کتاب به زندگی قسم

Swear on This Life

مشخصات کتاب به زندگی قسم
مترجم :
شابک : 978-600-253-381-4
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 296
سال انتشار شمسی : 1397
سال انتشار میلادی : 2016
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 2
زودترین زمان ارسال : 25 مهر

از کتاب های برگزیده سال به انتخاب Booklist

از کتاب های پرفروش در آمریکا

معرفی کتاب به زندگی قسم اثر رنه کارلینو

کتاب به زندگی قسم، رمانی نوشته ی رنه کارلینو است که اولین بار در سال 2016 منتشر شد. وقتی رمانی پرفروش از نویسنده ای اسرارآمیز به نام جی کولبی، حسابی سر و صدا به پا می کند، امیلین آن را با اکراه می خواند. امیلین به عنوان یک مدرس نویسندگی با مشکلات زیادی در حرفه و رابطه ی خود رو به روست و از همین رو، علاقه ی چندانی به خوشحال شدن برای موفقیت نویسنده ای جوان و بااستعداد ندارد. او اما از همان صفحه ی اول، شیفته ی داستان کولبی درباره ی دو شخصیت با نام های امرسون و جکسون می شود. این دو، بهترین دوستان دوران کودکی یکدیگر بودند که عاشق هم می شوند و امید به داشتن یک زندگی بهتر دارند. اما این داستان، درست همان داستان دوران کودکی تاریک و پر از رنج امیلین است، و این یعنی جی کولبی کسی نیست جز جیس: بهترین دوست و اولین عشق امیلین که سال هاست او را ندیده است. امیلین تصمیم می گیرد تا جی کولبی را پیدا کند اما آیا او برای دانستن حقیقت پشت داستان آمادگی دارد؟

کتاب به زندگی قسم

رنه کارلینو
رنه کارلینو، فیلمنامه نویس و نویسنده ی پرفروش آمریکایی است. کتاب های او بیشتر به زندگی زنان می پردازد. کارلینو با برجسته ترین نهادهای انتشاراتی ایالات متحده همکاری داشته است. او به همراه همسر و دو پسرش در کالیفرنیای جنوبی زندگی می کند.
نکوداشت های کتاب به زندگی قسم
A warm and witty novel.
رمانی پراحساس و با لطافت طبع.
Barnes & Noble

A charming love story.
عاشقانه ای جذاب.
Booklist Booklist

Renée Carlino at her finest. Raw, real and gripping.
رنه کارلینو در اوج توانایی های خود. بی پرده، واقعی و گیرا.
Colleen Hoover, New York Times bestselling author

قسمت هایی از کتاب به زندگی قسم (لذت متن)
من وادار شده بودم با کلرها زندگی کنم، به نوعی خانه ی ربات های مطیع بود، دانیال و برندون، دوقلوهای عزیز و به امان خدا رها شده ی چشم آهویی و توماس اوتیسمی با تکه های نان تستش، و سوفیا، سوفیای شیرین. بعد هم که من آمدم، امرسون، دختر جدید نیوکلایتون با کوله پشتی و پولیور بنفش نو، چشمان کبود و بخیه ی روی لب تا به چشم ها بیاید.

حتی نمی خواستم سعی کنم دوست جدیدی در مدرسه ی نیوکلایتون پیدا کنم. نمی دانستم چند وقت قرار است با خانواده ی کلر بمانم؛ وقتی به اینجا می آمدیم پائولا به من گفت دنبال خانواده ای می گردند که احتمالا من را بپذیرند. وقتی می دیدم مادر خودم رهایم کرده، این موضوع به نظرم خنده دار می آمد.

بچه های دبیرستان با سرعت از کنارم می گذشتند و من بالای پله های ورودی ایستادم و فکر کردم من کی ام؟ بالاخره می فهمم؟ این زندگی سگی و مامان بابای آشغالم، تعریف می کنه که من کی ام؟ اصلا روزی می آد که حس طبیعی بودن داشته باشم؟ خدا را شکر، درس هایم در نیبل جلوتر بودند، برای همین چیزی که در اولین روزم در نیوکلایتون شنیدم، بیشتر مرور بود. روزم در تیرگی و ابهام گذشت. بعد از مدرسه، کاری که گفتند را انجام دادم و به کتابخانه رفتم و منتظر سوفیا شدم. تا من را دید، به سمتم دوید، کوله پشتی سنگینش هم روی دوشش چپ و راست می رفت. پنج متری من که رسید بلند گفت: «یالا بگو! درباره اش بگو!»