یک رمان تاریخی خارق العاده و به یاد ماندنی.
یک داستان حماسی زیبا.
یکی از محبوب ترین آثار کلاسیک جهان.
عشق مثل یک درخت است: خودش به تنهایی رشد می کند، در اعماق وجود ما ریشه می دواند و به شکوفا شدن در قلبی زخم خورده ادامه می دهد. حقیقت غیرقابل توضیح این است که هرچه عشق کورتر باشد، سرسخت تر خواهد بود. هیچ عشقی به اندازه ی عشق غیرمنطقی و نامعقول، قدرتمند نیست.
هیچ چیز به اندازه ی جیبی خالی، انسان را ماجراجو نمی کند.
مادرها اغلب بیشترین علاقه را به فرزندی دارند که بیشترین رنج را برایشان به وجود آورده است.
در طول داستان «بینوایان»، جایگاه «عدالت» و «بیعدالتی» تغییر می یابد، و این بر عهدهی خود کاراکترها و مخاطبین است تا در این مورد تصمیمگیری کنند.
در این مطلب قصد داریم به تعدادی از کتاب های کلاسیک کوتاه بپردازیم که انتخاب هایی عالی برای ورود به جهان آثار کلاسیک به شمار می آیند.
«ادبیات فرانسه» از اشعار قرون وسطایی گرفته تا رمان های مدرن، برخی از تأثیرگذارترین و جسورانه ترین آثار را در ادبیات اروپا و جهان به وجود آورده
این نوع از ادبیات از صحنه های تاریک و دلهره آور و روایت های ملودراماتیک بهره می گیرد تا با ساختن فضاهای عجیب و غریب، پر رمز و راز و ترسناک، ما را به صندلی هایمان میخکوب کند
بخش زیادی از چیزی که آن را «زندگی طبیعی انسان» می نامیم، از ترس از مرگ و مردگان سرچشمه می گیرد.
وقتی از «ادبیات فرانسه» صحبت می کنیم، یکی از نام هایی که به سرعت به ذهن می آید، «ویکتور هوگو» است
وقتی که آثار کلاسیک را مطالعه می کنید، در واقع در حال خواندن کتاب هایی هستید که نقشی اساسی در شکل گیری چگونگی نوشتن و خواندن ما در عصر حاضر داشته اند
خب اولش که ترجمهٔ پارسایار از انتشارات هرمس قطعاً بهترین انتخابه. !(خطر لو رفتن داستان)! منظور هوگو از «سرنوشت» در واقع جبریه که انسان ازش گریزی نداره و سرنوشت به معنای تاریخ واقعی انسانها و انتخابهای اونها و زنجیرهٔ علت و معلولی هست، نه به معنای قضا و قدر الهی، تمام شخصیتها هم درگیر سرنوشت میشن، حالا چه سرنوشت بد و چه سرنوشت خوب. هوگو با این کلمه نشان میده که چطور تمام اتفاقات کتاب گریزناپذیر بودن و چگونه سرنوشت همهچیز رو رقم میزنه، طوری که نوشتهٔ سرنوشت و نویسندهاش از روی دیوار پاک شدن و خود کلیسا هم در اون زمان با نابودی احتمالی روبهرو بود یا فرولو که سرنوشت خیلی ناگهانی اسمرالدا رو وارد زندگیش کرد (و خودش رو هم به مگس گرفتار در تار عنکبوت و هم به عنکبوت تشبیه کرد، اینجا معنادار میشه. چون اسمرالدا رو گرفتار کرده بود، اما خودش گرفتار سرنوشت بود) و آخرش به نقطهٔ مرگ رسید. تمام زندگی و جهان کازیمودو هم در نتردام و ناقوسهایش با تحقیر مردم و تنهایی خلاصه شده بود و هیچچیز غیر اینها نمیشناخت، تا که با اسمرالدا آشنا شد و سرنوشت اون رو هم وارد ماجرا کرد تا جایی که تنها عزیزانش رو از دست داد و بعد ترجیح داد که بمیره، چون قبل اسمرالدا اصلاً زندگی را نمیشناخت و بعد نبودنش هم به معنای واقعی کلمه دیگر زندگی براش نمانده بود. اگه هم منطقی باشید، پایان کتاب بسیار مناسب بود، چون با فضای تاریخی پاریس قرن پانزدهم سازگار بود و با توجه به اتفاقاتی که افتاد، آخرش همهچیز سرجای خودش قرار گرفت. شخصیت اصلی داستان هم بیشتر کلیسای نتردامه، چون داستان حول کلیسا و تاریخ و نوع معماری گوتیکش میگذره و شخصیتها در رابطه با کلیسا توصیف میشن. عنوان اصلیش هم نتردام پاریس بود که بعد از ترجمهٔ انگلیسی در سال ۱۸۳۳، عنوان گوژپشت نتردام رایج شد. در نهایت کلیسا هم گرفتار سرنوشت و تغییرات معماری و گسترش چاپ و تحولات فکری و سیاسی-اجتماعی میشه. برخلاف بیشتر خوانندگان، من فصلهایی که جز داستان نبودن رو هم دوست داشتم. توصیفهای معماری و اجتماعی و سیاسی هم برای فضاسازی داستان خیلی مفید و حتی آموزنده بودن و در دهههای بعدی به مرمت نوتردام منجر شدن.
