کتاب استایل

Style
کد کتاب : 8126
شابک : 978-9643728359
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 716
سال انتشار شمسی : 1400
سال انتشار میلادی : 2017
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 9
زودترین زمان ارسال : 13 تیر

معرفی کتاب استایل اثر هما پوراصفهانی

"استایل" اثری است مشترک از "هما پوراصفهانی" و "دنیا منصوری" که روایتی از یک طراح لباس به نام روژین و زندگی اوست. "استایل" شاید بهترین اصطلاحی باشد که می توان به زندگی این طراح داد. با پیش رفتن قصه ، می توان دلیل آن را فهمید.
روژین یک طراح مد موفق در ایران است. موفقیت او اما دیری نمی پاید. روژین محکوم به شکست است. و این شکست باعث می شود که او به مهاجرت بیاندیشد. روژین استانبول را بهترین مقصد مهاجرت می داند. مادر او در استانبول اقامت دارد و سفر به آنجا ممکن است روحیه اش را بالا ببرد. اما در کمال تعجب ، همه چیز در حال تغییر است. زندگی ، کار و همه چیز!
وقتی روژین به استانبول می رسد و جذب کار می شود، برای مدتی ، کار جدید فکر او را از مشکلات قبلی منحرف می کند. جوانی به نام بهراد بهداد یکی از افرادی است که در گروه جدید همکاران روژین قرار دارد و روژین او را در همان فرودگاه ملاقات کرده است. از همان آغاز، بهراد مشکلات زیادی را برای روژین ایجاد می کند. آنها ارتباط سخت و دشواری با یکدیگر دارند ، اما دوستی آنها با گذشت زمان قوی تر می شود. روژین، بهراد را بهترین دوست خود می داند و ماجراها کم کم شروع خواهد شد.
رمان "استایل" یکی از نمونه های خوب ادبیات معاصر ایران است. رمان های ساده و دلپذیر که با تجربیات غیر معمول مرتبط هستند و روایتی هیجان انگیز را ارائه می دهند. "استایل" از "هما پوراصفهانی" و "دنیا منصوری" مخلوطی است از ماجراهای عاشقانه ، رویاها و هدف ها، که در کنار نحوه دستیابی به آنها روایت شده است. پایان بندی کتاب بدون شک شما را شگفت زده خواهد کرد.

کتاب استایل

هما پوراصفهانی
هما پور اصفهانی از رُمان نویسان با سابقه ی کشورمان است که در دوازدهم اسفند ماه سال ۱۳۶۹ در شهر اصفهان متولد شده است. وی دارای مدرک کارشناسی ارشد روانشناسی می باشد.هما پور اصفهانی تقریباً از ۱۰ سالگی نوشتن را شروع کردند اما هیچ گاه فکر نمی کردند که استعداد منحصربفردی در نوشتن داشته باشند.خود ِ ایشان در این زمینه می گویند: فکر می کردم همه می توانند بنویسند، اما رفته رفته متوجه شدم که خیلی از افراد حتی از پس نوشتن یک انشای ساده هم بر نمی آیند.
قسمت هایی از کتاب استایل (لذت متن)
لحنش پر بود از تلخی و تلخی اش به کام من هم سرازیر شد: - تو که چشم نداشتی هیچ کدومشون رو ببینی! چی شده حالا دلتنگ شدی؟ اخم کردم. من به هیچ بنی بشری اجازه نمی دادم با این لحن با من حرف بزند. حتی امیر! نباید ناراحتی اش را اینطور تخلیه می کرد. نباید به خودش اجازه می داد از هر ترفندی برای مجاب کردنم استفاده کند. با کمی چاشنی خشونت گفتم: - بس کن امیر حسین! من دارم می رم. تا چند ماه آینده هم نیستم. اصلا شاید حق با تو باشه و دیگه نخوام بیام. می خوام نفس بکشم! می خوام راحت باشم. این حق رو هم دارم. به هیچکس هم اجازه دخالت توی زندگیم رو نمی دم. من کارایی که به عهده ام بوده رو سپردم به شراره. تا چند ماهی لنگ نمی مونین، اما اگه برنگشتم ... وسط نطق غرایم داد کشید: - د تمومش کن دیگه! تو بی جا می کنی بر نگردی. هم آدرس مامانت رو دارم، هم خاله ت رو. می آم خر کشت می کنم برت می گردونم. همیشه از بحث فراری بودم. فرار از این که بحث کنم و طرف مقابل بر سرم فریاد بکشد. ترجیح می دادم علاج پیش از واقعه کنم. - بیش تر از این نمی خوام حرف بزنم. تمومش کن دیگه امیر حسین! خودش خیلی خب می دانست حال و روزم را. برای همین هم نفس عمیقی کشید و با صدایی که نسبت به لحظات قبل به میزان قابل توجهی ملایم شده بود گفت: - حداقل بذار بیام فرودگاه. تاکسی زرد رنگ را جلوی در می دیدم. خیلی وقت بود منتظر نگهش داشته بودم. داشت دیرم می شد. کلافه و عجول توی گوشی گفتم: - نیازی نمی بینم، فقط ... مواظب خودت باش. خداحافظ.