کتاب رکسانا

roxana
کد کتاب : 9997
شابک : 9789640492529
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 556
سال انتشار شمسی : 1397
سال انتشار میلادی : 2002
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 15

معرفی کتاب رکسانا اثر م مودب پور

کتاب «رکسانا» نوشته مرتضی مودب پور در ظاهر داستانی مربوط به مثلثی از روابط میان آدم هاست. آدم های تیپ گونه با خصیصه ملودرام های اروپایی که همه چیز از رقابت میان دو شخصیت با خلق و خویی متضاد بر سر عشق آغاز می شود. درونمایه این داستان را شخصیتی به نام «رکسانا» دچار بحرانی اساسی می کند. به طور منطقی این کشمکش تا تاجی باید ادامه یابد که منجر به حذف یکی از اضلاع مثلث شود و یا اینکه عاملی بیرونی ماجرا را بر سر صلح بنشاند. خب برای یافتن نحوه گره گشایی داستان باید به سراغ خود کتاب رفت. اما همه این حدس و گمان های ملودراماتیک که در بالا بدان اشاره شد در سطح ماجرا رخ می دهد. آنچه که داستان «رکسانا» را خواندنی تر میکند نحوه بیان روایت هایی است که مرتضی مودب پور با وسواسی ماهرانه آنها را در دل داستان می گنجاند. مودب پور نویسندگی خود را از سال ۱۳۷۸ خورشیدی آغاز نمود و در زمینهٔ «رمان» علاوه بر «رکسانا» به خلق آثاری چون؛ پریچهر؛ یاسمین، یلدا، گندم، خواستگاری یا انتخاب و شیرین پرداخته است.
کتاب «رکسانا» در سال 1397 سری پانزدهم آن توسط انتشارات م.مودب پور روانه بازار کتاب شده است.

کتاب رکسانا

قسمت هایی از کتاب رکسانا (لذت متن)
«با پسر عموم، تو ماشین من نشسته بودیم و داشتیم تو یه بزرگراه خیلی شلوغ حرکت می کردیم. من رانندگی می کردم و مانی کنارم نشسته بود و تکیه ش رو داده بود به شیشه بغل و همونجور که آروم آروم می رفتیم جلو، با همدیگه حرف می زدیم. پدر من و مانی، دو تابرادر بودن که همیشه با همدیگه زندگی کردن. همیشه م با همدیگه شریک بودن. الانم یه کارخونه بزرگ دارن. خونه هامون بغل همدیگه س. دو تا خونه ی دوبلکس بغل هم با حیاط های بزرگ و پرگل و گیاه و درخت که وسط شون دیوار نداره. من و مانی چند سالی هس که دانشگاه مونو تموم کردیم و تو همون کارخونه کار می کنیم. مادر مانی موقع تولدش فوت کرد و چون باهمدیگه یک سال اختلاف سنی داریم، مادرم اونم شیر داد. عموم بعد از مادر مانی دیگه ازدواج نکرد. زنش رو خیلی دوست داشت. در حقیقت مادر من مانی رو بزرگ کرد و ما دو تا مثل دوتا برادر بودیم. هرجا که می رفتیم و هر کاری که می کردیم، با همدیگه می رفتیم و با همدیگه می کردیم. یعنی مانی می رفت و من هم دنبالش! یه خورده شیطون بود اما آقا و مهربون و فداکار! پدرم و عموم برامون دوتا ماشین خیلی گرون قیمت خریده بودن و انداخته بودن زیر پای ما! حقوق مونم با اینکه هفته ای دو سه روز بیشتر کار نمی کردیم خیلی عالی بود. تو شمال م دوتا ویلای خیلی خیلی بزرگ داشتیم که تا تقی به توقی می خورد، مانی کار رو تعطیل می کرد و به هوای تمدد اعصاب، دوتایی یه جوری در می رفتیم و سه چهار روزی اونجا می موندیم! خلاصه تو ماشین نشسته بودیم و من داشتم حرف میزدم و مانی م لم داده بود به شیشه و هم آهنگ گوش می کرد و هم با من حرف می زد.»