کتاب بختم یک کم گفته

The Brilliant World of Tom Gates 7
تام گیتس 7
  • 10 % تخفیف
    قیمت : 32,000 | 28,800 تومان

  • موجود
  • انتشارات: هوپا هوپا
    نویسنده:
کد کتاب : 2492
مترجم :
شابک : 9786008655008
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 272
سال انتشار شمسی : 1398
سال انتشار میلادی : 2011
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 4
زودترین زمان ارسال : 12 خرداد

یک کوچولو خوش شانسی
(A tiny bit) Lucky
  • 15 % تخفیف
    قیمت : 18,000 | 15,300 تومان

  • موجود
  • انتشارات: افق افق
    نویسنده:
کد کتاب : 20790
مترجم :
شابک : 978-6003533202
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 272
سال انتشار شمسی : 1397
سال انتشار میلادی : 2014
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 5
زودترین زمان ارسال : 13 خرداد

معرفی کتاب بختم یک کم گفته اثر لیز پیشون

کتاب "بختم یکم کم گفته"به نوشته و تصویرگری"لیز پیشتون"،جلد هفتم از مجموعه کتاب های این نویسنده بریتانیایی است.

در این کتاب پدر تام میخواهد برای تام یک بادبادک بسازد که او اوقات تفریحش را با بادبادکش بگذراند و از طرفی ورزش هم کرده باشد.اما تام ازین تصمیم پدر خیلی خوشحال نیست و ترجیح میدهد که با یک سگ خانگی بیرون برود.اما به دلیل اینکه دلیا به سگ حساسیت دارد این خواسته او را عملی نمیکنند.

از طرفی تام با درک و نورمن،دو دوستش،باید خود را برای جشنواره موسیقی راک آماده میکردند تا نمره حد نساب را بدست آورند.

کتاب بختم یک کم گفته


ویژگی های کتاب بختم یک کم گفته

از مجموعه ی «تام گیتس»

کتاب تصویری

لیز پیشون
لیز پیشون، زاده ی 11 آگوست 1963، تصویرگر و نویسنده ی انگلیسی است که در ادبیات کودک فعالیت می کند.پیشون در لندن به دنیا آمد و در دانشکده ی هنر دانشگاه کمبرول در همین شهر، به تحصیل در رشته ی طراحی گرافیک پرداخت.او مدتی به عنوان طراح هنری با یک شرکت موسیقی همکاری داشت و پس از آن، به تصویرگری و نگارش کتاب های کودک روی آورد.لیز پیشون به همراه همسر و سه فرزندش در برایتون زندگی می کند.
قسمت هایی از کتاب بختم یک کم گفته (لذت متن)
بابا پیشنهاد داد: «چه طوره که...بریم پیاده روی؟» سوال من این بود که: «پیاده روی؟ کجا؟» بابا گفت: «یه جای قشنگ.» من پیشنهاد دادم: «شکلات فروشی قشنگه؟» «نه تام، منظور من یه جایی مثل پارک بود.» به بابا گفتم: «من اگه سگ داشتم، خیلی هم خوشحال می شدم بریم بیرون پیاده روی.» بابا یادم انداخت که: «ما نمی تونیم سگ بیاریم چون دلیا به سگ حساسیت داره.» من هم زیرلب گفتم: «من که ترجیح می دم سگ داشته باشم تا دلیا دوروبرم باشه.» بابا حرفم را نشنید چون سرش گرم برداشتن یک تکه نخ بود از روی قفسه...