کتاب ساکورا

Sakora
کد کتاب : 87231
شابک : 978-6226442534
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 115
سال انتشار شمسی : 1399
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 20 اسفند
محمد تقی حسن زاده توکلی
محمد تقی حسن زاده توکلی در 11 دی ماه 1363 به دنیا آمد. در یکی از روزهای سال های 8 سالگی زمانی که این کودک در حال دویدن و فرو رفتن در جهان تخیلی اش بود، یکی از برادرانش از او درباره ی چیزهایی که در ذهنش می گذشت، پرسید و از او خواست، آنها را بنویسند. این گونه بود که کودک بازی گوش برای اولین بار ماجراهای تخیلی درون ذهنش را به روی کاغذ آورد. هیچ کس به اندازه ی این کودک از راز آرزویی که داشت در درونش ریشه می دواند و تمام زندگی اش را پر می کرد، خبر نداشت. تمام شوق او وقتی بود که تابستان می شد و مدر...
قسمت هایی از کتاب ساکورا (لذت متن)
دو شب گذشته و هیچ اتفاقی تو دهکده نیفتاده. اگر امشب هم بگذرد و اتفاقی نیفتد معلوم نیست با من چیکار کنند. انگار همه چیز از بخت و اقبال من بوده که همان اولین روز وقتی پا گذاشتم توی دهکده خبر آوردند، شب قبل یکی غیبش زده و از آن روز هر شب یکی غیبش زده و حالا که دو شب است آوردنم اینجا و در را به رویم بستند، اتفاقی نیفتاده. آن روز وقتی از پای کوه درخت های بلند کاج را می دیدم و هرچی چشم هایم را جمع کردم نتوانستم حتی پشت بام یکی از خانه ها را از لابه لای تنه ی درخت ها ببینم، با خودم فکر کردم، برای خدمت، مرا را به چه دهکده زیبایی فرستادند! جاده پیچ می خورد. کمر کوه را می گرفت و بالا می رفت. افتاده بودم میان درخت های کاجی که حتی شاخه های پای تنه شان هم هنوز سبز بودند و از تنه ای که داده بودند معلوم بود قرن هاست کوهستان در تصاحب آنهاست و قرار است تا قرن ها توی این کوهستان فرمانروایی کنند. دوباره جاده پیچ می خورد و این بار انتهای جاده تا شانه های کوه می رسید. کناره جاده پر از الوارهای قطوری بود که روی هم چیده شده بودند و مرا به این فکر می انداختند که اگر من را از پاسگاه به یکی از این چوب برها معرفی کنند، معلوم نیست چند روز بتوانم دوام بیاورم. هنوز به پاسگاه نرسیده بودیم و نتوانسته بودم گروهبان را ببینم که ماشین ایستاد. های! ...پاشو احترام بزار!... گروهبانه! ...."