کتاب آب نبات پسته ای

Pistachio candy
کد کتاب : 8548
شابک : 978-6005225785
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 352
سال انتشار شمسی : 1399
سال انتشار میلادی : 2016
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 12

معرفی کتاب آب نبات پسته ای اثر مهرداد صدقی

از مجموعه داستان های کوتاه ممتد همراه با طنینی از فضای نوستالژیک قدیم، می توان به کتاب آب نبات پسته ای اثر مهرداد صدقی اشاره کرد. صدقی که نویسنده ای اهل بجنورد بوده و انتشار داستان را از دوران دانشجویی آغاز نموده است، کتاب آب نبات پسته ای را با درون مایه ی طنز در فضای محل زندگی خود یعنی بجنورد به رشته ی تحریر در آورده است. بسیاری از خوانندگان نام مهرداد صدقی را با کتاب آب نبات هل دار به خاطر می آورند که در واقع آب نبات پسته ای در ادامه ی روایت های کتاب قبلی و اتمام جنگ و آغاز دهه ی هفتاد شمسی است. راوی کتاب نیز همچون آب نبات هل دار، همان محسن بازیگوش و پر شر و شور است که این بار هم با شیطنت های خود فضای مفرحی را برای خوانندگان رقم می زند.
محسن که حالا در دوران نوجوانی خود به سر می برد، در کوچه ی سیدی شهر بجنورد، معروف است به سر زبان داری و بازیگوشی. خواهر او ملیحه که دختری جوان و دم بخت است، خواستگارهای فراوانی دارد که ارتباط خنده دار محسن با خواستگارهای خواهرش از جمله نکات طنزآمیز و جالب توجه کتاب است. بازه ی زمانی داستان های به هم پیوسته ی این کتاب از سال هفتاد تا هفتاد و دوی شمسی است که علاوه بر خاطرات نوستالژیک عصر قدیم، به یک دسته از رویدادهای تاریخی مهم که در آن برههی زمانی اتفاق افتاده و بر زندگی خانواده ی محسن و همسایه های او تاثیر گذاشته نیز اشاره می کند. مهرداد صدقی موفق شده به خوبی فضای طنز و نوستالژی و اتفاقات مهم تاریخی را در آبنبات پسته ای به هم پیوند زده و اثری قابل توجه را به مخاطب ایرانی عرضه کند.

کتاب آب نبات پسته ای

مهرداد صدقی
مهرداد صدقی متولد ۱۳۵۶ هستم، در مدارس مختلف بجنورد دانش آموز بوده ام (ابتدایی: امام خمینی و قدس. راهنمایی: ابوریحان بیرونی. دبیرستان: دانش و حسن آبادی) اما خاطرات مدرسه امام خمینی، ابوریحان بیرونی و دبیرستان دانش برایم شیرین تر است.در سال ۷۵ در رشته صنایع چوب و کاغذ دانشگاه گرگان پذیرفته شدم و در همین دانشگاه مقاطع ارشد و دکترا را هم ادامه دادم. در حال حاضر عضو هیات علمی دانشگاه گنبد کاووس هستم.
قسمت هایی از کتاب آب نبات پسته ای (لذت متن)
مامان با تعجب به من نگاه کرد. منتظر بود گوشی را از من بگیرد؛ اما خانمی که پشت خط بود، چنان مرا به حرف گرفته بود که نمی گذاشت گوشی را به کسی بدهم. فکر می کرد هنوز بچه ام و نمی فهمم که می خواهد از زیر زبانم راجع به خانواده مان حرف بکشد: بله... هنوز گوشی دستمه...! نه ماشین پاشین نداریم.... نه، متراژ خانه مان که نمدانم؛ ولی خیلی بزرگه.... گفتم که اسمم محسنه...! بله...؟ نه، سوم راهنمایی ام.... هنوز که برام زوده، ایشالا سی سالگی؛ شایدم هیچ وقت...! بله مدانم شوخی کردین؛ منم شوخی کردم.... اتفاقا منم شوخی کردم که شوخی کردم...! چشم، خیلی ببخشین. الان صداش مکنم. گوشی را نگه داشتم و برای اینکه خانم پشت خط نفهمد مامان از صبح کنارم بوده است، الکی با صدای بلندی داد زدم: «مامان بیا تلفن!» اما مامان فورا گوشی را از دستم گرفت و شروع کرد به حرف زدن. فکر می کردم آن خانم محترم که سر زمان دامادشدن با من شوخی کرده بود، از آشناهایی است که من او را نشناخته ام؛ اما او مرا می شناسد و قصد دارد سربه سرم بگذارد، ولی او ظاهرا برای خود مامان هم غریبه بود. وقتی یاد شوخی های ردوبدل شده افتادم، کمی نگران شدم. با خودم گفتم نکند من هم مزاحم تلفنی پیدا کرده ام و خودم خبر ندارم! نکند برایم خواستگار پیدا شده! یادم آمد دو سه روز قبل توی صف نانوایی، برای یک پیرزن که نمی توانست توی صف بایستد، دو تا نان گرفتم و او هم گفت: «اوغل جان، تو چی خوب پسری هستی!» همان جا هم احساس کردم طور خاصی به من نگاه می کند. نکند با همان نگاه، یک دل نه صد دل، برای نوه اش عاشق من شده و مرا برای او زیر نظر گرفته است؟ نکند شماره تلفنم را از طریق نانوایی گیر آورده است؟