با معمایی پیچیده اما نه باورناپذیر، و کاراکترهای فرعی دلنشین.
حیرت انگیز.
سرشار از بینش های عمیق.
پسرجان، بدبختانه «مارگو» الان به سن قانونی رسیده و حق انتخاب داره. بذار نصیحتی بهت بکنم، بذار خودش برگرده خونه. منظورم اینه که نباید تا این حد به آسمون خیره بشی و دنبال بالون بگردی، این جوری چشم باز می کنی و می بینی که خودتم سوار یکی از اون بالون ها شدی و داری دور می شی.
با بدخلقی گوشی را قطع کردم. مشخص شد که حرف های «وارن» من را به «مارگو» نمی رساند. دوباره برگشتم سراغ ابیاتی که «مارگو» برای من علامت زده بود: خود را به خاک می بخشم تا برویم از علف هایی که دوستشان دارم، اگر مرا باز می جویی در کف کفش هایت به دنبالم بگرد.
واژه ی علف که «ویتمن» در چند صفحه ی اول شعرش نوشت: و حالا علف ها به چشم چون گیسوی نبریده ی زیبا... اما علف ها کجا بودند؟ شهرهای کاغذی کجا بودند؟
سریال های که از ادبیات داستانی اقتباس شده اند و زندگی جدیدی را به آثار ادبی بخشیده اند.
از آثار کلاسیک جاودان گرفته تا شاهکارهای مدرن، به نظر می رسد که نویسندگان همیشه از واقعیت های غم انگیز و غیرمعمول زندگی خود برای خلق داستان های به ظاهر خیالی استفاده می کرده اند.
داستان به دو نوجوان عاشق می پردازد که در یک گروه حمایتی برای کودکان سرطانی در ایندیاناپولیس با هم آشنا می شوند.
اگر همیشه با دیده ی شک و تردید به رمان های عاشقانه و طرفداران آن نگریسته اید و علت محبوب بودن این ژانر، کنجکاوی تان را برانگیخته است، با این مقاله همراه شوید
داستان کوئنتین و مارگو خیلی شبیه به داستان مایلز و آلاسکا بود. دختری تنهایی که هیچکدوم از اطرافیانش، روی غم انگیز و افسردهی اون رو ندیدن، چون مدام به نقش یه قهرمان رو بازی کردن ادامه داده تا اینکه تصویر دختری شجاع با شخصیتی آهنین و روحی شگفت انگیز در ذهن همه ازش شکل گرفته. بزرگ شدن چنین تصویری به دختر داستان این امکان رو نمیده تا کسی واقعا بهش نزدیک بشه و روی تاریک ماه رو هم ببینه. برای همین زمانی که احساس بی کسی و درک نشدن بهش فشار میاره، تنها راهی که برای پیدا کردن خودش میبینه، اینه که از تمام آدمهایی که درکش نمیکنن و مکانی که بهش احساس عدم تعلق میده، تا میتونه فاصله بگیره. دختر داستان میره و فکر نمیکنه کسی اینقدر کنجکاو و مایل باشه که دنبالش بگرده. اما توی این داستان، دختر ما اینقدر خوش شانس بود که همچین آدمهایی نگرانش بشن و دنبالش برن. سه تا پسر با دوستی ای به محکمی و همبستگی ریشههای یه درخت تنومند و دختری دیگه که در طی داستان خیرخواهی خودش رو ثابت میکنه. این سومین کتابی بود که از جان گرین خوندم و اطمینان دارم که این کتاب هم مثل بقیهی کتابهاش، حرفی برای گفتن داشت. ما با کوئنتین همراه میشیم تا در طی ماجرای اون، درسی که یاد میگیره رو یاد بگیریم. همهی ما آدمیم و داستانی داریم. همهی ما عزیز کسی هستیم. حتی بدترین و نفرت انگیزترین آدمها هم همینطور. و همچنین، همهی ما حق این رو داریم که خودمون باشیم. وظیفهی هر یک از ما هم قبول کردن همین حقیقته و اینکه بپذیریم هرکسی حق داره خودش باشه و با چیزهای که از سر گذرونده، آدمهایی که ملاقات کرده و طوری که بار اومده کسیه که الان هست. اگه یاد میگرفتیم وجود این حقیقت رو بپذیریم و بالاخره باهاش زندگی کنیم، اون وقت جهان جای خیلی بهتری میشد.
من این کتاب رو همینجوری تو کتابفروشی دیدم و چون شنیده بودم جان گرین او سی دی داره، کنجکاو شدم بخونم. چون معتقدم کتاب معرکه ای میشه کتاب چنین فردی. باید بگم اوایل حس خوبی نداشتم و فک میکردم حسابی قراره بخوره تو ذوقم. اما روند داستان خیلی خوب بود و اتفاقات و صحنه هاش کلیشه ای نبود و روی هم رفته چیزهای خیلی زیادی ازش یاد گرفتم و خوشحالم که بدون اطلاع و تحقیق اینو از کتابفروشی برداشتم (چون قیمتش خوب بود!). از اونجایی که روحیهی انتقادی خیلی قوی ای دارم، کوچکترین نقصی باعث میشه کتاب از چشمم بیفته آنا این کتاب اینطور نبود و تمام استاندارد هام رو برآورده کرد. درونمایههای جالبی هم برای ارائه داشت که چیزای مهمی بهم یاد داد. من از مارکو و کوئینتین و بقیه چیزای زیادی یاد گرفتم. همش وسطای داستان دلشوره داشتم که نکنه نویسنده آخرشو خوب تموم نکنه اما خوشبختانه خوب بود و کلیشه ای نبود. در کل همین که این همه به خاطر این کتاب تایپ کردم نشون میده که چقدر کتاب محشریه. حتما بخونینش. این دومین کتابی بود که همینجوری خریدم و عاشقش شدم (معمولا این اتفاق نمیافته!). خوش باشید. در پناه حق
ممنون از نظرت🌸. الان دیگه رفت تو لیستم ✋
کتاب خوب شروع میشه تا 120 صفحه اول خوبه ولی بعدش از ریتم میوفته خسته کننده میشه تا حدی که فقط میخواستم زودتر تمومش کنم.اگه از جان گرین میخواین کتابی به خونین این کتابو پیشنهاد نمیکنم.
به نظر من خیلی قشنگ بود. تمام کتابهای این نویسنده واقعا زیبان.