گاماسیاب ماهی ندارد

Gammasyab has no fish

مشخصات کتاب گاماسیاب ماهی ندارد
شابک :9789643808921
قطع :رقعی
تعداد صفحه :258
سال انتشار شمسی :1393
سال انتشار میلادی :2013
نوع جلد :شومیز
سری چاپ :3
زودترین زمان ارسال :29 تیر

معرفی کتاب گاماسیاب ماهی ندارد اثر حامد اسماعیلیون | ایران کتاب

گاماسیاب روایت سال های اول انقلاب تا روزهای جنگ هشت ساله را توصیف می کند و با بیان وقایع تاریخی و شرایط آن روزها ماجرای پایان جنگ را به تصویر می کشد. داستان از سال 58 آغاز می شود و تا مرداد 67 ادامه دارد. داستان این رمان از گرگان شروع می شود و در عملیات مرصاد در کرمانشاه تمام می شود. داستان گاماسیاب ماهی ندارد درباره پسر نوجوانی است که در روستا رنجدیده ظلم اربابان است و در آستانه انقلاب به صف انقلابیون می پیوندد. در جریان جنگ تجربه می اندوزد و به فرماندهی منسوب می شود. در کنار سرگذشت این فرمانده شخصیت های دیگری هم در داستان دیده می شوند. مثل زنی به نام پوران که نگران است بمباران های هوایی همسر و پسرش را از او بگیرد، یا مردی که در شرایط بمباران هوایی شهر ها کارش را رها نمی کند و وقتی شهر مورد حمله دشمن قرار می گیرد سلاح بدست می گیرد و سرانجام نیز کشته می شود. نیز درباره زنی است به نام سوسن که عضو گروه های مبارزه مسلحانه است و در عین حال نسبت به این گروه ها معترض است. اما این رمان از لحاظ منتقدان فاقد ادبیت لازم است و خواننده را چندان به خود مشغول نمی کند. از این نظر رمان تنها روایت داستان هایی است در بستر یک تاریخ مهم سیاسی و اجتماعی ایران و تکنیک های ادبی چندانی در آن بکار گرفته نشده تا بتواند متن را به رمانی دلنشین و جذاب تبدیل کند.

کتاب گاماسیاب ماهی ندارد

حامد اسماعیلیون
حامد اسماعیلیون (۱۳۵۵ در کرمانشاه) نویسنده و داستان‌نویس ایرانی و از نسل نوی نویسندگان ادبیات فارسی است. او برای کتاب‌های آویشن قشنگ نیست و دکتر داتیس جایزه هوشنگ گلشیری را دریافت کرد.
قسمت هایی از کتاب گاماسیاب ماهی ندارد (لذت متن)
دور دست را که می دید رودخانه ی باریک گاماسیب بود که توی دشت می چرخید و جلو می رفت. همین چند روز پیش بود. با بچه ها و حسین آمده بودند لب رودخانه. همان جا که دو شاخه می شد و بین شاخه ها جزیره کوچکی سر بیرون آورده بود و بهرنگ اصرار داشت به شنا خودش را به آن جا برساند. جزیره کوچک بود شاید سه چهار متر. حسین می گفت: پسر جان. شنا نمی خواهد. چهار قدم که برداری می رسی. بهرنگ می گفت: ببین ببین بابا. آب ر...سیده تا این جا. و دست اش را می گذاشت جلوی سینه اش. پا بلندی می کرد و نفس اش از سرمای آب حبس شده بود. سینا را می دید که آن گوشه نشسته و دارد از کیسه ی نایلونی همراه اش طعمه در می آورد و سر قلاب می زند.

کت قهوه ای به تنش زار می زد. کنج دیوار ایستاده و زل زده بود به زمین. صورت درشتی داشت با ابروهای پر پشت و بینی بزرگی که افتاده بود در فاصله اندک دو چشم . با موهای سیخ سیخ کوتاه و گردنی باریک بر تنه ای لاغر چون گنجشکی لندوک.