گفتم: «ببخشید که مزاحمت شدم. فقط یک سوال دارم کاک روژیار.» روژیار از پنجره چشم برداشت و به من نگاهی انداخت. دوباره بی حوصله، بی آنکه جوابم را بدهد، رویش را به سمت پنجره برگرداند. من از مالمو تا فلورانس هزاران کیلومتر راه آمده بودم برای آنکه روژیار را ببینم، حالا او این طور از من استقبال می کرد، بی اینکه حتی جوابم را بدهد. گفتم: «کاک روژیار، اسمم ماموستا۳ فریدونه. همشهری تم...» روژیار، همچنان به درخت های آن طرف پنجره نگاه می کرد، بدون اینکه به حرف هایم توجهی بکند.
کتاب بعضی از صفحه هاتش خالیه و اصلا چاپ نشده و برعکس بعضی از صفحات دیگه دوبار چاپ شدن و این خیلییی بدددده واقعا پشیمون شدم از خریدم و واقعاااا تاسف به نشر نیماژ حیف پولم که دادم به چند تا کاغذ پاره سیاه شده چجوری یه انتشارات میتونه کتابی با این همه نواقص چاپ کنه و بفروشه دوستان لطفا شما اشتباه منو نکنید و خرید نزنید ایران کتاب عزیز انتظار دارم ازت کامنتم رو تایید کنی تا پخش بشه