کتاب هیچ یک از آنها باز نمی گردد

there is no turning back
کد کتاب : 7740
مترجم :
شابک : 9789643112691
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 390
سال انتشار شمسی : 1397
سال انتشار میلادی : 1938
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 7
زودترین زمان ارسال : 20 مرداد

معرفی کتاب هیچ یک از آنها باز نمی گردد اثر آلبا د سس پدس

این رمان داستان گروهی از دختران جوان در کالجی دخترانه است که توسط راهبه ها اداره می شوند و داستان در رم و در اواسط دهه 1930 می گذرد. زمانی که جنگ های داخلی اسپانیا و جنگ جهانی دوم به تازگی آغاز می شود. ما همه ی داستان های آنها را دنبال می کنیم در حالیکه وضعیت فعلیشان با زندگی قبلی آنها آمیخته است. ما همچنین ، روابط آنها با یکدیگر را دنبال می کنیم به خصوص روابطشان با جنس مخالفشان. همچنین اطلاعات کمی هم از راهبه ها به دست می آوریم اما آنها شخصیت های فرعی این رمان هستند.
این رمان به محدودیت های زنان در بین دو جنگ اشاره دارد و کالج دخترانه که شخصیت های اصلی در آن زندگی می کنند به نمادی از وضعیت اجتماعی زنان در دوره فاشیستی است. ترس از جنگ غیرمنتظره در رمان هیچ یک از آنها باز نمی گردند خط به خط دیده می شود و این ترس باعث جذاب ماندن داستان و همراه کردن خواننده با خود تا انتها می شود

کتاب هیچ یک از آنها باز نمی گردد

آلبا د سس پدس
آلبا دسس پدس در رم ایتالیا زاده شد. پدربزرگش نخستین رئیس جمهور کوبا، پدرش سفیر کوبا و مادرش ایتالیایی بود. خود وی پس از ازدواج با یک سرهنگ ایتالیایی به تابعیت ایتالیا درآمد و سال های زیادی در ایتالیا زیست.او کارش را به عنوان روزنامه نگار در دهه ۱۹۳۰ آغاز کرد. در ۱۹۳۵ نخستین رمان خود L’Anima Degli Altri را نوشت. در این سال برای فعالیت های ضدفاشیستی در ایتالیا زندانی شد؛ و دو کتابش، «هیچ کس به گذشته برنمی گردد» (۱۹۳۸) و «فرار» (۱۹۴۰) در دستگاه سانسور فاشیست ها توقیف شد. مجددا در سال ۱۹۴۳ ...
قسمت هایی از کتاب هیچ یک از آنها باز نمی گردد (لذت متن)
یراهن های مشکی اش، این جا و آن جا به دیوارها نیز آویزان شده بود، به نحوی که گویی تمامی اتاق را با پارچه های عزاداری آستر کرده اند. دخترها، اغلب، پس از شام در آن اتاق گرد هم جمع می شدند تا درس حاضر کنند. همگی در حالی که دلشان می خواست به اتاق های خود بروند و بخوابند، بر ضد خواب مقاومت می کردند. تنها دختری که همیشه بیدار و سرحال بود، اکسنیا(۸) بود. او بود که تصمیم می گرفت: «یالاّ، برویم» و دیگران جرئت نمی کردند مخالفت کنند. در گوشه ای که والنتینا درس می خواند، نور چراغ به نحوی خفیف روی میز افتاده بود. و او، از سرما در خود فرو رفته بود. اواسط ماه نوامبر بود ولی پیدا بود که زمستان سختی را در پیش دارند. دخترک، کتاب را زمین گذاشت. سر خود را به سمت تختخواب برگرداند و پرسید: سیلویا، خوابیدی؟ نه، دارم فکر می کنم. ولی خواب بودی... نه، داشتم فکر می کردم که فردا، در دهکده ما، جشن مهمی برپا می کنند. مادرم پیتزا با کشمش درست می کند. در بخاری دیواری هیزم می سوزانند و پسرخاله ها و دخترعموها، همگی برای صرف غذا به خانه ما می آیند. دلت می خواست که تو هم آن جا بودی؟