نشر هرمس انقد زود تموم شد؟! لطفا دوباره موجود کنید.
لطفا نشر هرمس رو دوباره موجود کنید ناشر چاپ مجدد کرده
نشر هرمس تجدید چاپ کرده، خواهشا موجود کنید.
چرا از نشر هرمس موجود نمیکنید؟
درود ، نشر هرمس دوباره چاپ میشه؟
سلام و درود. دوستان ! سوالی دارم از خدمت شما : جواد محیی و جواد محبی دونفر هستند..!؟! یا اشتباه در اینجا تایپ شده...؟ سوال منم خنده دار شده واقعاً...!
بچه بودم پدرم از یکی دوستانش که اهل فیلم بود فیلمی قرض گرفته بود داخل ویدئو گذاشتیم و اون شاهکار زیبا را با بازی خوب آنتونی کوئین تماشا کردم آری اسم فیلم بود گوژشت پشت نتردام و من شیفتهی این فیلم شدم تا یکسال پیش که انتشارات هرمس کتاب گوژشت پشت نتردام را با ترجمهی عالی پارسایا وارد بازار کرد شاید آن فیلم خاطرهی خوبی در ذهن من به یادگار گذاشت اما کتاب گوژشت پشت نتردام یه سر و گردن از فیلم بالاتر بود.
دوستان میشه اگر کسی اطلاع داره یا نظریه ایه داره بگه؟ چرا نشر هرمس چاپ نمیکنه وقتی انقدر کتابش خواهان داره؟ میگن چون میخواد رو قیمت بکشه ولی خب اخه نشر هرمس سالی یه بار چاپ میکنه همونم فقط سی چهل درصد کتابو میکشه روش(البته که زیاده ولی نسبت به سودی که با زیاد چاپ کردنش میتونه بکنه خیلی کمه) هر وقت چاپ میکنه کلا هزارتا چاپ میکنه بعد میره تا یه سال بعد یا حتی بعضیاشونو چند سالم چاپ نمیکنه اخه چرا؟
سلام... لطفاً نشر هرمس را مجدداً موجود کنید... چقد توصف وایسیم تواین جنگ آخه ؟!؟!
نشر هرمس چرا خیلی وقته تجدید چاپ نشده؟ من تقریبا یه ده ماهی هست منتظرم ترجمهی جناب پارسایار موجود بشه بگیرم ولی هنوز که هنوزه نیست. بینوایان ترجمهی پارسایار رو ماه پیش تو یه کتابفروشی دیدم و خریدم ولی بقیه کتاباشو هیچ جا پیدا نمیکنم :((
کسی میدونه بهترین ترجمه این کتاب به جز ترجمه آقای پارسایار برای کیه چون کتابای آقای پارسایار جاهای دیگه خیلیی گرونه اگه هست لطفا بهم معرفی کنید که حداقل با قیمت مناسبتر بخونم کتاب رو
بعد از پارسایار ترجمه جواد محیی مناسب و قابل قبوله
انتشارات آتیسا بر خلاف طراحی جلد زیبا و استفاده از کاغذ مناسب، اصلا به ویراستاری کتاب هیچ توجهی نکرده.پر از اشتباه تایپی در حدی که جاهایی از کتاب رو نمیشه درست متوجه شد.همین موضوع باعث شد من این کتاب زیبا رو نیمه کاره رها کنم و از انتشارات دیگری تهیه کنم تا شاید بتونم متوجه بشم چه اتفاقی داره توی داستان میوفته.
کتاب بسیار زیباییست از خوندنش لذت میبرید یه جاهایی که در خصوص معماری و نمایی کلی شهر پاریس هستش برام سخت بود ولی موضوع رمان جالبه ، نشون میده انسان در هر شخصیت و ظاهری که باشه مثل کازیمودو زشت و یا مثل کلود مذهبی و عبوس و اسمرالدا زیبا ولی کولی میتونه دلی سرشار از عشق و محبت و از خود گذشتگی به کسی که دوستش داره داشته باشه در حد مرگ، من کتاب از نشر هرمس با ترجمه آقای محمدرضا پاسایار خوندم خوب بود.
