کتاب استخوان های دوست داشتنی The Lovely Bones


  • قیمت : ۲۹,۰۰۰ تومان
  • وضعیت : موجود

مروری بر استخوان های دوست داشتنی
محمدعلی فائزی محمدعلی فائزی

مخاطب برای اولین بار، سوزی سالمون، شخصیت اصلی این کتاب را در بهشت ملاقات می کند. او که از این مکان عجیب و جدید به دنیای پایین نگاه می کند، با لحن شیرین و سرزنده ی یک دختر چهارده ساله، روایت گر قصه ای به یادماندنی و سرشار از امید است. سوزی طی هفته های پس از مرگش، گذر زندگی بر روی زمین را بدون حضور خود مشاهده می کند: دوستان مدرسه اش شایعاتی را درباره ی غیبت او مطرح می کنند، خانواده اش که همچنان امید به یافتن او دارد و قاتلش که در تلاش است تا رد و اثری از خود باقی نگذارد. با گذشت چندین ماه بدون هیچ سرنخ و گشایشی، سوزی نظاره گر متزلزل شدن رابطه ی والدینش تحت تأثیر فقدان او، تقلای خواهرش در حفظ روحیه ی خود و تلاش برادر کوچکش برای درک معنی کلمه ی «درگذشته» است. استخوان های دوست داشتنی، رمانی درخشان و خیره کننده است که امید بخش ترین قصه را از دل غم ها و اندوه ها بیرون می کشد. داستان این کتاب که درباره ی بدترین چیزی است که برای یک خانواده می تواند اتفاق بیافتد، به دست نویسنده ای جدید اما درخشان، به رمانی پرتعلیق و حتی بامزه درباره ی عشق، خاطرات، شادی، بهشت و التیام دردها تبدیل می شود.

خرید و معرفی کتاب خواندنی استخوان های دوست داشتنی



انتشارات: البرزالبرز
نویسنده: آلیس سبالد آلیس سبالد
مشخصات استخوان های دوست داشتنی
قطع :رقعی
شابک :964-442-368-2
وزن :490
تعداد صفحه :436
سال انتشار شمسی :1396
سال انتشار میلادی :2002
سری چاپ :5

ویژگی ها

برنده ی جایزه ی برام استوکر برای رمان اول سال 2002

فیلمی بر اساس این کتاب و با همین عنوان، به کارگردانی پیتر جکسون در سال 2009 ساخته شده است

نکوداشت
A stunning achievement.
دستاوردی خیره کننده.
New Yorker New Yorker

Deeply affecting. . . . A keenly observed portrait of familial love and how it endures and changes over time.
با تأثیری ژرف.... تصویری موشکافانه از عشق خانوادگی و پایایی و تغییرات آن در طی زمان.
New York Times New York Times

A triumphant novel.
رمانی بسیار موفق.
Time Time

لذت متن
نام خانوادگی من مثل اسم یک نوع ماهی به اسم سالمون بود و اسم کوچکم سوزی. چهارده ساله بودم، زمانی که در شش دسامبر 1973 به قتل رسیدم.

قاتل من، مرد همسایه ی ما بود. مادرم گل هایی را که او در حاشیه ی باغچه اش کاشته بود، دوست داشت و پدرم یک بار با او درباره ی نوع کودی که به گیاهانش می داد، صحبت کرده بود. قاتل من اعتقادات قدیمی داشت و می گفت پوسته ی تخم مرغ و تفاله ی قهوه به زمین قوت می بخشد؛ می گفت مادرش هم اینطوری زمینش را بارور می کرده است. پدرم تبسم کنان به خانه بازگشت، او را مسخره می کرد و می گفت ممکن است باغ وی زیبا به نظر برسد اما به محض آن که یک موج گرما به زمین بخورد، بوی گندش درمی آید و به آسمان می رسد.

در 6 دسامبر 1973 برف می بارید و من که از مدرسه به خانه بازمی گشتم، تصمیم گرفتم برای زودتر رسیدن میانبر بزنم و از مزرعه ی ذرت عبور کنم. هوا نسبتا تاریک بود، زیرا زمستان بود و روزها کوتاه تر شده بود... آقای هاروی گفت: "از من نترسی ها" البته در مزرعه ی ذرت در تاریکی، من هول شدم و از ترس پریدم. بعد از آنکه مردم، اندیشیدم که بوی ملایم ادکلنی هم در هوا پیچیده بود.