استخوان های دوست داشتنی

The Lovely Bones

مشخصات کتاب استخوان های دوست داشتنی
مترجم :فریدون قاضی نژاد
قطع :رقعی
نوع جلد :شومیز
شابک :978-964-374-028-5
تعداد صفحه :400
سال انتشار شمسی :1392
سال انتشار میلادی :2002
سری چاپ :5
زودترین زمان ارسال :---

برنده ی جایزه ی برام استوکر برای رمان اول سال 2002

10 هفته جزو لیست پرفروش ترین های نیویورک تایمز

برنده ی جایزه ی ملی کتاب انگلستان 2004

فیلمی بر اساس این کتاب و با همین عنوان، به کارگردانی پیتر جکسون در سال 2009 ساخته شده است

معرفی کتاب استخوان های دوست داشتنی اثر آلیس سبالد | ایران کتاب

مخاطب برای اولین بار، سوزی سالمون، شخصیت اصلی رمان استخوان های دوست داشتنی را در بهشت ملاقات می کند. او که از این مکان عجیب و جدید به دنیای پایین نگاه می کند، با لحن شیرین و سرزنده ی یک دختر چهارده ساله، روایت گر قصه ای به یادماندنی و سرشار از امید است. سوزی طی هفته های پس از مرگش، گذر زندگی بر روی زمین را بدون حضور خود مشاهده می کند: دوستان مدرسه اش شایعاتی را درباره ی غیبت او مطرح می کنند، خانواده اش که همچنان امید به یافتن او دارد و قاتلش که در تلاش است تا رد و اثری از خود باقی نگذارد. با گذشت چندین ماه بدون هیچ سرنخ و گشایشی، سوزی نظاره گر متزلزل شدن رابطه ی والدینش تحت تأثیر فقدان او، تقلای خواهرش در حفظ روحیه ی خود و تلاش برادر کوچکش برای درک معنی کلمه ی «درگذشته» است. رمان استخوان های دوست داشتنی، رمانی درخشان و خیره کننده است که امید بخش ترین قصه را از دل غم ها و اندوه ها بیرون می کشد. داستان رمان استخوان های دوست داشتنی که درباره ی بدترین چیزی است که برای یک خانواده می تواند اتفاق بیافتد، به دست نویسنده ای جدید اما درخشان، به رمانی پرتعلیق و حتی بامزه درباره ی عشق، خاطرات، شادی، بهشت و التیام دردها تبدیل می شود.

کتاب استخوان های دوست داشتنی

نکوداشت های کتاب استخوان های دوست داشتنی
A stunning achievement.
دستاوردی خیره کننده.
New Yorker New Yorker

Deeply affecting. . . . A keenly observed portrait of familial love and how it endures and changes over time.
با تأثیری ژرف.... تصویری موشکافانه از عشق خانوادگی و پایایی و تغییرات آن در طی زمان.
New York Times New York Times

A triumphant novel.
رمانی بسیار موفق.
Time Time

قسمت هایی از کتاب استخوان های دوست داشتنی (لذت متن)
نام خانوادگی من مثل اسم یک نوع ماهی به اسم سالمون بود و اسم کوچکم سوزی. چهارده ساله بودم، زمانی که در شش دسامبر 1973 به قتل رسیدم.

قاتل من، مرد همسایه ی ما بود. مادرم گل هایی را که او در حاشیه ی باغچه اش کاشته بود، دوست داشت و پدرم یک بار با او درباره ی نوع کودی که به گیاهانش می داد، صحبت کرده بود. قاتل من اعتقادات قدیمی داشت و می گفت پوسته ی تخم مرغ و تفاله ی قهوه به زمین قوت می بخشد؛ می گفت مادرش هم اینطوری زمینش را بارور می کرده است. پدرم تبسم کنان به خانه بازگشت، او را مسخره می کرد و می گفت ممکن است باغ وی زیبا به نظر برسد اما به محض آن که یک موج گرما به زمین بخورد، بوی گندش درمی آید و به آسمان می رسد.

در 6 دسامبر 1973 برف می بارید و من که از مدرسه به خانه بازمی گشتم، تصمیم گرفتم برای زودتر رسیدن میانبر بزنم و از مزرعه ی ذرت عبور کنم. هوا نسبتا تاریک بود، زیرا زمستان بود و روزها کوتاه تر شده بود... آقای هاروی گفت: "از من نترسی ها" البته در مزرعه ی ذرت در تاریکی، من هول شدم و از ترس پریدم. بعد از آنکه مردم، اندیشیدم که بوی ملایم ادکلنی هم در هوا پیچیده بود.