این کتاب رو چند سال پیش با ترجمهی جواد محیی خوندم...هم ترجمهی خوبی بود و هم داستان رو بسیار دوست داشتم..کتاب پایان غم انگیزی داره ولی خوندنش رو به دوستداران ادبیات پیشنهاد میکنم..در بخشی از این ترجمه ، جناب محیی گفتن که حدود ۱۰ صفحه ویکتور هوگو به توصیف ساختمانها و شهر یا کلیسای نوتردام (دقیق یادم نیست) پرداخته که چون برای خوانندهی ایرانی جالب نیست اون رو ترجمه نکرده...گرچه برای کارهای هوگو ترجمهی جناب پارسایار پیشنهاد میشه اما این ترجمه رو هم میشه خوند و از داستان لذت برد...چند سال پیش هم کلیسای نوتردام دچار آتشسوزی شده بود فروش این کتاب در فرانسه و اروپا زیاد شده بود.
سلام دوست عزیز من خیلی وقتها قبل خوندن کتاب،کامنتها رو میخونم و وقتی کامنتی مثل توضیحات شمارو میبینم واقعا ناراحت میشم،چرا باید پایان کتاب رو بگین؟قطعا بدون گفتن پایان هم میشه درموردش صحبت کنین.
«گوژپشت نتردام» (ویکتور هوگو) یه رمانه دربارهٔ مردمِ شهر پاریس و آدمهایی که به خاطر ظاهر، فقر یا ترسوندنِ دیگران قضاوت میشن. محورش «کوازیمودو»ئه؛ آدمی که از نظر خیلیها “متفاوته”، ولی از نظر دل و آدمیت خیلی عمیقه. داستان پر از ماجراهای نتردام (کلیسای جامع)، سیاست و شایعه، و همزمان دربارهٔ عشق، بخشش و اینکه واقعاً چه چیزیه که آدم رو آدم میکنه. من ترجمهٔ محمدرضا پارسایار رو معمولاً به خاطر روان بودنش انتخاب میکنم؛ یعنی متن سخت و سنگینِ هوگو رو طوری منتقل میکنه که راحتتر بشه دنبال داستان رفت.
لطف میکنید نشر هرمس رو موجود کنید ؟
بسیار عالی و دلنشین.
برخلاف مردی که میخندد ، که باید با ترجمه پارسایار خوند چون محیی دو فصل اولش رو ترجمه نکرده ، گوژپشت نتردام رو با خیال راحت ترجمه محیی رو بخونید بسیار زیبا و کامل ترجمه شده با یک پنجم قیمت هرمس میشه تهیه ش کرد . مقایسه ترجمه در حد ده صفحه رو هم بنده انجام دادم و هیچکدوم برتری خاصی نسبت به دیگری نداشتند
بله کاملا موافقم ترجمه جناب محیی در گوژپشت نتردام دست کمی از ترجمه آقای پارسایار نداره و هر دو خوبن
من ترجمهٔ محمدرضا پارسایار از نشر هرمس رو گرفتم و بدون شک بهترین ترجمه هست. پارسایار خودش سال ۱۴۰۱ در مصاحبه با همشهری آنلاین گفته: «در مورد گوژپشت نوتردام و نودوسه باید بگویم که جواد محیی، مترجم کتاب گوژپشت نوتردام بوده و باید به این مسئله اشاره کنم که در ترجمههای ایشان اشتباهات زیادی رخ داده؛ چرا که بهاحتمال زیاد ایشان چندان به زبان فرانسه مسلط نبوده. هر جا که در اثر اصلی به زبان فرانسه، خواه در یک جمله یا یک عبارت دشواری وجود داشته، در ترجمه ایشان جا افتاده و به آن اشاره نشده است. حتی در ترجمه مردی که میخندد ۲فصل آغازین کتاب به کل ترجمه نشده است.»
با اینکه معتقدم همه چیز تو این کتاب عجیب و غریب و بی منطق بود اما باز هم جایگاه خاصی تو قلبم داره.خیلی احساساتمو درگیر کرد و اشکمو در آورد البته حرصمم در آورد مخصوصا اسمرالدا چون اگه عاقل بود و تصمیم درست رو میگرفت سرنوشتش جور دیگری رقم میخورد.اگه بخوایم شکلهای مختلف عشق رو تو یه کتاب ببینیم این دقیقا همون کتابه و عشق مادر به فرزند بالاترین عشقه
هیچ کدام از اتفاقات ابن رمان عجیب و غریب و بی منطق نیست ، موضوع عشق مادر به فرزند هم هیچ ربطی به محور اصلی این کتاب ندارد ، مادر اسمرالدا زنی خودخواه و حسود است که به دخترش - چون یک رقصندهی زیباست - حسادت میورزد و فقط وقتی میفهمد طرف دخترش بوده پشیمان میشود ( باز هم خودخواهی ) و پشیمانی اش هم البته هیچ سودی ندارد !
ابن نکته هم قابل ذکره که چون دخترش را در دوران خردسالی کولیها دزدیده بودند ، از همهی کولیها بیزار بود ، حتا از دختری که میدانست هم سن و سال دختر خودش است...