هزار و یک شب

One Thousand and One Nights

  • قیمت : ۱۱۰,۰۰۰ تومان
  • وضعیت : موجود

معرفی کتاب هزار و یک شب

کتاب هزار و یک شب، مجموعه ای ارزشمند و جاودان از داستان های عامه ی مردمان خاور میانه در عصر طلایی اسلامی است. در داستان این کتاب، پادشاه شهریار هر شب، همسر جدید خود را می کشد چرا که می ترسد همسرش با گذشت زمان از دوست داشتن او دست بکشد. اما عروس جدید او، شهرزاد، نقشه ای هوشمندانه برای نجات جان خود در سر دارد. داستان های شبانه ی او، درباره ی سندباد، علی بابا و بسیاری از قهرمانان و ضدقهرمانان دیگر، آن قدر جذاب اند که شهریار را وادار می کنند دوباره و دوباره مرگ شهرزاد را به تعویق بیاندازد.

کتاب هزار و یک شب


ویژگی ها کتاب هزار و یک شب

جزو لیست برترین کتاب های تاریخ ادبیات به انتخاب انجمن کتاب نروژ

نویسنده ی اصلی این اثر، ناشناخته است.

مجموعه دو جلدی

مشخصات کتاب هزار و یک شب
نوع جلد :گالینگور
قطع :پالتویی
شابک :978-964-7100-42-7
تعداد صفحه :2330
سال انتشار شمسی :1396
سری چاپ :6
نکوداشت های کتاب هزار و یک شب
A full and intimate record of medieval Eastern world.
شرحی کامل و نزدیک به واقعیت از دنیای خاور میانه.
Barnes & Noble

Among the most popular in both Eastern and Western literature.
در زمره ی محبوب ترین آثار ادبیات شرق و غرب.
Amazon Amazon

A world heritage classic.
اثری کلاسیک که میراثی برای دنیاست.
TASCHEN Books

بخش هایی از کتاب هزار و یک شب (لذت متن)
پس از آن مرد دزد بدره بیرون آورد و به صیرفی بنمود. چون صیرفی بدره بدید گفت: همین بدره از من است. آنگاه دست برد که بدره را بگیرد. دزد به او گفت: به خدا سوگند که بدره به تو ندهم تا چیزی ننویسی و مهر نکنی که در نزد خواجه حجت من باشد که من می ترسم تو بدره بگیری و در نزد خواجه تصدیق من نکنی. پس صیرفی به خانه بازگشت که وصول بدره را در ورقه ای بنویسد. عیار در حال بازگشته از پی کار خود برفت و کنیزک خلاص شد.

و از جمله حکایت ها این است که مردی از صیرفیان بدره ای زر سرخ با خود داشت و از دزدان همی گذشت. یکی از عیاران گفت که من توانم که این بدره از این مرد بدزدم. یاران او گفتند چگونه خواهی دزدید؟ آن عیار گفت: نظاره کنید تا چگونه خواهم دزدید. پس آن عیار از پی صیرفی روان شد تا اینکه صیرفی به منزل خویش رفت و بدره را بر طاقچه گذاشته خود به آبخانه رفت و از کنیزک ابریق خواست. کنیزک ابریق پر از آب کرده از پی او برفت و در خانه را بازگذاشت. فی الفور آن مرد عیار به خانه در آمد و بدره بگرفت و بنزد یاران برد و ایشان را از ماجرا آگاه کرد. چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.