کتاب هرس

Haras
شش سال پیش از این اگر کسی عصرهای بهار...
کد کتاب : 7027
شابک : 9786002298263
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 185
سال انتشار شمسی : 1398
سال انتشار میلادی : 2017
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 25
زودترین زمان ارسال : 22 مرداد

از پرفروش ترین رمان های ایرانی

معرفی کتاب هرس اثر نسیم مرعشی

داستان هرس داستان مصائب یک زوج جوان به نام های رسول و نوال در طول جنگ ایران و عراق است.آتش جنگ خیلی زود در قالب مصیبتی جبران ناپذیر دامن این زوج را میگیرد و آنها حتی فرصت عزاداری را برای مصیبت وارد شده ندارند.بوی جنوب و جنگ و دود و غم های فرو خورده نوال و رسول در جای جای داستان حس میشود.اما هرس از آن دسته داستان هایی نیست که نویسنده تنها به رخدادی دردناک بسنده کند و در انتها حالتی مغموم برای شخصیت ها باقی بگذارد.ماجرا از این ها فراتر میرود.نوال در اندوه صاحب دو فرزند میشود، دو دختر.جنگ تمام شده اما در اهواز دیگر مردی را چشمان نوال نمیبیند.هرس صدای آرزوهای نوال است که میخواهد از آبستنگاهش پسری زاده شود .پسری که مسیحایی در لوای شرحان از دست رفته باشد پسری که بوی فراموشی گذشته را در مشام نوال بپیچاند..اما تلخی داستان هرس پایانی ندارد و دختری دیگر زاییده میشود.صدای مادرانه نوال شعله های درونش رو می افروزد و دختر بچه اش را با پسرکی نه از بو و خون خود عوض میکند.وقتی شوربختی تمامی ندارد نوال بیچاره درون گریه های آرام پسر غریبه صدای ضجه های دختر بچه خود را میشنود.غم نوال گویی سر سامان ندارد.نوال همه چیز را رها میکند و به دیاری میرود که اساطیر جنوب آنجا را با نخل ها پیوند زده است.با رگهای داغ پوست اهواز و خرمشهر.و اکنون رسول در جستجوی نوال به آن دیار میرود...

کتاب هرس

نسیم مرعشی
نسیم مرعشی متولد سال ۱۳۶۲ در تهران، فارغ‌التحصیل رشته مهندسی مکانیک، نویسنده، فیلمنامه‌نویس و روزنامه‌نگار است. وی با کتاب پاییز فصل آخر سال است در سال ۱۳۹۳ برنده جایزه ادبی جلال آل‌احمد شد.
قسمت هایی از کتاب هرس (لذت متن)
نوال نشسته بود توی راهرو و از همان راهرو رسول را می دید که حواسش به دخترها بود و به امل تشر می زد که موی انیس را نکشد. نوال از خانه بیرون نمی رفت تا صورت پسرش را ماه نگیرد، با این حال از ترس به شکمش دست نمی کشید. شکمش بزرگ شده بود و می خارید و نوال پیچ و تاب می خورد. رسول اولین ماهی را برای نوال و پسرش آورد توی خانه. گفت «امریکایی ها هم نتونستن چاهایه خاموش کنن. ما می کنیم. نمی شه خوئی همه بارون سیاه بیاد. برا بچه هامون خطرناکه.» کار کولر را که تمام کرده بود گفته بود باید برای خاموش کردن چاه هایی که عراق آتش زده برود کویت. نمی دانست چه قدر طول می کشد اما با کیف تعریف کرده بود که چه طور او را گذاشته اند توی تیم مهار چاه ها. ته همه ی حرف هایش هم فحشی به صدام داده بود که سگ هار شده بعد از آتش بس و کویت را زده. نوال فکر کرد این سه ماه آخر حاملگی را بدون رسول چه کند. رسول گفته بود «اندازه ی یه سال این جا درمی آرم تو کویت.» نوال می دانست که ذوق رسول برای پول نیست. دروغ می گفت. می شناختش. خوشحالی اش برای افتخار بود. برای کارش. اولین بار بود بعد از انصراف از دانشگاه که می دید رسول از چیزی غیر پسرش ذوق می کند. گفته بود «خو برو، چه عیب داره.»

زن لاغر پشت شیشه ی آزمایشگاه جواب را از جعبه برداشت و روی صندلی اش چرخید. وقتی چرخید نوال نصفه ی دیگر صورتش را دید که ماه گرفته بودش. تکه ی سرخ از گوشه ی چشم راست شروع می شد و با کناره های نامنظم می آمد پایین و کل دهان را می گرفت. زن برگه را باز کرد و بست و به نوال گفت مثبت است. نوال جواب را گرفت و هرچه توی خودش گشت نفهمید خوشحال است یا ناراحت. رسول گفته بود پسرها دارند به دنیا می آیند. همین دیشب گفته بود. همین دیشب که نوال برای بار هزارم گفته بود از اهواز بروند شهری که مرد داشته باشد. بعد از این همه سال که اصرار کرده بود بروند خرمشهر را ببینند و رسول گفته بود نه، دیگر بند نمی کرد به برگشتن به خرمشهر. می گفت بروند شیراز، اصفهان، تهران، هر شهر دیگری که مرد داشته باشد. می گفت وقتی باز جنگ بشود باید کسی باشد که شهر را نگه دارد.