله ای نزدیک میدان راه آهن به نام «فلاح» در دهه ی 70 است که در آن روز شب نمی شود مگر اینکه دعوا و درگیری اتفاق بیفتد.

در این کتاب امید داستان گوی اثر، پسر نوجوانی است که در محله های جنوب شهر تهران زندگی می کند. جعفر هم محله ای او است که دورانی کشتی گیر بوده است. از سمت دیگر سرهنگ جدیدی به محله آمده که جذبه بسیاری دارد و در حال مقابله کردن با قاچاقچی ها و لات های آن نواحی است.

آدم های داستان یک ویژگی مشترک دارند و آن فقر و سرنوشت نه چندان درخشان است. گویی آن ها شخصیتی مستقل ندارند و تنها در محله شان معنا می یابند. آن ها در ایستادن در برابر نظم و قانون متفاهم و سرسخت هستند و دنیایی جدا از تمامیت شهر را شکل می دهند.

در بخشی از کتاب می خوانیم: لباس شخصی ها سربازها را مجبور می کردند جوب ها را خوب بگردند. خودشان هم از تک تک کاسب ها و اهل محل بازجویی می کردند تا بفهمند جعفر اسلحه را از کی گرفته و بعد از این که سرهنگ را زده چه کارش کرده. حتا از داداش کریم و مامان هم چیزهایی پرسیدند. چهره شان هیچ نرمشی نداشت و خیلی محکم سوال می کردند. از بچه ها سوال نکردند و شاید برای همین بود که هرگز نفهمیدند من می دانم اسلحه را صفری ها به جعفر رساندند و اسلحه هم پیش پپیلی است.

کتاب تاول

مهدی افروزمنش
مهدی افروزمنش متولد 1357 تهران، رمان‌نویس است و در سابقۀ فعالیت‌های مطبوعاتی‌اش، دبیر اجتماعی روزنامه‌های شرق، اعتماد، بهار، شهروند و فرهیختگان به چشم می‌خورد.همچنین در جشنواره مطبوعات کشور و جشنواره شهری (در سال ١٣٨٣ و ١٣٨۵)، به عنوان بهترین گزارش‌نویس معرفی شده است. رمان «تاول» او برندۀ بهترین رمان سال 1393 از موسسه هفت اقلیم است.
قسمت هایی از کتاب تاول (لذت متن)
جعفر مثل فنر از جا بلند شد و زرتی خواباند زیر گوش سرهنگ؛ نه سلامی، نه علیکی، یکهو زد تو گوش سرهنگ که رسیده بود بالا سرش. اول کله اش را بلند کرد و زد زیر خنده، گفت « سیگار داری؟ » این تکه کلامش بود. کف دستش پر بود از توتون سیگار و سیگاری آتش خورده. چمبه زده بود و مشغول مخلوط کردن شان بود تا پوکه ی سیگار را پر کند، چندباری از ته، سیگار را روی ناخن شست اش بزند، سرش را پیچی بدهد و به قول خودش بزند بر بدن. سرهنگ دست انداخت یقه ی جعفر را از پشت گرفت. جعفر پیراهن همیشگی را پوشیده بود؛ جین سنگ شور آبی که یقه اش از زور چرک قهوه ای شده بود و بعضی جاهاش هم ریش ریش و به تن اش زار می زد. جعفر مثل فنر روی پاهاش بلند شد و زد زیر گوش سرهنگ؛ نه سلامی، نه علیکی، بی هوا زد تو گوش سرهنگ. به مولا با چشم های خودم. دیدم، گفت « یقه رو ول کن دیوث... اصلا تو بچه ی این محلی؟!... » هیچ وقت کسی جعفر را این طوری ندیده بود. صورتش مثل لبو سرخ شده بود. تو چشم هاش فقط خون نبود، می شد خیلی چیزها دید.

جعفر هر جا می نشست دم از انتقام می زد. شب که شد، پنجشنبه، همه توی فوتبال دستی می دانستند جعفر آزاد شده و می خواهد انتقام بگیرد، اما کسی باور نکرده بود. تا قبل از این که آقاحیدر بیاید داخل و بعدش خود جعفر، تعریف می کردند جعفر چی گفته و می خندیدند. یکی گفت جعفر گفته «به روح ننه م دهنش رو صاف می کنم.» بعدش هم اضافه کرد «زرشک.» آن یکی تعریف کرد جعفر در حالی که با تیزی دسته چوبی اش به نیمکت توی دخمه می زده، گفته «کاری می کنم بدونه جعفر کیه.» نادر بود که از آن طرف شیشکی کشید تا همه بترکند از خنده. عباس دختر هم خلاص شده بود. خندید که به من گفته «کاری می کنم تا قیوم قیومت اسم جعفر از این محله پاک نشه. فکر نکنی چون سرهنگه بی خیالش می شم! زده باید تاوون بده.» بعد هم صداش را جور خاصی کلفت کرد، گفت «من که گرخیدم، وای به حال سرهنگ.» همه خندیدند. گفتم، پنجشنبه بود و یک کلاغ چهل کلاغ های کار جعفر هنوز توی محل جمع نشده بود که خودش آفتابی شد. موضوع انتقام را هم از صبح به کس و ناکس گفته بود. سرهنگ، همان طور که توی فوتبال دستی به آق حیدر قول داده بود، جعفر را به دادسرا نفرستاده بود و با استفاده از اختیاراتش او را آزاد کرده بود. این طور می گفتند. نمی دانستیم دقیقا کی آزاد شده و اصلا آیا این دو روز توی کلانتری بوده یا سرهنگ همان دیشب آزادش کرده بود. اولین ساعتی که یکی گفته بود او را دیده نزدیک های ظهر بوده.